• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6306
  • چهارشنبه 1382/12/20
  • تاريخ :

اشكی در باران

به هر دری زده بود باز نكرده بودند و اینك با چشمانی خیس، پشت آخرین در، می لرزید. با چه رویی زنگ در را فشار دهد و بگوید" منم محمود" لابد می پرسند كدام محمود، و صدا بی اختیار از گلویش درخواهد رفت:" محمود، برادر رباب."

تردید بیداد می كند. انگشت دست همچنان بر زنگ در مانده است و او می رود. می رود به خانه اختر. مثل دم غروب كه رفت و ماند تا او حاضر شد. باران به شدت می بارید.

اختر لباسها و كهنه بچه اش را در ساك می ریزد، زیپش را می كشد و همچنان برای او حرف می زند. او خیره است و دلش می نالد... خواب و خیال بود شاید... سر را تكان می دهد، دست چپ را به گلو می برد و ناخود آگاه می گوید:" دیگه به اینجام رسیده."

اختر بچه اش را به دست او می دهد و می گوید:" فكرش را نكن." بچه را می چسبد و می گوید:" چه طور می شود فكرش را نكرد؟" خواهرش می خندد:" همان كه گفته ام."

در خانه را می بندد و بیرون می زنند. چتر بر سر و چسبیده به هم در تاریكی كوچه می روند. كار هر شب است. اختر باید می آمد و او می رفت تا در آمدن كمكش كند. این را پدر گفته بود.

می پرسد:" چطور می توانم ؟ در حالی كه یك زمان برایمان حقیر بود؟"

جواب، صدای دانه های باران بر پارچه كشیده چتراست.

لابد حرف حساب جواب ندارد كه اختر ساكت است و می لرزد.

می گوید:" مگر یادت نیست كه حبیب برای چه قهر كرد؟ برای آنكه هر دومان او را كوبیدیم. برای آنكه كارش را به لجن كشیدیم، و حالا تو می گویی..."

نمی تواند ادامه دهد. خودش هم می داند كه خواهر درست گفته است كه :" مگر همه درها را نزده ای؟ مگر نمانده ای با جیب خالی و نمی دانی چه كنی؟" رسیده اند.

پدر نشسته است و مثل هر شب قرآن می خواند. بچه را می گیرد و با او بازی می كند. مادر سفره را می اندازد و او می نشیند.

ساكت است. حرفی ندارد. اختر راست می گفت كه:" جیب خالی برحرفها و رفتارتاثیر می گذارد."

چه واقعیت تلخی!

می داند كه حرارت آن همه حرف و بحث هنوز هم در وجودش گرم است. خاكستر سرد روی آن را هم می داند.

خدایا چه بگوید؟ چگونه بگوید؟

پدر بچه را می گذارد روی تشكچه اش و برمی خیزد. خمیده است. سر را بالا می گیرد و زمزمه ای می كند. كمر به سختی راست می شود و می رود به سوك اتاق. تیمم می كند و به نماز می ایستد. مادراز آشپزخانه گفته است:" غذا را بیاورم؟" كسی جوابش را نداده است. پدر را تمام قامت می نگرد و گریه درون امان نمی دهد.

بغضی غریب گلویش را می فشارد.

خواهر می آید، بچه را در آغوش می گیرد و به او شیر می دهد. یك دنیا حسرت ودریغ در چهره اش موج می زند.

چشم بر چشم او می دوزد... " راستی، ما درست می گفتیم یا آنها؟ بگو اختر... چیزی بگو."

حرف دل را نگاهش می پراكند و خواهرگویی گرفته است آن را، كه آهی می كشد و چشمانش را می بندد.

"... آخر درد ما كه یكی دو تا نیست اختر. این من دیپلمه بیكار، این هم تو و آن زندگی غم انگیز. ازدواج كرده ای و از این خانه رفته ای. هوشنگ مجبور است شبها كار كند و روزها بخوابد و تو همیشه تنهایی. از ترس شب به اینجا می آیی و صبح وقتی بر می گردی شوهرت آمده است، اما خواب. این هم شد زندگی؟ راستی، با آرزوهایت چه می كنی؟ با رویاهایت!" داری بشقاب های غذا را می چینی.

پدر نمازش را خوانده است و می آید. می گوید:" چرا چشمت سرخ شده اختر؟" بشقاب سبزی را جلو او می گذاری و می گویی:" از گرد و خاك." پدر می گوید:" گرد و خاك؟"

می گویی:" صاحبخانه ما یكی از اتاقهای خانه اش را خراب كرده."

مادر دیس برنج را می آورد. بشقابی بر می داری و غذا را می كشی.

می گویی:" یك هفته تمام، گرد و خاك همه زندگی مان را برداشته است." پدر می پرسد:" برای چه؟"

می گویی: "مغازه!"

پدر تعجب می كند:" مغازه!"

برای من هم می ریزی و به دستم می دهی.

می گویی:" بله، می خواهد در آمدش را بیشتر كند."

پدر سكوت می كند. تكه ای نان برمی دارد و چند شاخه تره و ریحان لای آن می گذارد و به دهان می برد. می گوید:" خوب، بیا اینجا."

مادرمی آید و می نشیند.

گفتی : نه، هوشنگ تنها می ماند. از این گذشته، می خواهم با صاحبخانه مان صحبت كنم."

پدر غذایش را آرام می جود. می پرسد:" برای چه؟"

گفتی:" مغازه اش را اجاره كنیم."

" برای كه؟ هوشنگ؟"

" نه، محمود."

دهان پدرخالی است و پر نمی شود:" چه كاركند؟"

لقمه ای به دهان می گذاری و می جوی:"جنس بریزد و كار كند."

پدر می خندد. آرامی و بی صدا. آرام گفته است:" مبارك باشد."

مادر غذا نمی خورد. می گوید سیر است. لقمه نیمه جویده را می بلعی و می گویی:" همه دنیا سنگ شده و

افتاده پیش پای ما!"

" چرا"

" برای آنكه تو هم طعنه می زنی !"

چشمانت خیس می شود:" كاش به جای معلمی، قصابی می كردید پدر." پدر یكه خورده است:" این چه حرفی است كه می زنی؟"

گفتی:" اشتباهات ما هم نتیجه سادگی تو بود."

هق هق می كنی: "همانهایی كه الفبا یادشان دادید و یاد نگرفتند، حالا با پولشان همه چیز می خرند."

برگشته بودی به تاریخی كه گذشت. زمانی كه وقتی حرف می زدی، تن همه دلالهای دنیا می لرزید. همان طور كه حبیب شوهر رباب می لرزید. گفتی:" نه پدر، اشتباه نكنید. معلمی شغل خوبی است. اما نه اینقدر صاف و ساده كه شما بودید."

پدر لقمه ای بر می دارد و كلامت را قیچی می كند:" یك باره بگو باید دزدی می كردم." گفتی:" می شه در جنگل بود و دندان

تیز نداشت؟

فكر و ذكرتان این بود كه به بچه ها بگویید علم بهتر از ثروت است."

"هنوز هم می گویم."

" چند نفر این را درك كردند پدر؟ حبیب را نمی بینید؟

فقط رباب است كه نمی خواهد بداند شوهرش چه كاره بوده است. حالا شوهر خواهر من است باشد. از دستفروشی شروع كرده، حالا در بهترین خیابان شهر مغازه دارد. با در آمد روزانه ای به اندازه حقوق یك ماه شما. آخر شاهنامه اینجاست پدر!"

پدر سبكبار و آرام غذایش را می جود و می گوید:" كدام آخر شاهنامه؟ شما هنوز به بیت اول آن هم نرسیده اید. اگر آن را بفهمید درست است."

احساسات امان نمی دهد. گریه ات می گیرد. بغضم را فرو می خورم و سرم پایین است. صدای مادر تكانم می دهد:" اگر آن موقع می گفتم حق با حبیب است سرم را می كندید."

نوبت مادر است كه بكوبد و آب كند:" یادتان رفته كه آن شب چه بلایی سرش آوردید. چه گفته بود مگر؟ می گفت بیایید یك جای این خانه را تبدیل به مغازه كنید. كاری كردید كه خیس عرق شد و رفت.

رفت و دیگر از ترس حرفهای شما نیامد. حرفها... حرفها... امان از این حرفها..."

نتوانستم طاقت بیاورم. نگاهی به تو كردم و چشمان روشن و خیست دلداریم داد. لقمه ای برداشتم و گفتم:" زمان با زمان فرق دارد مادر. آن موقع حرف ما این بود كه مردم دارند جانشان را برای انقلاب و اسلام می دهند. این درست نیست كه این طور مواقع كسی برای درآمد بیشتر برود دلالی كند و پول روی پول بچیند."

از كنار سفره بلند می شوم و گوشه ای می نشینم. پدر هم بلند می شود. مادر می پرسد:" نمی خورید؟"

كسی جوابش را نمی دهد. ناچار غذا را جمع می كند. تو هم كمكش می كنی و به آشپزخانه می روید.

صدای مادر را می شنوم. دارد با تو حرف می زند..." مگر چی گفته بود بیچاره. می گفت گلخانه حیاط را كه به سمت كوچه بالایی است مغازه كنید. آشنا هم داشت كه اجازه بگیرد. گفتم آقا نمی گذارد، گلخانه در حكم قلب اوست. گفت از ما گفتن. گفتم خدا پدرت را بیامرزد حبیب. این را پیش بچه ها نگو. آنها همه فكر و ذكرشان پیش خداست. گفت مگه خدا با این كارها مخالفه عزیز؟ گفتم نه، ولی نگو... كه آخرش گفت و خودش را مضحكه شما كرد."

ناخود آگاه بلند شدم و آمدم توی آشپزخانه.

دارم به تو نگاه می كنم. برقی در چشمانت دویده بود و آن را روشن كرده بود. نگاهم كردی و نگاهت از شادی می درخشید. محشر شده بود. از دهان مادر طلا  در آمده بود.یك امكان طلایی.

برگشتم به سوی پدر. تو هم آمدی آنجا. میوه آورده بودی و گذاشتی جلوی پدر. لبخندی گوشه لبانت بود. لابد پدر هم حرفهای مادر را شنیده بود كه گفت:" نظر مرا بخواهید، اگر خوب بود همان موقع این كار را انجام می داد." خنده ات را خوردی وهیجان زده گفتی:" شما همیشه احساساتی بوده اید." بلند شدی و رفتی كنار بچه ات كه خواب بود. چرا آن طور داد زدی و گفتی:" لابد این زندگی را فقط برای خودت می خواهی پدر"، كه بچه ای از خواب بپرد و گریه سردهد؟

پدر را عصبانی كردی. عینكش را گذاشت و قرآنش را برداشت و گفت: "نه، نمی خواهم. هیچ چیز نمی خواهم. فقط،... فقط گلخانه مال من، بقیه این خانه مال شما. هر كاری دلتان خواست مختارید."

اتفاق غریبی است. شور و حال بازگشته است. با چهره ای دیگر و زبانی دیگر. گریه ات می گیرد. اشكهایت زبانم را باز می كند:" پدر، آب دادن به گلها و پرورش آنها چه ثمری برای شما داشته است؟ لذت می برید؟ خدا را خوش می آید كه شما لذت ببرید ما ذلت؟ تورا به خدا قبول كنید. اگر بشود معركه است."

" شما همیشه حرف زده اید. حالا هم حرف می زنید. فكر نمی كنید كه این كار خرج دارد. با كدام پول می خواهید گلخانه را

خراب كنید و مغازه بسازید؟

تازه، بعد از آنكه اجازه اش را گرفتید و ساخته شد، با كدام سرمایه می خواهید جنس بیاورید؟ فكر اینها را كرده اید؟"

بلند می شود و از كنار ما می رود. نگاهت می كنم. النگو های دستت را در می آوری و به سویم پرتاب می كنی. توانم داده ای. مادر هم دستبند قدیمی اش را در می آورد.

پدر از همان دور می گوید:" با همین؟! فقط خرج شهرداریش چند برابر اینهاست." ناخود آگاه می گویم:" می روم پیش شوهر رباب، به درك، هر چه می شود بشود. بگذار طعنه هم بزند."

دلم می خواست گریه كنم. اما آنجا جلو شما كه نمی شد. فكر كردم بیایم بیرون كه هوا خیس است و كسی فرق باران و اشك را نمی داند. بعد بروم به آنجایی كه یك سال قبل اگر دنیایی را می دادند نمی رفتم.

كلاهم را سرم كردم و خودم را پوشاندم كه حتی لحظه ای را هدر نداده باشم. پرسیدی:" كجا؟"

فقط نگاهت كردم.باید می دانستی به كجا می روم. غیر از او چه كسی آرزو دارد بروم خانه اش و در بزنم و بگویم منم محمود، و او به طعنه بپرسد كدام محمود؟

نویسنده : باقر رجبعلی

UserName