• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2684
  • سه شنبه 1382/10/30
  • تاريخ :

خاطرات مارادونا ( 44 )

به جان بچه هام قسم می خورم!

دانیل، روی خورخه والدانو حسابی كار كرده بود. خورخه آدم باهوشی بود كه همه حرفش را گوش می دادند. و به آسانی حرف كسی را باور نمی كرد. ولی دانیل تونسته بود كه بهش بقبولونه كه من بین بقیه اعضا تیم مواد نیروزا پخش كرده ام. بنابراین در بین بقیه ایستادم و سرش فریاد كشیدم: اینجا هیچ كس مواد استفاده نمی كنه، هیچ كس. به جان بچه هام قسم می خورم كه استفاده نكردیم، در مكزیك هیچ چیزی مصرف نكردیم. اما چون داشتیم سنگ هامان را وا می كندیم به نظرم رسید كه بحث را كاملش كنم وادامه دادم: ببینم... حالا كه همه هستیم این دو هزار پزوای كه قبض تلفن اردو اومده و باید بین خودمان تقسیم كنیم چون هیچ كس هزینه اش رو به عهده نمی گیره، به خاطر تلفن های كیه؟ هیچ كس جواب منو نداد، در این بین صورت یك نفر به زمین خیره شده بود..  حتی یك مگس هم تو هوا نمی پرید كه سكوت رو بشكنه. چیزی كه پاسارلا در آن موقع نمی دانست این بود كه قبض تلفن ها در مكزیك به همراه شماره تلفن ها می اومد و در فاكتور شماره ها یكی یكی مشخص شده بودند... و شماره های گرفته شده برای پاسارلا بود . لعنتی ... با داشتن سالی دو میلیون دلار درآمد به خاطر فقط 2000 تا همه رو مچل خودش كرده بود.

من همیشه سعی كرده ام تا دوستی خودم رو با بقیه حفظ كنم حالا برام فرقی نمی كرد كه این دوستی به نفعم هست یا به ضررم. اما بین ما اتفاقاتی افتاد كه باعث شد از همدیگه دور بمونیم و اینكه باعث شد تا بقیه هم پاسارلای واقعی را بشناسند. وقتی كه در اروپا بازی می كردهمه از این موضوع صحبت می كردند كه برای ملاقات با همسر یكی از همبازی هایش در تیم ملی به موناكو رفته بود... این كار رو كرده بود و بعد هم با آب و تاب تو رختكن تیم فیورنتینا برای دیگر بازیكنان تعریف كرده بود. انگار كه فتخ الفتوح كرده باشه. بنابراین وقتی كه والدانوتو همون جلسه از من در رابطه با مواد نیروزا توضیح خواست و شروع كرد به انتقاد و سرزنش از من یك دفعه جلوی صحبت ها شو گرفتم و گفتم: صبركن خورخه... تو طرف كی هستی؟ اینجا همه حرفهای دانیل راسته و همه حرفهایی كه من می زنم دروغه؟

بنابر این بهم جواب داد: خوب، باشد، تو صحبت كن و حالا دیگه آروم شده بودم، نه اجازه بدین برگردیم سر جلسه.

جلسه را ادامه دادیم در حالیكه خود پاسارلا هم بود همه چیزی را كه راجع به دانیل می دانستم گفتم و بعد سكوت بر جلسه مستولی شد 5 تا اینكه والدانواز جا بلند شد ورو كرد به پاسارلا و سرش فریاد كشید: تو یك كثافت هستی. ازهمون موقع بود كه دانیل توی اردو دچار اسهال خیلی شدید شد.

به همین خاطره كه می گم از آن بازی ما دراستادیوم مونومنتال خالی از تماشاگربرای پاسارلا نوعی تحریك به حساب می آمد و متعاقب آن جلوی یك میز رو در روی هم ایستادیم، انگارداریم یك بازی دو نفره می كنیم. از چیزهایی صحبت می كنه كه خودش بهشون عمل نمی كنه. برای مثال صحبت از نظم و انضباط می كنه اما مثل اینكه یاد ش رفته كه در طول برگزاری اردوها توی لولای درب ها كثافت می گذاشت تا با این كارش بقیه رو بخندونه. ازش دعوت می كنم كه بیاد راجع به موی بلند در فوتبال صحبت كنیم من با موهای بلند و فری كه شبیه به كلاه كاسكت شوما خر قهرمان اتومبیل رانی بودند دویست تا گل زدم و حتی به ذهنم هم نرسید كه بگم: از من نخواهید كه با سر گل بزنم.

درباره خود كامپوس كه درجام جهانی 78 همبازی پاسارلا بود چطور؟ اگر وجود كامپوس نبود كاپیتان بزرگ از جام 78 دست خالی برمی گشت. درباره رابطه با زن ها و مواد مخدرو هر چیز دیگری در فوتبال كه دوست داشته باشه حاضرم باهاش مناظره كنم. چون كه دانیل می گه كه با من و راجع به من صحبت نمی كنه اما خودش می دونه كه كسی نیست كه بتونه بیاد و راجع به این جور چیزها با هم صحبت كنه. چون اگه قرار باشد دراین مورد صحبت كنیم باید یك دوران طولانی مدت در فوتبال آرژانتین رو پیش بكشیم. زمانی كه اون بازی می كرد ومن نه، از یك جام لیبرتا دورس كه من اصلاً  آنجا بازی نكردم و اون بازی می كرد. و خیلی وقت های دیگه ... و من تنها استفاده كننده دارو هستم؟!

یكبار درزمان ریاست جمهوری كارلوس منعم از من و دانیل دعوت كردند تا در رابطه با معضلات ورزش از جمله دوپینگ صحبت كنیم و من اعلام آمادگی كردم تا هر وقت لازم باشه شركت كنم. اما دانیل هیچ وقت سر و كله اش پیدا نشد، انگار براش موضوع چندان جالبی نبود.

دوباره زنده شده بودم

مقابل كلمبیا را هم در استادیوم مونومنتال با نتیجه دو بر یك واگذار كردیم. اتفاق نادری كه هیچ كس نمی توانست باوركنه. آنقدر ریزش برف شدید بود كه من حتی نتونستم گلی كه كانی كیا زد را ببینم. نمی دونم، اما به نظرم میاد  كه در برف شدیدی كه آنروز می بارید، یك جور حس باختن و شكست مخفی شده بود. با وجود اینكه خیلی هم بد بازی نكرده بودیم. خیلی طول كشید كه شوق پوشیدن پیراهن تیم ملی دوباره در من بوجود آمد، به تعطیلات رفتم وبه ایتالیا برگشتم و یك دعوت متفاوت از بقیه رو برای بازی قبول كردم. انگلیسی ها حاضر شده بودند كه برای بازی بمناسبت یكصدمین سالگرد لیگ فوتبال انگلستان در ورزشگاه ویمبلی مبلغ000/160 دلار پول به من بدن. برای من یك هواپیمای خصوصی به ورونا فرستادند و برای اقامتم یك هتل بسیار مجلل تدارك دیدند كه البته بیشتر به اسكاتلند نزدیك بود تا به لندن. در بین بازی هر وقت كه پای من به توپ می رسید صدای او و ... ه از تماشاچیان بلند می شد و اگه حركت خاصی را انجام می دادم مورد تشویق قرار می گرفتم. هنوز صحبت از گلی كه با دست به انگلستان زدم می شد. تو انگلستان میزبان من " اوسوالدو اردیلز" بود. اون  و والدانو دو نفری بودند كه من حرف هایشان را همیشه گوش كردم. اما الان كه فكرش رو می كنم می بینم كه دعوت آلمانی ها از من درسال 2000 در حالی كه تقریباً40 ساله بودم برام جالب تره. دعوت من به مناسبت بازی خداحافظی "لوتار ماتیوس" بود و آلمان ها طوری منو تحویل گرفتند، انگار كه هنوز در اوج دوران ورزشی ام هستم. هم من و هم آلمانها واقعاً لذت بردیم. همیشه در فوتبال با این قضیه مواجه شده ام كه در خارج ازكشورم آرژانتین همیشه بیشتر مورد توجه و استقبال بوده ام. حالا در آلمان یا چین باشه فرقی نمی كنه بیشتر به من احترام گذاشته شد، مهم نیست. بازی در مونیخ این فرصت را به من داد كه خودم را نشان بدهم و باعث شد كه احساس كنم هنوز زنده هستم. تمام 45 دقیقه ای كه در بازی شركت داشتم با یك بغض تو گلوم بازی كردم وهمه اش به فكر آرژانتینی ها بودم، به آنهایی كه منو دوست داشتند و آنهایی كه نه. چون كه من" دیه گو" هستم و دیه گو خواهم ماند و بازی در مقابل ماتیوس برای من باعث افتخار بود. لوتار در تمام دوران ورزشی ام بهترین دفاع مقابلم بود و بهترین دفاع باقی می مونه. اون با دعوت از من باعث شد كه احساس كنم هنوز مهم هستم درست پنج ماه بعد از اینكه مثل یك مرد، به گوشه ای افتاده بودم دوباره زنده شده بودم و داشتم پا به توپ درزمین چمن بازی می كردم. خب درهمان زمان در سال 87 یك سر به كلینیك دكتر هنری شنوت در " مرانو" زدم. از بیلاردو خواسته  بودم جایی بین حداقل 16 نفر اصلی برام نگه داره. تا به بازی با آلمان برسم تا انتقام بازی بوئنوس آیرس را بگیرم. باز هم یكی از دوره مسافرت های من شروع شد اول بازی دریكشنبه 13 دسامبر در ایتالیا مقابل یوونتوس با نتیجه( 1-2) بلافاصله پرواز به بوئنوس آیرس و انجام بازی مقابل آلمان در چهارشنبه همان هفته و دوباره برگشت به ایتالیا برای پوشیدن پیراهن تیم ناپل درمقابل ورونا با نتیجه 1-4، اما به زحمتش می ارزید احساس دین نسبت به طرفداران تیم آرژانتین می كردم و با آن برد در زمین ولز مقابل آلمان خلاء بزرگی رو پوشوند. وضعیت اقتصادی كشور خیلی خراب بود و پیروزی ما دل مردم را برای مدتی شاد كرد. این هدف همیشگی ام در زمین مسابقه بوده، نه اینكه مسایل ومشكلات واتفاقات دور و برشان را فراموش كنند.

اون بالاخره زهرشو به من ریخت

وكارلوس بیلاردو كه برای من پدر بود. و همیشه به خاطر اعتقادی كه به من داشت ازش متشكرم و این اعتقادش به من نقش خیلی مهمی در زندگی ورزشی ام داشته. این درسته كه علاوه بر نقشش به عنوان یك مربی فوتبال طرز رفتار مخصوص به خودش را داشت كه من زیاد خوشم از آن نمی آد. هیچ موقع اجازه نداد كه بقیه هم نفع مادی ببرند. كسانی كه باهاش بودند، كسانی كه همراهش بودند مثل " پاچامه" و " اچه بریا". تمام منافع مادی مال خودش بود. خود " اچه بریا" كه مثل دست راست منوتی بود و یكی از بهترین افرادی است كه در دنیای فوتبال می شناسم احتیاج پیدا كرد كه" الفیوباسیله" كمكش كنه تا در تیم آتلتیكومادرید بهش كار بدن، موقعی كه پروفسور بیچاره دیگه حسابی  مریض شده بود و دیگه نمی تونست كار كنه و مورد دیگری كه هیچ موقع دوست نداشت كه درباره اش به من توضیح بده و به خاطر آن خیلی گریه كرده ام این بود كه در جام جهانی ایتالیا والدانو را از تیم بیرون گذاشت. این من بودم كه رفتم از والدانو خواهش كردم كه بعد از بهبودی در بیماری هپاتیت دوباره با تمرینات فشرده به آمادگی لازم برای بازی در تیم ملی برسه و خود ش را هم به همان سطح قبل رسوند. من این خواهش را در مقابل فرزندش از خورخه كردم و موقعی كه بیلاردو خورخه را از تیم بیرون گذاشت من این احساس رو داشتم كه به هر دو آنها خیانت كرده ام. می دونم كه دراین رابطه حرف های زیادی زده شد، و باز هم می دونم كه بعد از این كه من و والدانو در جام 86 اعلام كردیم كه بازی درآن ساعت از روز نوعی جنایته، آن هم فقط به خاطر اینكه تلویزیون می خواست سعی كردند كه موضوع والدانو را به این قضیه ربط بدن. اما به من گفتند كه والدانو بهره وری لازم را تو تیم نداره. این تمام چیزی بود كه به من توضیح دادند. اون هم موقعی كه تیم كلی بازیكن مصدوم داشت، از جمله خود من واقعیت مسلم این است كه خورنه بنا به دلایلی نباید درتیم ملی بازی می كرد كه حتی خود من هم دلیل اصلی اش را هیچ وقت نفهمیدم. و این تنها چیزی كه در كفه ترازوی رابطه من با بیلاردو منو رنج میده. مثل منوتی كه افتخار حضور در جام جهانی 78 رو از من گرفت. اما فراموش نشه كه كارلوس رو مثل پدرم دوست دارم و منوتی رو همیشه تحسین می كنم. اما هاولانژ هیچ یكی از این دو رو نمی تونم نسبت بدم.

او هم یك آدمیه كه ما از بدو تولد از همدیگر جدا بودیم. اصل و نژاد متفاوت روابط غیر ممكن، حالا بگذریم كه همیشه گفته كه من براش مثل یك فرزند بودم یا حتی نوه و نتیجه اش...! اما من حرفاشو باور نمی كنم، هیچ كدام از حرفاشو. او با كارهاش فقط به من امكان داد كه فقط در چند كلمه بشناسمش و آن چند كلمه: بازیكن واترپولو" هستش.

اون درست تو زمین بازی زهرشو به من ریخت، من هم فقط این سوال رو ازش كردم: معذرت می خوام آقای هاوه لانژ، می تونم  بپرسم چرا شما به جای اینكه رییس فدراسیون فوتبال باشید رییس فدراسیون واترپلو نیستید؟ بله، این صدای یك فوتبالیست بود وبرای صدای یك فوتبالیست در فیفا هیچ ارزشی قائل نمی شن.

بله، اختلاف بین ما از ابتدا وجود داشت و درمكزیك 86 بیشتر شد. جایی كه آنها در جایگاه ویژه با داشتن كولرهای قوی و شاید هم برده هایی كه آنها را باد می زدند ما را برای بازی به وسط میدان مسابقه می فرستادند. می تونم بگم كه از گرمای محله فیوریتوخیلی بدتر بود. من اصلاً قصد نداشتم كه كاسبی هاوه لانژ رو به هم بزنم. حتی برعكس! اما می خواستم كه متوجه باشه كه محور اصلی تمام این تفریحات، هیجانات، صحنه های دینی ما بازیكنان هستیم. و این كار رو تصمیم دارم كه از طریق سندیكای فوتبالیست ها ادامه بدم، اینكه باید به حرف های ما گوش كنند. و تكرار می كنم كه: همه، همه چیز رو در رابطه با من می دانند، چون خودم آنها را اعتراف كردم، حتی استفاده از كوكائین را. حالا من از هاوه لانژ می پرسم: شما چطور؟ آیا تمام حقایق را راجع به خودتان گفته اید؟ من فقط می دانم كه شما صاحب یك خط اتوبوسرانی به نام كومتا هستید. من واقعاً از ته دل می خواستم كه باورش كنم. اما بعد از آن ماجرای پنالتی های جام جهانی 90 و دوپینگ آوینای 96 تمام امیدم رو نسبت به این كه او آدم درستیه رو از دست دادم. اون منو خرد كرد، فكر می كردم كه دوران محكومیتم را به خاطرایتالیا 90گذراندم، خود اون خوب می دونست آنچه تو بدنم پیدا شد به درد هیچ كاری نمی خوره اما اصلاً  براش مهم نبود. فكر می كردم كه همه آن كینه ای كه از مارادونا به دل گرفته بودند تمام شده، اما اشتباه می كردم. اون همیشه در مورد من از روی برگه ها و نوشته هایی  كه جلوش گذاشته بودند قضاوت می كرد، بدون اینكه فكر كنه پشت تمام این مسائل واقعیتی به اسم انسانیت وجود داره. به همین خاطر موقعی كه به آرژانتین اومده بود و ازش به آن صورت مثل قهرمان استقبال كردند خونم به جوش اومد. بعد از ایتالیا 90 تو جایگاه ویژه حتی حاضرم نبودم باهاش دست بدم. اون مقصرتمام اشك هایی بود كه من ریختم، نه فقط به خاطر شكست، بیشتراز آن بی عدالتی زجرم می داد و هاوه لانژ در دوران ورزش من سمبل بی عدالتی بود. اما در این بین فقط یك فكر منو آروم می كنه: این كه بعد از گذشت زمان افكار عمومی چقدر منو قبول دارند و چقدر اونو. مردم موافق مارادونا هستند یا هاوه لانژ؟ این شماها هستید كه باید جواب بدین.

قلبمان شكست!

یادم می آد انگار همین دیروز بود كه درآن جا با پله ملاقات كردم: ملاقات خیلی دوستانه ای بود و هر كدام از ما به كار خودش بود در آنجا گفتیم كه هیچ وقت نخواسته ام كه از پله بزرگتر باشم. واز ما در حالی كه دست می دادیم عكس گرفتند. همچنین با آلتوبكی كه كاپیتان ایتالیا بود. تنها نكته مثبت آن مسابقه آن بود كه با " گانی" آشنا شدم " كلودیاپوئول گانی گیا". برادرم توركو چند تمرین مشترك در با گانی انجام داده بود و برای من از گانی خیلی تعریف كرده بود. به طوری كه تا دیدمش بهش گفتم: من تو رو خوب می شناسم، انشاءا... كه تو بازی همدیگر را بهتر بشناسیم. اما بیلاردو فقط پنج دقیقه مانده به پایان بازی گانی را به جای سیوسكی وارد زمین كرد و من حالا برای این حرفم جواب پس می دادم كه گفته بودم: " گانی برای من یك دوست صمیمیه." بیشتر از همه این روزنامه نگارها بودند كه منو اذیت می كردند. بار دیگه به قول آنها تیمی بودیم كه توانایی بودن هیچ تیمی را نداشتیم. هیچ كسی قبول نمی كرد كه با وجود نفرات جدید باید همه چیز روازنو شروع می كردیم. خود من خیلی سعی می كردم كه آنها را در زمین بازی بشناسم اما نمی تونستم. بنابراین گفتم: با وجود تلاش زیاد هنوز نتونستم با" فونس" در زمین ارتباط برقرار كنم قبل از بازی با فونس فقط چند خبر در روزنامه ها ازش خونده بودم، همین و بس. حتی نمی تونستم بهش بگم: خوان می توانی بازی منو بخونی؟ همین مكش رو هم با گوای گوچه آ داشتم كه حتی به خودم اجازه نمی دادم با اسم كوچیك "سرجیو" صداش بزنم. و همین طور با "سیوسكی "، هیچ موقعی بازی اش را ندیده بودم و هیچ چیزی ازش نمی دونستم. یا حتی از این پسر با دل و جرات هرنان دیاز... همه اش به من گفتند: دیدی چقدر با دل و جراته؟ اما خب، در زوریخ اونو به من معرفی كردن. اونجا در... كه برای قهرمانی آفریقای جنوبی اردو زده بودیم متوجه شدم كه این بار تیم ما با دفعات قبلی دیگه فرق می كنه، نه اینكه بخوام اینطوری به خاطر نتایج بهانه جویی كنم، نه. چون دنبال بهانه گرفتن نبودم باز می گم و تكرار می كنم كه در نیمه اول بازی ایتالیا تیم ما فاجعه بود و این طوری به جام آفریقای جنوبی رفتیم. بعد از تعطیلاتم در پولینسیا بعد از جام جهانی تا آن موقع بدون وقفه كار كرده بودم. قبل از شروع جام بازی دوستانه ای را در مقابل پاراگوئه برگزار كردیم. برای این كه پول جایزه بازیكنان آرژانتینی تامین بشه و من درآن بازی شركت نكردم چون دیگر نمی تونستم. اما می تونستم ببینم كه فقط ده هزار نفر برای تماشای بازی تیم ملی كشورشان كه قهرمان جهان بوده بیان. حالا مارادونا با بی مارادونا فرقی نمی كنه. می خواستم كه جام قهرمانی را ما ببریم. می خواستم برای كشورم كاری كرده باشم، برای اینكه یكبار برای همیشه تیم ما را باور كنند... خب، هیچ یك از آن چیزهایی كه آرزویش را داشتم برآورده نشد. از نظربدنی خوب نبودیم. وضع تاندون های پام اصلاً خوب نبود. و دكتر" مادرو" بهم گفته بود كه اگر بخوای سریع خوب بشی، باید دو هفته استراحت مطلق انجام بدی . دو هفته! در حالی كه بازی مقابل پرو خیلی نزدیك بود و به همین صورت به میدان رفتیم. این دفعه" رینا" همه جای زمین به دنبال من نبود بلكه این وظیفه را بین خودشان تقسیم كرده بودند و هر كدام حسابی روی من خطا كردند. بازی با نتیجه مساوی یك بر یك تمام شد و من در حالی كه حسابی بدنم كوفته شده بود زمین را ترك كردم. علاوه برآن سرمای سختی خورده بودم و سرمای " اسیسا" جایی كه با تیم ملی در محل سندیكای كاركنان بازرگانی اردو زده بودیم هم مزید برعلت بود. حتی نتونستم كه به جشن سالگرد قهرمانی جام جهانی برم. قدرت انجام  تمرین رو نداشتم. اما در نیمه دوم بازی مقابل اكوادور به زمین رفتم. بیلاردو مجبور شده بود گانی را تو زمین بگذاره، یك گل از گانی و دو گل از من نتیجه بازی را سه برصفر به نفع ما كرد. بازی گانی واقعاً خوب بود ولی كارلوس انگار نمی تونست بازی گانی رو جدی بگیره. و مردم از بیلاردو می خواستند كه گانی رو تو زمین بگذاره. طرفداران یك پرچم بزرگ در روی سكوی تماشاچی ها نصب كرده بودند كه روی آن نوشته شده بود " بیلا ردو، كارمنوتی رو با ماردونا نكن، بگذار گانی گیا وارد زمین بشه." از یك طرف ما به مرحله نیمه نهایی رسیده بودیم و از طرف دیگه سرما خوردگی من به یك برونشیت همراه با تب تبدیل شده بود. دیگه از این بدتر نمی شد. به همین شكل در مقابل اروگوئه به میدان رفتم، اما اینكه گانی بغل دستم بود خیالم را راحت می كرد. اما یاران فرانسكولی ما را بردند. بله با نتیجه یك برصفر ما را بردند و حالا دیگه از فینال كنار ماندیم و باید برای مقام سومی به میدان می رفتیم، چیزی كه من اصلاً دوست نداشتم براش بجنگم. فقط به خاطر احترام به مردم كشورمان این بازی را كردیم اما قلبمان شكسته شد.

جام قهرمانی آمریكای جنوبی 87 و89

بعد از اینكه مسابقات جام جهانی تمام شد همانطور كه به كلودیا قول داده بودم برای تعطیلات به " پولینسیا" رفتم، فكر می كردم كه همه كارها طبق روال پیش می ره، اما اشتباه می كردم. چقدر اشتباه می كردم، واقعاً؟ آن دفعه را اشتباه كرده بودم ... نه، اشتباه نكنید با كلودیا خیلی خوش گذشت، سواحل آنجا فوق العاده بود و آنقدرها كه فكر ش رو می كردم مجبورم نكردند كه امضاء بدم. اما مشكل اینجا نبود، مشكل از آنجا شروع شد ازهمان استادیوم مكزیك. بعد از مسابقه فینال آنجا در استادیوم از تك مكزیك پرچمی نصب شده بود كه روی آن نوشته شده بود، معذرت می خواهیم بیلاردو، متشكریم. توجه كنید: معذرت متشكریم. با یكی از این اشك هایی كه سرازیر می شن. اما آنچه مسلم بود این بود كه هنوز تیم ما زیر ذره بین بود. قهرمان بی چون و چرای جام جهانی اما همچنان زیر ذره بین كماكان مثل سابق. اوضاع در تیم ناپل خوب بود. در راه فتح دومین" اسكودتو" در ایتالیا بودیم. اما موضوع اصلی فقط تیم ملی بود. بعد از گذشت شش ماه از مسابقات جام جهانی، هنوز با تیم ملی دوره افتاده بودیم، بله اما با جوایز، و فكر و ذكر خیلی از بچه های تیم هم حضور در همین مسابقات شده بود و این مسابقات باعث به راه افتادن جار و جنجال در روزنامه ها شد. بنابر این تصمیم خودم رو گرفتم و پیغام خیلی مهمی را از ایتالیا فرستادم مسابقات دوستانه ترتیب می دادند و بطور حتم به ما هم پولی داده می شد. اما هیچ كسی به من اطلاع قبلی نمی داد و یا حتی با من در میان نمی گذاشتند. من می خواستم كه در همه بازی های تیم ملی حضور داشته باشم، مثل همیشه، اما می خواستم كه به كاپیتانی من و همچنین به دیگر بازیكنان حاضر درجام جهانی احترام بگذارن. همه اینها ممكن بود چیزهایی جزیی باشند، اما برای من اهمیت زیادی داشتند. برای مثال: بیلاردو شش ماه قبل از بازی های جام آمریكای جنوبی از من پرسید كه می خواهم در این مسابقات شركت كنم یا نه؟ و من جواب مثبت دادم. با وجود اینكه می دونستم سر آخر این تصمیم یك دوره فوق العاده خسته كننده می شود، اما امید داشتم كه بتونیم با افتخار جام را مال خود كنیم. وقتی كه همبازی های من احتیاج به جواب مثبت از طرف مارادونا داشته باشند، مطمئناً آن را خواهند گرفت. حتی اگر دیه گو متهم به پولكی شدن بشه، در اسپانیا به بازیكنی كه فقط به پول اهمیت می دهد لقب "پترو" می دن. اما ما فقط می خواستیم به كاری كه می كنیم بها بدهیم و نه بیشتر. می خواستیم به حقوقمان برسیم. اینجا بود كه سرو كله كسانی پیدا شد كه دم از اخلاق می زدند. شروع كردند به طرح شعارهایی مثل: چطور امكان داره؟ اینها به فكر كشورشان نیستند و اینها پول را خیلی آسان می خوان بدست بیارن، اما این حرفها هیچ ربطی به خواسته ما نداشت. من تمام مدت در جام جهانی بدون اینكه حتی یك لحظه به پول فكر كنم بازی كردم، اما حالا جوی به وجود آمده بود كه در آن به ما بی احترامی می شد. خود من هم خیلی از این حرف ها عصبانی بودم و از دست بوچینی هم همینطور، چون وقتی دیده بود كه این طور مسایل مطرح شده اعلام كرد كه با وجود چنین خواسته هایی از طرف بازیكنان دیگه خود را قهرمان جهان حس نمی كنه. اما وقتی كه چك پول مسابقات دوستانه را می دادند سریعاً خودش را برای گرفتن آن مبلغ حالا هر مقدار كه بود رساند. آنهم اول ازهمه، حتی اجازه نداد كه نفر پنجمی باشه كه چك رو تحویل می گیره. در باره تمام این موضوعات با" گرومدونا" در یك جلسه كه در ماه مارس 87 با یكدیگر در رم داشتیم صحبت كردم. با خولیواینطوری بودیم هردو عصبانی بودیم اما حرف یكدیگر را می فهمیدیم، علاوه برآن به تمام سوالاتم جواب قانع كننده داد. در آن شب تیم ملی یك بازی دوستانه در مقابل رم انجام داد و باخت و باز دوباره مبارزه شروع شد. مجبور بودیم كه دوباره خانه را از نو بسازیم. دروسط سال و آخر نیم فصل دراروپا ازهر طرف به من جمله كردند.  درحالی كه چند عنوان قهرمانی تو جیبم داشتم. قهرمان جهان، قهرمان جام حذفی واسكودتو با ناپل، اتفاقی كه 15 سال بود كه در ایتالیا نیفتاده بود، اما احساس خوشبختی نمی كردم. به عنوان یك فوتبالیست صحبت می كنم. انكار نمی كنم كه همیشه به یاد كسانی می افتادم كه از من انتقاد می كردند و می گفتند كه من هیچ كارخاصی انجام نداده ام و چه حرف هایی را جع به من كه نمی زدند. و من ناراحت ازاین بودم كه باید جلوی روزنامه نگارها و مردم همه چیز را از نو شروع كنیم. واقعاً چه اتفاق خاصی افتاده بود. یكسال بعد از جام جهانی، در تاریخ دهم ژوئن 87، بازی دوستانه درمقابل ایتالیا را با نتیجه 3 بر1 باخته بودیم، همین. اما دوباره انتقادها شروع شده بود و اینكه قابلیت های تیم رو به زیر سوال ببرند.

مطالب مرتبط :

خاطرات مارادونا (43)

UserName