• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 52863
  • چهارشنبه 9/2/1383
  • تاريخ :

صبر، كلید رفع مشكلات

آفتاب پهن شده بود روی آدم هایی كه در صف اتوبوس ایستاده بودند. مردها عرق كرده و خسته، پیراهن هایشان را تكان می دادند و زن ها عصبانی و كلافه به آفتاب و بی پولی و بی نظمی اتوبوس ها بد و بیراه می گفتند. از دور زنی كه خستگی جسمش را نتوانسته بود پشت چهره اش پنهان كند. آرام آرام جلو می آمد. چند قدمی راه می رفت؛ ساك خریدش را زمین می گذاشت؛ خستگی انگشت هایش را با خم و راست كردن بر طرف می كرد؛ و باز ساك را به دست می گرفت و جلو می آمد. وقتی به صف اتوبوس رسید. بی این كه به نوبت و نظم توجهی داشته باشد تا اول صف پیش آمد. از مقابل هر فردی كه رد می شد، نگاه تندی به صورتش اصابت می كرد. اما او بی اعتنا به تمام نگاه ها در كنار اولین نفر ایستاد و ساكش را زمین گذاشت. نفراول آرام تكانی خورد تا شاید بتواند جایی برایش باز كند، اما نفرات بعد تكان نخوردند تا در مقابل این حركت اعتراضی داشته باشند.

زنی كه نفر پنجم بود، خود را بیش تر در چادرش پیچید و گفت:" خانم محترم اشتباه ایستاده اید؛ آن جا اول صف است." زن ابروهای به هم گره خورده اش را بیش تر درهم فشرد و گفت:"برای تو چه فرقی دارد كه نفر پنجم باشی یا ششم؟" زن نفر پنجم به آرامی جواب داد:" نظم و صبر و رعایت حقوق دیگران هم به نفع خود شماست و هم به نفع دیگران." اما این پندها زن را عصبانی تركرد و او با صدای بلند علیه همه صبورها و قانونمندها سخن راند.

زن ساك به دست، مشغول دعوا كردن بود كه ناگهان صدایش در صدای بوق اتوبوس گم شد. اتوبوس خالی با شتاب از مقابل صف طولانی گذشت.

زن جای لاستیك اتوبوس خالی را دنبال می كرد و به راننده، مردم و مسئولان بد و بیراه می گفت و همه را به بی انصافی و بی نطمی متهم می كرد. او با صدای بلند دعوا می كرد و تضاد بین رفتار و گفتارش را برای  مردمی كه در صف بودند به نمایش می گذاشت.

سرانجام از شدت خستگی و عصبانیت با اولین تاكسی ای كه از راه رسید، به سوی خانه رفت.

زن نفرپنجم از اتوبوس پیاده شد. به طرف قنادی رفت و یك جعبه شیرینی خرید، آدرسی را  كه در دست داشت، دوباره نگاه كرد و به سمت پلاك مورد نظر رفت. زنگ را فشار داد. پس از چند لحظه صدایی آمد و زنی در را باز كرد.

صاحب خانه بلافاصله او را شناخت؛ و شاید باورش نمی شد كه مشاور مدرسه دخترش همان زن نفر پنجم باشد؛ دخترش چند روزی بود كه از خانه بیرون رفته بود...؛ و حال زن نفر پنجم و زن ساك به دست كنار هم نشسته بودند و آرام آرام كدورت ها را از ذهنشان پاك می كردند. مشاور مدرسه دست مادر شاگرد خود را گرفته بود واز صبر و شكیبایی حرف می زد برای وقتی كه دخترش استقلال می خواهد. از صبر می گفت برای وقتی كه شوهرش توقعات بی جا دارد؛ و از صبر می گفت برای وقتی كه مشكلات احاطه اش می كنند؛ زیرا تنها با توسل به صبر است كه می توان تدبیری كرد تا كلیدی برای رفع مشكلات یافت.

انسان ها روزی به دنیا می آیند؛ مدتی زندگی می كنند؛ و سپس در روز موعود دنیا را ترك می گویند. همه آن ها از لحظه تولد و حتی پیش از آن و تا لحظه مرگشان، با مشكلات، سختی ها و مصایب رو به رو می شوند.

بعضی از نظریه پردازان معتقدند: " زندگی در دنیا بدون تحمل سختی و مصیبت وجود ندارد و تمام انسان ها، چه صالح و چه ناصالح، تلخی های زندگی را خواهند چشید و با آن ها  دست و پنجه نرم خواهند كرد."

در این میان، انسان هر چه علم و درك و معرفت دینی بیش تری پیدا كند، راه مبارزه با این ناملایمات را بهتر می جوید و از این امتحانات و آزمایش های الهی  سربلندتر و موفق تر بیرون می آید. صبرو تحمل دو صفت پسندیده و دو خصلت سفارش شده در دین اسلامند كه هنگام مواجه شدن با مشكلات به كمك انسان می آیند.

به هر حال ناملایمات در زندگی وجود دارند و به سراغ هر كسی می روند. بر روح و شخصیت افراد تاثیر می گذارند و گاه بروز عقده ها و عدم تعادل روانی را موجب می شوند؛ اما كسانی به این مصیبت گرفتار می آیند كه مشكلات را با زجر و شكست روحی تحمل می كنند. در مقابل افراد دیگری با ایمان و اطمینان به خدا نه تنها دچار شكست و عقده نمی شوند.بلكه قوت روحی و مقاومت شخصیتی هم پیدا می كنند. چون به نیروی عظیمی تكیه كرده اند.

نفر اول دبیر گرافیك است. او صبر را پله اول موفقیت می داند؛ و معتقد است اگر زنی در زندگی صبر و حوصله نداشته باشد هیچ وقت به خواسته هایش نمی رسد؛ چه این خواسته ها معنوی باشند و چه مادی.

او می گوید: " اگر كسی صبر نداشته باشد، مثل بنایی است كه دیواری را تا نیمه بسازد و دوباره خراب كند و دائم از این كه خانه ساخته نمی شود. گله داشته باشد."

نفر دوم در مورد حد و مرز صبر می گوید:" تا آن جا كه حقم را زیر پا نگذارند، حوصله به خرج می دهم. البته من به خاطر شغلم خیلی صبورتر شده ام. من خیلی وقت ها به خاطر مصلحت شاگردان یا اطرافیانم ، منفعف خودم را به خطر می اندازم؛ اما از آن جا كه تمام این گذشت ها و صبوری ها به خاطر خداست. خدا هم كمك می كند و از كوره در نمی روم."

برخلاف این دبیر گرافیك، نفر سوم اصلاً به صبوری و گذشت اعتقاد ندارد. او اولویت را در هر كاری منفعت خودش می داند.

نفر چهارم دوره گریم را در یك موسسه گذرانده و حال درسالن آرایش و زیبایی كار می كند. به نظر او هیچ كس جز خودش به فكر او نیست و همه در صددند تا حق و حقوق و ی را پایمال كنند. به همین خاطرهیچ وقت صبر نمی كند. چون بر این عقیده است كه در مقابل هر صبر یك موقعیت را از دست می دهد.

او می گوید:" وقتی خودم را از لحاظ روحی با سایر همكارانم مقایسه می كنم، آسیب پذیرتر و شكننده تر هستم، چون به كم تر كسی می توانم اطمینان كنم و از كارهای اشتباه دیگران كم تر می گذرم. همین اخلاقم باعث شده تعداد دوستان و آشنایانی كه با من رفت و آمد دارند، خیلی كم بشود. شاید هم كمی تنها هستم، ولی باز هم نمی توانم صبر و تحملم را بالا ببرم."

هر وقت حرف صبر و صبوری به میان می آید، زندگی یكی از دوستانم در مقابلم ظاهر می شود؛ دوستی كه خودش صاحب قلم نیز هست. زندگی او همیشه برای من و اطرافیانش به عنوان یك الگو مطرح می شود.

روزی كه پیشنهاد ازدواج را از مردی پذیرفت همه به او حسرت می خوردند؛ چون خدا همه نعمتی به او داده بود. شوهرش هم دكتر بود و هم متدین؛ هم ثروتمند بود هم مهربان با یك خانواده اصیل و خوب؛ هنوز یك سال از ازدواجشان نگذشته بود كه خدا دختری به آن ها داد به نام فاطمه؛ او هم مثل زندگیشان تمام شرایط محبوبیت را داشت؛ دختركی با چشم های آبی و موهایی طلایی؛ كوچولویی با پوست سفید و صورتی عروسكی، اما تقریباً هفت ماه از مادر شدن دوستم می گذشت كه ناگهان اتفاقی زندگی آن ها را زیرو رو كرد؛ یك سفر سیاحتی و زیارتی؛ سفر به مشهد مقدس.

او دخترش را در آغوش گرفته بود و ماشین به سمت مشهد حركت می كرد. مادر همسرش كه در این سفر همراه آن ها بود. نوه اش را از عروس خود گرفت و كودك آخرین لبخندش را نثار چشمان مادر كرد...

وقتی دوستم چشمانش را باز كرد. تمام بدنش از شدت شكستگی و زخم درد می كرد؛ و پیش از هر چیز سراغ فاطمه را گرفت. ابتدا كسی به او چیزی نمی گفت. اما كم كم از رفتار دیگران متوجه پنهان كردن اتفاق هایی شد. بالاخره یك هفته پس از تصادف، در حالی كه به راه رفتنش هم امیدی نبود. خبر مرگ دخترك و مادر همسرش را به او دادند. همزمان صدای گریه بچه ای از دور شنیده می شد و او از غم دوری در دانه اش اشك می ریخت. همان لحظه تصمیمی گرفت و زیر لب زمزمه كرد:" انالله وانا الیه راجعون؛ خدایا مگر همه چیز برای تو نیست و همه چیز به سوی تو بر نمی گردد. خدایا پس خودت آرامم كن." خدا هم به وعده خود عمل كرد و صبری به او داد كه توانست تمام سختی ها و مصیب های پس از آن را نیز تحمل كند.

وقتی از نفر پنجم علت این همه صبر و بردباری را می پرسم، او فقط یك عامل را موثر می داند: تكیه بر خداوند و ایمان به نیرویی كه همیشه او را یاری كرده است. البته خانم  مدحت اضافه می كند:" همان طور كه درس خواندن درشب امتحان هیچ فایده ای ندارد و باید برای موفقیت، در طول سال درس بخوانیم، برای پیروزی در زندگی به خصوص برای رویارویی با مشكلات هم باید اعتقاد به خدا و دینداری، از بچگی با ما عجین شود و در رگ و خونمان ریشه بدواند تا هنگام مشكلا ت به یاریمان بیاید."

نفر ششم می گوید:" من بارها در زیارت حضرت فاطمه سلام الله علیها خوانده بودم "ای امتحان شده، خدایی كه تو را آفرید و تو را آزمود. برهر چیز كه امتحانت كرد. تو را بردبار یافت"؛ و سال ها در كتاب ها و مجالس مذهبی خوانده و شنیده بودم كه دختر پیامبر عزیزترین زن در جهان آفرینش  و به بیانی علت اصلی خلق كردن تمام مخلوقات بوده است؛ او هم بارها و بارها با سخت ترین مشكلات مواجه شده بود؛ اما صبر پیشه كرده و به خدا پناه برده بود."

دوستم اضافه می كند:" من تنها دخترم. پاره جگرم را از دست دادم. اما در مقابل آن چیزی پیدا كردم كه هم برای دنیا و هم برای آخرتم مفید است."

مبهوت این همه صبر مانده ام و دیگر هیچ چیز نمی توانم اضافه كنم. تنها قسمتی از دعای عرفه مقابل چشمانم ظاهر شده است:" خداوندا آن كه تو را پیدا كرد. دیگر به چه چیزی احتیاج دارد و چه كم دارد وآن كه تو را از دست داد دیگر چه چیزی دارد؟"

UserName