• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 8984
  • پنج شنبه 1382/11/30
  • تاريخ :

من آدم آهنی هستم

گفت و گو با نصرت خانم؛ تنها راننده زن اتوبوس های خیابانی

اسمش نصرت خانم است اما حاج آقا صدایش می زنند. قدی متوسط دارد و كمی چاق است. با روسری مشكی و مانتویی به رنگ سبز سیر پشت فرمان نشسته. 46 سال دارد و 15 سال قبل به عنوان اولین زن ایرانی گواهینامه پایه یك رانندگی گرفت. كارش را با اتوبوس های مسافربری بین شهری شروع كرد، آن هم در خط تهران – مشهد«دوست دارم روزی دوباره در این خط كار كنم.» این بزرگترین آرزویش است. مردانه رانندگی می كند اما الفاظش مردانه نیست، كمتر ظرافتهای زنانه دارد. انگار در این سال ها آموخته كه باید رفتاری مردانه داشته باشد، با چاشنی محبت. كمتر از بوق های ناهنجار استفاده می كند و به قول خودش راننده «این كاره» احتیاجی به بوق زدن ندارد.

ساعت یك بعدازظهر، زمانی است كه اتوبوس را تحویل می گیرد. اول دخل را می شمارد و با دقت، عینك قرمز رنگش را تمیز می كند. كاپشنش را مثل راننده های مرد، پشت صندلی آویزان كرده است. پشت فرمان كه می نشیند، فكر می كنید توی دستش لیمو ترش فشار می دهد، اما بعد می فهمید كه دستگیره روی فرمان، سبزرنگ است.

15 سال قبل گواهینامه پایه یكش را گرفت، درست از همان سال راننده اتوبوس شد، خط تهران – مشهد.

«قبلاً هم خبرنگاران به سراغم آمده بودند اما فقط برای گرفتن عكس. كسی با من حرف نمی زد.» این جملات را می گوید و به راهش ادامه می دهد. از ایستگاه كه حركت می كند، به سراغ مسافران می رویم تا با آنها صحبت كنیم.

«من در دهه 60 و 70 میلادی در كشورهای اروپایی زندگی می كردم. وقتی برای اولین بار در فرانسه یك دختر هجده ساله پشت فرمان اتوبوس شركت واحد نشست همه با تعجب او را نگاه می كردند اما به مرور زمان این مسأله جا افتاد و زن های فرانسوی جرات پیدا  كردند تا این شغل را برای آینده شان انتخاب كنند.»

این جملات بخشی از نظرات مسافر مردی است كه هر روز با اتوبوسی به رانندگی خانم خدابنده به خانه بر می گردد.

به جاده اصلی می رسیم. آنجایی كه تصور می شود خانم خدابنده با احتیاط و سرعت كم حركت می كند اما این گونه نیست. او مانند راننده های مرد، از ماشین ها سبقت می گیرد، فرمان را یك دستی گرفته و با دست دیگر به تماس های تلفنی اش پاسخ می دهد.

قرار بود در این خطوط خانم های دیگری هم كار كنند، حتی آنها قرار همكاری با نصرت خانم را گذاشته بوند، ولی بعد از مدتی همگی رفتند و حالا خانم خدابنده تنها راننده زن این خطوط است. می گوید: 8 ماه به صورت تك شیفت كار كردم، در خط حصارك راننده های مرد میگفتند كه من آدم آهنی هستم. چون از ساعت 5 صبح تا 9 شب رانندگی می كردم. بعداً به تقاضای حاج علی شعبانی – رئیس اتوبوسرانی كرج – نیم شیفت كار كردم.

خانم ها هر روز درباره او صحبت می كنند. با آنكه نزدیك یكسال است در این خط كار می كند گویی هنوز برای اهالی این منطقه تازگی دارد.

ببخشید خانم وقتی نصرت خانم رانندگی می كند، شما چه احساسی دارید؟

نصرت خانم نه! حاج آقا.

اولین واكنشی كه در حمایت بی چون و چرا از نام و اعتبار خانم خدابنده داده شد!ین عبرت بود "  حاج آقا خوب رانندگی می كنند. حتی از آقایان هم بهتر، نرم ترمز می كند و از جا كند نمی شویم ."

آن روزها كه از ساعت 5 صبح می آمد ناراحت می شدیم ولی حالا از ساعت 1 می آید، تا 9 شب. احساس امنیت داریم و وقتی او راننده است می رویم جلو می نشینیم تا در گرفتن پول هم دچار مشكل نشود. هر جا بتواند نگه می دارد و مثل مردها غر نمی زند!

نبود؟

كلمه ای كه راننده های مرد موقع رسیدن به ایستگاه می گویند و زنگ اخباری است انگار. اما خانم خدابنده فقط به آینه نگاه می كند و اگر كسی بخواهد پیاده شود بلند می گوید:

حاج آقا!  بی زحمت. همین.

در طول مسیر دخترهای جوان یا خانم هایی كه ماشین دارند وقتی از كنار اتوبوس او می گذرند برایش بوق می زنند و او هم دست چپش را به نشانه قدردانی روی پیشانی گذاشته و ادای احترام می كند.

خانم هایی كه سوار می شوند با او سلام و احوال پرسی می كنند، گرم و صمیمانه می گوید: امكان ندارد خانمی سوار شود و با من سلام و علیك نكند. حتی بعضی ها می آیند و مشكلاتشان را برایم می گویند. من از این اعتماد خیلی خوشحالم.

نصرت خانم – بخوانید حاج آقا – چطور راننده پایه یك شدید؟ چرا؟

آموزشگاه رانندگی داشتیم در مشهد من همان جا گواهینامه پایه دو را گرفتم. وقتی دختر بچه بودم ماشین پدرم را بدون اجازه بر می داشتم و می رفتم. این علاقه آن قدر در من تقویت شد كه روزی به پدرم گفتم كه می خواهم گواهینامه پایه یك را بگیرم و گرفتم.

از همان روز به خط مسافربری تهران – مشهد می رود و راننده اتوبوس می شود. خانواده اش – پدر و مادر – از این كار راضی هستند و او را مایه افتخار می دانند. همین طور 4 فرزندش هادی – كه مهندس كامپیوتر است – مهدی، پریسا و پریا كه...

«این خانم خوب رانندگی می كند. با همه دوست است. همه دوستش دارند، فكر می كنم مشهدی باشد و اگر روزی مجبور شوم كاری را انتخاب كنم مطمئن باشید رانندگی اولین انتخابم است.» دختری در میان  دوستانش و در فضایی با تأكید دیگران، این جملات را می گوید. وقتی از او می پیرسم شما این اطلاعات را از كجا آورده اید: «من پریا هستم. دختر كوچك خانم خدابنده.» او خود را اینگونه معرفی می كند.

به سه راه فردیس كه می رسیم حاج آقا كارت خود را به دختری كه حالا می دانیم پریا است می دهد تا او ساعت رسیدن را ثبت كند. او كارت را برداشته و به طرف كیوسك رئیس خط می رود و بعد از لحظاتی می آید.

دخترتان همیشه با شما می ماند؟

نه. امروز یكی از دوستانش نمایشگاه دارد و من سر راه، او را می رسانم.

تلفن همراهش زنگ می زند. انگار یكی از فرزندانش است. با لحنی دلسوزانه و در عین حال محكم می گوید: دارم مصاحبه می كنم. اگر می توانی نیم ساعت دیگر تلفن بزن. یا شب زنگ بزن به خانه. مواظب خودت باش. ناهار خوردی؟ دختر كوچكش می گوید: «ما خواهر و برادرها از اینكه مادرمان راننده است افتخار می كنیم. هر كسی مرا می بیند می پرسد كه واقعاً او مادرت است؟ من این موضوع را به چند نفر از دوستانم گفته ام.» پریا واكنش روز اول دوستانش را اینگونه توصیف می كند: « آنها تعجب كردند. گفتند اول باید خودمان ببینیم، بعد تصمیم می گیریم.»

و معلم ها؟

«فقط به یكی دو نفر از معلم هایم گفتم. آنها می گویند اگر قرار باشد با بچه های مدرسه اردو برویم مادرت را بگو بیاید و ما را برساند.»

پریا كه حالا بیشتر وارد بحث شده می گوید: «دوستانم به مادرم می گویند خیلی با حالی... دمت گرم.» و تأكید می كند كه این الفاظ به كار برده شده اند!

نرم و راحت به رانندگی ادامه می دهد. انگار فرقی نمی كند كه ماشینش دنده ای باشد یا اتوماتیك. هر چند كه اتوبوس او اتوماتیك است. به هیچ كاری غیر از رانندگی علاقه ندارد آن هم در جاده! دوست دارد اتوبوس داشته باشد و دوباره به جاده تهران – مشهد برگردد.

ما به آخر خط رسیدیم اما او نه! دوست دارد خاطره ای را تعریف كند كه روز اول كاری اش اتفاق افتاده است.

«خانمی كنار دستم روی صندلی نشسته بود. من هنوز ماشین را تحویل نگرفته و بین مسافرها نشسته بودم. آن خانم گفت: می گویند خانمی راننده شده است، باور نمی كنم. انگار دوره آخر زمان شده و جای مرد و زن عوض . پرسید كه فكر می كنی چه قیافه ای دارد. من هم مشخصات خودم را گفتم. خانمی نسبتاً چاق با عینك، ساده و درست مثل من و تو. خندید. وقتی به ایستگاه رسیدیم قرار شد ماشین را تحویل بگیرم. رفتم پشت «رول» نشستم. از تعجب می خواست شاخ در بیاورد. آمد، رویم را بوسید و گفت، ایول.» و باز تأكید می كند كه آن خانم گفته است: «ایول».

می خواهم پیاده شوم اما تا ایستگاه تاكسی ها، راه درازی است. با مهربانی خاصی كه به قول مسافرهای مرد، از یك راننده بعید است، می گوید: «صبر كن تا ایستگاه بعدی پیاده شوی. آنجا نزدیك تر است. او همه دخترها و پسرهایی را كه سوار می شدند، دخترم و پسرم صدا می زد.

UserName