• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
مطالب مرتبط
عضویت در خبرنامه
  • تعداد بازديد :
  • 41321
  • سه شنبه 11/10/1386
  • تاريخ :

دیوان شهریار

1 وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا

2 جوانی حسرتا با من وداع جاودانی کرد

3 ستایش مر خدا را شاید و شکر و سپاس او را

4 گشودی چشم در چشم من و رفتی به خواب اصغر

5 روی در کعبه این کاخ کبود آمده ایم

6 دلم جواب بلی می دهد صلای تو را

7 نامه زد بوم از خراسانم که گلشن نیز رفت

8 ای خدا هر خبری می شنویم

9 فـَرخا چونی و چون می چرخدت ایام عمر

10 نگاهی کرده در آفاق و ماهی کرده ام پیدا

11 دوستانم ناخلف انگاشتند

12 دلها که آرزوی امام رضا کنند

13 هرکه نه در سایه ایمان شود

14 ای کعبه دری  باز به روی دل ما کن

15 کوره ی عشق بیفروز که کانون باشی

16 چه جای سر اگر سرور نباشد

17 خبر وای به سر وقت من آمد شب دوش

18 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

19 تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم

20 آن را که خواندی ای دل غافل حبیب من

21 قمار عاشقان بُردی ندارد از نَـداران پرس

22 تا باد صبا کوی تو اش دسترس افتاد

23 ای فلک خون دل از خوان تو نان، ما را بس

24 شب است و چشم من و شمع اشک بارانند

25 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی

26 الا ای نوگل رعنا که رَشک شاخ شمشادی

27 تا که از طارم میخانه نشان خواهد بود

28 باز پیرانه سرم عشق تو در یاد آمد

29 آوخ آن وحشی غزال دل شکار از من رمید

30 شب است و چشم به راه ستاره ی سحرم

31 یارب آن یوسف گمگشده به من باز رسان

32 ابدیت که به هر جلوه تجلا می کرد

33 ستون عرش خدا قائم از قیام محمد

34 نیما! غم دل گو که غریبانه بگرییم

35 هنوز هست به گوشم صدای سبحانی

36 گذار آرد مه من گاه گه از اشتباه اینجا

37 ماندم به چمن شب شد و مهتاب برآمد

38 در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

39 بهار آمد و فرخ فرح، فراز آورد

40 بنال ای نی که من غم دارم امشب

41 مرا هر گه بهار آید به خاطر یاد یار آرد

42 به دوش ِ دل ز غم عشق بارها دارم

43 نفسی داشتم و ناله و شیون کردم

44 ماه من! چهره برافروز که آمد شب عید

45 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی

46 سر بر آرید حریفان که سبویی بزنیم

47 مرا ندیده برفتی، ندیده ام بگرفتی

48 صحنه آفاق چون تو ماه ندارد

49 تا نپنداری که من سر پیچم از پیمان پیر

50 سری به سینه خود تا صفا توانی یافت

51 دامن مکش به ناز، که هجران کشیده ام

52 آسمان خود خبر از عالم درویشان است

53 تا جلوه کرد طلعت ساقی به جام ما

54 سر خوش آنان که سر خیره به خمخانه زدند

55 منم که شعر و تغزل پناهگاه من است

56 رقیبت گر هنر هم دزدد از من، من نخواهد شد

57 بود آیا که در صلح وصفا بگشایند

58 همدمان یارب کجا رفتند و یاران را چه شد

59 آنان که سرمه از رد ِ پای شما کنند

60 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را

61 گر گوش مال عشق نبودی به ساز من

62 آمد بهار و لاله شد از ژاله پر ز می

63 کوی میخانه ما آب و هوایی دارد

64 رو به هر قبله که کردم، صنما سوی تو بود

65 خیز تا خیمه ی عزلت به خرابات بریم

66 هر رایت از تو دیدم بود از بلندی آیت

67 از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل

68 چشم  و ابروی تو تا تیر و کمانی دارد

69 اسم اعظم باز گردد با سلیمان غم مخور

70 نه غمی می رود و نی هوسی می آید

71 نه از این ورطه نجاتی که کناری گیرند

72 تا بود خون جگر خوان جهان این همه نیست

73 باغ ها خلوت و خالی است کجایی بلبل

74 به تودیع تو جان می خواهد از تن شد جدا حافظ

75 رسیدم در تو و دستت ز دامن برنمی دارم

76 ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی

77 محرم آمد و نو کرد درد و داغ حسین

78 سالها دخمه ی خود ظلمت زندان کردم

79 ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است

80 کس نیست در این گوشه فراموش تر از من

81 پرتو ذات ازل را دو جهان ذراتند

82 کاش پیوسته گل و سبزه وصحرا باشد

83 در بهاران سری از خاک برون آوردن

84 الا ای هدهد تخت سلیمان

85 مستمندم بسته ی زنجیر و زندان، یا علی

86 گران سِـیرش مبین قاصد که بی پایان بود راهش

87 ره گشودم در دل از بیگانگی با آشنایی

88 عجب پایی گریزان دارد این عمر

89 ای تو دیوانه که هر بیتش یکی دنیا غزل

90 ندانم این جهان یا آن جهان به

91 عمر بگذشت به کوچیدن ایامی چند

92 بگشا بر رخ می خواره دَری بهتر از این

93 ای گل به شکر آنکه در این بوستان گلی

94 شب به هم درشکند زلف چلیـپایی را

95 اگر خورشید شد خاموش ماه و اختری هم هست

96 شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین

97 عجین تن نِـیی کز ماء و تینی

98 زندگی خسته کند گر همه یکسان گذرد

99 در قفسم حوصله سر می رود

100 جهان من همه آیینه و عشق است آیینم

101 هر دمم دیده به دیدار عزیزی بگشاید

102 سِـر سودای تو در هیچ سری نیست که نیست

103 هدهد بیا به شهر صبا می فرستمت

104 با تو گر عشق ندادند گناه من نیست

105 از من چه طالعی است که با این شتاب عمر

106 تسلیم شو که حکم قضا می توان شنید

107 عاشقی درد است و درمان  نیز هم

108 آنجا که به شمشیر جفای تو بمیرم

109 چه گزارشی است یارب به تغنی نوایی

110 نه عقلی و نه ادراکی و من خود خاک و خاشاکی

111 آفتاب تو ام از روزن دل می تابد

112 پاشو ای  مست که دنیا همه دیوانه ی توست

113 از این شیطان که من دیدم ، کسی جان در نخواهد برد

114 پیمانه الستم پیموده شور ومستی

115 داغ یارانم به جان تازد که یاران را چه شد

116 آفرینش کتاب حکمت اوست

117 حافظا باز از تو استدعای همت می کنم

118 بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد

119 تویی که جوهر جانی و جان هر دو جهانی

120 گفتی تو هم به مجلس اغیار می روی

121 ای هدهد از سریر سلیمان ما بگو

122 درس عشقی که شد از عهد دبستان از بر

123 گل و شمعم به مزار دل خونین آمد

124 دوشم چه خواب خوش که شب غم سر آمدی

125 از متن جمال تو کجا دیده شود سیر

126 زدی حلقه ام بر در آشنایی

127 تنیده دور و بر جان من طناب تنم

128 عشق باز آی که جانی به تنم باز آید

129 گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم

130 سلطان قضا صولتی از سلطنت اوست

131 برداشت پرده شمعم و پروانه پر گرفت

132 سبوکشان که به ظلمات عشق خضر رهند

133 چند بیداد کنی دادم کن

134 ای آفتاب هاله ای از روی ماه تو

135 شب چراغ خلوت شب زنده دارانم چو شمع

136 هاتفم زیر لبی گاه صدا می گوید

137 بجهیم از خود و در جبهه بجوییم خدا را

138 ای بر سریر ملک ازل تا ابد خدا

139 سعدیا! از باب عشقت در گلستان آمدیم

140 عمر دنیا به سر آمد که صبا می میرد

141 مهرش افزود که از ماه رخش کاسته بود

142 ز من بر گشته روی کار جانا

143 از متن جمال تو کجا دیده شود سیر

144 به صحراهای وحشی می چمد آهو وشی تنها

145 زندگانیم و زمین زندان ماست

146 سزای همت خود سر نمی نهم به سجود

147 ولی که داده خدایش به وصل خویش وسایل

148 ارمغان آمد و پیغام  وحیدم در داد

149 گر دل شکستگان بنوازند  نای عمر

150 بار بگذارد ولی هرگز نکاهد بار ِ مادر

151 کوره  هم خاموش  و ما سرکوب و سندانی هنوز

152 چه دریایی است میلاد عظیم  نیمه ی  شعبان

153 رمضان سایه ی مهر از سر ما می گیرد

154

تا جلوه می کنی به چمن، سروی و گلی

155 چه بودی ارهمه کس درس ِ خود، روان بودی

156 من دگر سوی چمن هم سر پروازم نیست

157 جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را

158 سیل است و شبانگاه و جهان غرقه در آب است

159 به میلیون سالها پرواز نوری آسمان پرّان

160 نشان هاست مرد خدا را ولیـِکن

161 سحابه بود و سخن از اصول دین و فروع

162 ز دانش بود آدمی ناگزیر

163 دم به دم زنده از آنیم که دم زنده از اوست

164 خدای خویشتن بشناس و بس کن

UserName