• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4546
  • شنبه 1382/11/18
  • تاريخ :

خاطرات مارادونا( 45)

تا آخرین نفس می جنگم!

برای هو كشیدن و سوت زدن طرفداران فوتبال در تورین و هر اتفاق دیگری خودم را آماده كرده ام دوست دارین درباره مصدومیت من بدونین؟ اینجاست. همه می تونن ببینن. اما بیشتر دوستدارین از ضربه با دستم در بازی مقابل اتحاد روسیه صحبت كنم تا از ضربه سر «مورای» و اینكه بگم آسیب دیدگی من چیزیه كه از خودم در آوردم، تا اینكه بگم در مسابقات جام جهانی كه عنوان بازی جوانمردانه را با خودش داره در مقابل تیم كامرون تمام وقت آنها بازی ما را با خطاهای خاص خودشان خراب می كردند... بعضی وقت ها حس می كنم كه شماها سعی دارید به هر قیمتی منو به عنوان مقصر تمام اینها معرفی كنید. جمعیت زیادی آنجا بود. تروگلیو در یك عكس العمل كه هنوز آن را تحسین می كنم شروع به دفاع كردن از بچه ها كرد: گفتن اینكه مارادونا در تیم تنها است یا اینكه یك نفر غرق شده است و اینكه در وسط یك كویر تنها مانده دیگه بسه. اینجا بازیكنان دیگری هم هستند. ما هم بنوبه خود كارهایی كرده ایم و در مقابل برزیل نشان خواهیم داد كه وجود داریم. حرفهاش به نظر فوق العاده بود اینو جدی می گم، همه باید خودی نشان می دادیم وگرنه غرق می شدیم.

به عنوان مثال خود من شروع كردم به تمرین با پای راستم و با دیوار تمرین می كردم. با پای راستم، درست مثل موقعی كه بچه بودم. در روز شنبه به سمت تورین پرواز كردیم و آنجا در هتل «جت» استقرار پیدا كردیم كه به فرودگاه خیلی نزدیك بود. از آنجا مستقیماً عازم استادیوم دل آلپی شدیم. از فرصت استفاده كردم و كمی با توپ بازی كردم و پشت سر هم با پای راستم به توپ ضربه زدم راست، راست، راست تا با پای چپم به توپ ضربه زدم و درد تمام وجودم را فرا گرفت. توی زمین نشستم و با سیگنورینی مشغول گپ زدن شدم. خیلی نگران بودم و درد داشتم. اما باید با همان وضع بازی می كردم برای اینكه بتونم بازی كنم كلی آمپول بهم تزریق شده بود اما باید بازی می كردم. پزشكی كه تشخیص نوع مصدومیت منو داشت هم دردم را بیشتر می كرد و منو بیشتر نگران كرده بود طبق گفته اون این درد به خاطر ضربه ای بود كه سابقاً در این ناحیه متحمل شدم و استخوان و تاندون پام رو و تحت تأثیر قرار داده بود.

همان شب تلفنی با «كاركا» صحبت كردم كه دوست خود من بود و هیچ چیزی برای پنهان كردن ازش نداشتم. بهش گفتم. كه اوضای مچ پام خرابه و به لطف ترزیق های پشت سر هم می تونم بازی كنم و بعد بهش اعلام كردم كه: آنتونیو فردا در موقع ورود به زمین با تو سلام و احوالپرسی گرمی می كنم و بعد موقعی كه بازی شروع بشه تا آخرین نفس در مقابل تو و تیمت می جنگم. اونم جواب داد: قبوله، قبوله، حالا برو و استراحت كن. حق هم داشت مچ پام آنقدر درد می كرد كه حتی در فاصله بین رختخوابم و دستشویی هم شروع به درد گرفتن می كرد.

«نگرو گالیندس» اومد كه ماساژ بده  و به محض اینكه مچ پام رو لمس كرد فریادی از ته دل كشیدم كه تقریباً دیوارهای را به لرزه در آورد و تنها چیزی كه به زبانم می رسید این بود كه درد می كنه، درد می كنه. آن روزها ترجیح می دادم كه گالیندس همش دور و برم باشه.

ناخن لعنتی شصت پام!

در آخرین تمرین قبل از باری مقابل رومانی زانوی چپم ضربه سختی خورد. از وقتی كه یكبار دیگر در ناپل به خاطر این بازی حاضر شدم یك خاطره دارم، آدم دیگری بودم... در روی مبل در هتل «پاردیسو» نشسته بودم، كه مكان اقامت در روی تیم ملی آرژانتین در هنگام مسافرت به ناپل بود در حالی كه با یك دستم كلودیا را بغل كرده بودم و در دست دیگرم بسته یخ را روی زانوی دیگرم نگه داشته بودم و می خندیدم، آن هم فقط برای اینكه جلوی گریه ام را بگیرم. بیشتر از اینكه جام جهانی باشه یك مسیر پر از مانع بود. با این دورنما واقعاً توقع بالایی بود كه خوب بازی كنیم. اما هدف بردن بود حالا به هر قیمتی و هر راهی كه شده. در طی 45 دقیقه اول آن بازی كه در 18 ژوئن برگزار شد نتونسته بودیم از دفاع رومانی عبور كنیم. آنجا در مكانی كه برای خیلی آشنا بود در ورودی های استادیوم سان پائولو شنیدم كه «توردومدرو» با كارلوس بیلاردو در حال صحبت هستند كه بهتره منو از تیم بیرون بكشند. علاوه بر درد زانو به مچ پای راستم ضربه سختی وارد آمده بود كه دردش مثل نیش به جانم می زد. اما طوری می پریدم كه انگار هیچ دردی ندارم. با خود گفتم: «چی»؟ می خوان منو بیرون بكشن؟ حتی مرده ام هم اجازه بیرون رفتن از زمین را نداره. من ادامه می دم، ادامه می دم. در نیمه دوم یك سانتر با چیزی شبیه به سانتر كردم و «پدرودامیان مونزو» توپ رو داخل دروازه كرد. و یك بر صفر جلو افتادیم و بعد دفاع  و تحمل و تحمل تا اینكه نتونستیم بیشتر از این دفاع كنیم. دوبار در محوطه جریمه با سر به توپ ضربه زدند چیزی كه احتمالش خیلی پایین است و بعد «بالینت» بازی را به تساوی كشاند. به مرحله بعد راه پیدا كردیم و به یك هشتم نهایی رسیدیم اما با هزار زحمت. واقعاً كه از ترس قالب تهی كردم. اصلاً دوست نداشتم با هیچ كس صحبت كنم... بیرون مثل همیشه منتظر ما بودند مثل یك رسم شده بود، منتظران همیشگی. خانواده هایمان به اضافه یك سری خبرنگارها. من از در خروجی استادیوم سان پائولو بیرون آمدم. درست همانجایی كه مینی بوس حركت می كرد. رفتم پیش بقیه تو ماشین نشستم. دوست نداشتم با كسی صحبت كنم حتی با كلودیا. یك بار دیگر خونم به جوش آمده بود. پرفسور اچه بریامنو دید به من نزدیك شد و دستی از روی نوازش به سرم كشید. اون هم همه چیز رو فهمید. همونطور كه بقیه هم باید می فهمیدند كه نباید آن قدر ضعیف ظاهر بشیم و نمی تونیم پرستیژ خودمان را به این راحتی هدیه كنیم. اگه آن لحظه صحبت می كردم مجبور بودم كه به نصف تیم... و این روش كار من نبود. همان طور كه گفتن اینكه: كارها رو به رواله هم روش كار من نبود. چون گفتن این حرف خودش یك جور ریاكاری بود در حقیقت اصلاً از اوضاع راضی نبودم. همان بهتر كه ناراحتی ام را تو خودم نگه دارم. حالا باید برای بازی بعدی در مرحله یك هشتم نهایی از ناپل به آن سمت ایتالیا در «تورین» می رفتیم – روز بعد مسابقه سه شنبه نوزهم به گیلوموكوپولا كه به خاطر انجام بعضی كارها تو بوئنوس آیرس مانده بود تلفن زدم. پشت تلفن بهش گفتم: كار بی كار؛ زود بیا اینجا كه حسابی حوصله ام سر رفته، در مدت اقامتم در تریگوریا تمام اوقات بیكاری ام در اتاقم حبس بودم، روی تختم دراز می كشیدم و به سقف خیره می شدم، به یاد تمام اتفاقاتی كه در طور اردو برایمان افتاده بود می افتادم: اول گریپ كه باعث شد با آنتی بیوتیك تمام بدنم مسموم بشه. رفتن والدانو یعنی كسی كه فقط به گفتن یك كلمه می تونست روحیه افراد تیم رو عوض كنه، ناخن لعنتی انگشت شصت پام كه باعث شد ساعات زیادی از تمرین را از دست بدم، شكست مقابل كامرون كه باور نكردنی بود و نحوه داوری كه عنوان بازی جوانمردانه را به زیر سوال می برد، خودخواهی بیلاردو كه كانی گیا را از اول در بازی نگذاشت، شكستن پای نری پوپیدو كه وحشتناك بود و سر آخر این كه باید علیرغم میل باطنی ام باور می كردم كه هستند كسانی در آرژانتین كه شكست های من باعث خوشحالی آنهاست و براشون مایه تفریح و سرگرمیه، و این موضوع همیشه منو عذاب می داد. بنابراین بیشتر از این تحمل نكردم و به اردو رفتم. یكی از ماشین های فراری ام رو برداشتم و چند ساعتی از دید همه ناپدید شدم. برای خوردن غذا به مركز رم رفتم. احتیاج به هواخوری داشتم، احتیاج داشتم كه به روش خودم زندگی كنم، اگه تا به حال به روشی كه از من خواسته شده بود بازی كرده بودم و نتیجه نگرفته بودم چرا پس به شیوه اصلی خودم بازی نكنم؟ چرا نه؟ بردن و باختن اما به روش خودم بدون اینكه خودم رو گول بزنم.

اول برام كف زد بعد لگد مالم كرد!

در زندگی ورزشی ام چند بار دیگه هم این سوت تو گوشم افتاده بود كه البته این اتفاق فقط چند بار بود. گوشهایشان داشت از سر و صدای داخل استادیوم پاره می شد. اما من اصلاً نگران صداها نبودم برعكس به من جرأت بیشتری می بخشید. همیشه بازی در مقابل همه رو در رو شدن با بقیه تخصص من بوده، چند قدمی زدم و به دنبال قسمتی می گشتم كه در آنجا خانواده ام نشسته اند. پیدایشان كردم و برایشان بوسه فرستادم و همچنین با چشمانم جمعیت روی سكوها را تماشا می كردم بعد آمدم و جلوی صف رو به روی همه بازیكن ها ایستادم و دوباره فریاد كشیدم: حالا نوبت ما است كه خودمون رو نشان بدیم، اما صدای من در بین آن همه فریاد و هیاهو و سوت داخل استادیوم گم شد. در شروع بازی یك سیاه قوی هیكل به من نزدیك شد و در كنارم جای گرفت، شماره چهار «ماسیگ». اول با من سلام و احوالپرسی كرد و برام كف زد و بعدش... با لگدهاش خورد و خاكشیرم كرد. در دقیقه دوم بازی یك پاس خوب برای «ابل بالبو» فرستادم اما ابل نتونست ضربه آخر رو خوب بزنه. بعدش روگری یك نفوذ كرد و بار دیگه بورچاگا و بالبو، اما گل نمی زدیم. دقت ما در زدن ضربه های آخر خیلی پایین بود و در این بین ماسینگ بعد از سلام و احوالپرسی حالا داشت با لگد به شانه های من می زد! اما زمانی كه هنوز نزدیك نیم ساعت از زمان مسابقه باقی بود، مسابقه برای من تمام شد موقعی كه دیدم كامرونی ها به ما گل می زدند. وقتی كه از زمین مسابقه خارج شدم باورم نمی شدم كه آنقدر احمقانه ببازیم و آنقدر ناعادلانه، ما به اشتباه های خودمان باختیم و من نمی گفتم كه به خاطر اشتباه پوپیدو كه نتونسته بود ضربه سر ضعیف امان بیلیك رو بگیره. به همه بازیكنان می گفتم: كامرون ما را نبرد، ما به خودمون باختیم. من به اتفاقاتی كه در فوتبال می افته عادت كرده بودم، اما آن شكست برام غافلگیر كننده و دردناك بود. واقعاً كامرونی ها در طول بازی خیلی روی ما خطا كردند. گفتن این مطلب مثل آوردن بهانه است. اما در این مورد واقعاً مقصر داوری بود چرا كه از بازیكنان تكنیكی دفاع نمی كنند. تصورش را بكنید در یك جام جهانی كه عنوان بازی جوانمردانه را یدك می كشید در طول بازی بازیكن زیر لگد مدافعان له می شه... هنوز هم فكر می كنم كه در آن بازی اگر در زدن ضربات آخر فقط كمی بیشتر دقت داشتیم این بازی به نفع ما تمام می شد و این كه اگر كانی گیا از اول بازی می كرد نتیجه چیز دیگری بود. خیلی متفاوت با آنچه رخ داد. بعد از مسابقه از من آزمایش دوپینگ گرفتند، از مارادونا كه حتماً باید آزمایش می گرفتند چرا كه نه؟ و بعد به كنفرانس مطبوعاتی رفتم و آنجا جواب خبرنگارها رو به كنایه دادم. بله، به كنایه گفتم واقعیت داره، اما فكر می كنم در آنجا حقیقت بزرگی را به این صورت به آنها گفتم: تنها نكته مثبتی كه این مسابقه داشت این بود كه فكر می كنم باید از من تشكر كرد كه ایتالیایی های میلان دست از نژادپرستی برداشته و این بار افریقایی ها را تشویق كردند.

ایتالیایی ها هر بلایی رو سر ما آوردند

از همه اینها گذشته همه اعضای تیم در رختكن خوشحال بودند و همدیگر رو بغل می كردند. تیمی كه همه جور القابی بهش داده بودند و زیر ذره بین مطبوعات و روزنامه ها بود، حالا برای بار دوم پشت سر هم به مسابقه فینال جام جهانی رسیده بود. بله تیمی كه به قول خیلی ها یك فاجعه بود، حالا ایتالیا را حذف كرده بود و به فینال رسیده بود.

از این به بعد بود كه محل اردوی تیم ملی تریگوریا از یك بهشت به یك جهنم واقعی تبدیل شد. اولین نشانه این كه جنگ علیه ما شروع شده در روز پنجشنبه پنجم جولای اتفاق افتاد. یعنی فقط دو روز بعد از بازی مقابل ایتالیا. برادرم لولا با یكی از ماشین های فراری ام رفت تا آن اطراف دوری بزند. برادرم كسی نیست كه با وجود دو بچه در ماشین بخواهد با سرعت آنچنانی رانندگی كند، اما پلیس جلویش را گرفت. من برادرم را می شناسم و می توانم تصور كنم كه با چه لحنی به پلیس توضیح داده كه مدارك ماشین رو به همراه نداره و ماشین مال خودش نیست و اینكه اگر آنها با او به محل اردوی تیم بیایند، می توانند متوجه همه چیز بشوند. بله آنها به محل اردو برگشتند... اما به شكل خیلی بدی و دعوا شروع شد. حالا دیگه برای ما هم مهم نبود كه خرابكاری بشه و همه چیز به هم بریزه."

" دتوان" زمانی رییس حراست "ماریو" بود و با دیدن این اوضاع مامورین هم به وسط آمدند، اما موقعی كه شوهر خواهرم گابریل به وسط دعوا آمد، ماموران اصلاً  فكرش را هم نمی كردند كه با چنین كسی طرف بشن. خیلی هایشان را كتك زد و چند نفرشان را هم خلع سلاح كرد تا آنجایی كه فقط چهار نفری توانستند حریفش بشن، اونا نمی دونستند كه به خاطر من "مرسا" حاضره كه بمیره یا حتی كسی رو بكشه.

روز بعد از این حادثه جمعه ششم از رختخواب بلند شدم و به روی بالكن رفتم...! داشتم دیوونه می شدم! با دیدن آن صحنه فوراً از استراحتگاه به بیرون رفتم. با سرعت به پایین دویدم تا دم درب و از نگهبان ها خواستم كه درب اصلی را باز كنند و به تمام روزنامه نگارها كه آنها هم به نوعی نگهبانی می دادند، اجازه بدن داخل شوند:" بیاید، بیاید، ببینید" بهشان گفتم - آنها هم بدون اینكه حرفهام رو متوجه بشن دنبال من می آمدند.

ساختمان را دور زدیم و بعد به آنها سه میله را نشان دادم... حالا همه می توانستند آن چیزی را كه صبح از روی بالكن دیدم ببینند- در روی یكی از آنها پرچم باشگاه رم بود، در روی دومی پرچم ایتالیا و در سومی پرچم پاره آرژانتین .

بنابر این به روش خودم كنفرانس مطبوعاتی تشكیل دادم- كو، كجاست؟ اینجا می گن كه ما با خوب رفتار می كنند... از روز اول ورودمان به اینجا داریم با این فعالیت های ابلهانه رودررو می شیم- دیروز بعد ازظهر ماجرای برادرم امروز هم این پرچم داغان اینها همه مسایلی هستند كه جدای از فوتبالند، فكر می كنم لازمه كه سفارت ها دخالت كنند. روزنامه نگارهای ایتالیایی بلافاصله از من پرسیدند:

شما فكر می كنید چه كسی آن را كنده؟

مارادونا: كیف كردم برزیل حذف شد

درهتل محل اقامتمان جشن عروسی برپا بود و عروس دسته گل خودش را به من هدیه كرد... نفهمیدم چرا این كار را كرد اما خیلی پافشاری كرد، با قبول كردن من لبخند طوری بر لب همه نشست كه حتی با این خیر هم پاك نشد: برای روز بعد از بازی تعداد 26 بلیت برگشت رزروشده بود، اما برای من قسم خوردند كه این كار بخاطر نداشتن اعتماد بخودمان نبوده و به من گفتند فقط در این دوره از جام تیمی كه می باخت حذف شده به حساب می آمد. حرفشان را باور كردم گرچه تنبیه مناسبی نبود. انگار كه از پیش محكوم شده باشیم.

در حقیقت نیم بیشتر آن بازی مقابل برزیل كه در روز بیست و سوم ژوئن انجام شد... یك بازی دو طرفه نبود. در مدت 55 دقیقه با توپ ما را گلوله باران كردند. اصابت توپ هایشان به تیر دروازه، گل های مسلمی كه ( مولر) از دست داد و دروازه بانی جانانه گوای گوچه51 تمام اینها باعث شد كه ما در قلب دفاعمان استواری است محكمی پیدا كنیم: این كار را از خود ایتالیایی ها یاد گرفته بودم: تحمل فشار تیم حریف تا جایی كه امكان استفاده از ضد حمله وجود داشته باشه و آن بازی یك مدل از بكارگیری ضد حمله ها بود. از فشار دفاع ریكاردو روچاو آلمائو خودم را بیرون كشیدم و به سمت گوش راست در طول زمین دویدم در همین حال كانی گیا به سمت چپ زمین فرار كرده بود در حالی كه "روچا" از گردنم آویزان شده بود. قبل از اینكه " مائورو كالوائو" و"برانكو" جلوی من را ببندند با پای راستم توپ را برای كانی گیا فرستادم، كانی هم تا فارل را جا گذاشت آنطوریكه باید این كار را می كرد، از بیرون ازش رد شد و با پای چپ توپ را وارد دروازه كرد و گل، گل و شادی بی نهایت بعد از آن فقط یك نكته ناراحت كننده وجود داشت و آن این بود كه بعدها روزنامه های برزیل آلمائو را متهم كردند كه چرا من رو را با خطا متوقف نكرد چون بازی من رو می شناخت و در ناپل همبازی من بود.

در حالی كه من با عكس العمل سریع خودم فرصت چنین  كاری را بهش نداده بودم و گرنه این كار را كرده بود، فقط همین. واین كار را بدون اینكه لازم باشه به روی من خطای سنگین بكنه انجام می داد. آن گل فوق العاده روحیه تیم برزیل را به هم ریخت و حالا دیگه غیر ممكن بود كه جریان بازی را در دست خودشان بگیرند. بعد از بازی در رختكن همه ما آنقدرخوشحال بودیم كه درد مچ پام رو فراموش كرده بودم و معلوم شد كه در تیم ملی آرژانتین تنها نبودم. دفاع محكم، شركت همه درجریان بازی با ی كانیگیای فوق العاده كه گلزنی تمام عیاره... با من تنها، بردن تیم قلدری مثل برزیل امكان ناپذیر بود. بعد از این بود فقط از خدا می خواستم كه مصدوم های تیم هر چه سریعتر خوب بشن. حالا دیگه فقط بردن و قهرمانی جام راضیمان می كرد و مقام فعلیمان برامون كم بود. چرا؟ برای اینكه ما عادت كرده بودیم كه از صفر شروع كنیم.

برد خودمان را تقدیم نری پمپیدو كردیم و حسابی كیف كردیم، بله بالاخره بعد از مدت زیادی واقعاً لذت بردیم. از حذف تیم برزیل در جام 90 حسابی كیف كردم. فقط بخاطر بردن تیم برزیل و نه بخاطر كاركا و آلمائو كه دو نفری  بودند كه در ناپل همبازی بودیم و واقعاً دوستشان داشتم و می دانستم كه حسابی ناراحت هستند.

اما ترجیح می دادم كه دوستم بجای مردم كشورم ناراحت بشوند. بله كشورم مهمتر بود. مردم كشورم پیروزی بر تیم برزیل از پیروزی بر هم تیم دیگری برایشان مهم تر است. آنها هم همینطور. بله برزیلی ها بردن تیم آرژانتین برایشان چیز دیگری هست. ترجیح می دن ما رو ببرن تا هلند، آلمان یا ایتالیا رو . برزیلی ها همیشه این رو تبلیغ كرده اند كه فقط آنها هستند كه می توان بازی زیبا را به نمایش بگذارند، اما ما هم می تونیم بازی زیبا ارایه كنیم.

مطالب مرتبط :

خاطرات مارادونا (44)

UserName