• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6147
  • يکشنبه 1386/8/6
  • تاريخ :

گفتگویی با قدیمی ترین زندانی سیاسی کشور

 

عبد خدایی

 

به دلیل طولانی بودن مصاحبه  جایی برای مقدمه نویسی نیست اما  کاربران تبیان اگر می خواهند در مورد گروه فداییان اسلام و تاریخچه آن اطلاعات بیشتری داشته باشند به این دو لینک مراجعه کنند:

 

  سید مجتبی نواب صفوی و یارانش

مبارزه مسلحانه فدائیان اسلام

 

تبیان: بسم الله الرحمن الرحیم – سلام خیرمقدم عرض می کنیم خدمت شما و ممنون از اینکه وقتتون رو در اختیار ما قرار دادید . دوست داریم مصاحبه ای باز داشته باشیم. از آقای عبدخدایی شروع کنیم یا از فدائیان اسلام؟

 

عبدخدایی: ببینید امروز شاید من شایسته آن نباشم و در شرایطی قرار گرفتم که شما وقتی با عبدخدایی شروع می کنید یعنی با فدائیان اسلام شروع کردید .فرقی نمی کند چون بعد از انقلاب تنها کسی که سخنگوی فدائیان اسلام بود و مسائل فدائیان اسلام را در رسانه ها طرح کرد من بودم و علت بودن من این بود که من قدیمی ترین زندانی سیاسی مذهبی هستم .من سال سی رفتم زندان سی و دو آزاد شدم، سی و پنج رفتم زندان چهل و سه آزاد شدم و نمی دونم شما برنامه من روز جمعه ساعت 6:25 دقیقه راجع به این چهار نفر برادرنمان که شهید شده بودند را شنیدید یا نشنیدید من صادقانه آنجا گفتم بعد از سال 43 که آزاد شدم مرحوم مهدی عراقی آمد پیش من و به من گفت: آقا مهدی شرایط عوض شده سال 34 ، 32 تمام شد. یک مرجع بزرگ به صحنه مبارزه آمده، هم شیوه مبارزه عوض شده هم رهبری مبارزه عوض شده هم جامعه یک آمادگی خوبی پیدا کرده بیا همکاری کنیم من صادقانه به مهدی عراقی گفتم من بریده ام من دو شلاق بخورم همه شما را لو می دهم ،  لذا وارد جریانات منصور  نشدم اما کلاً در هر جا که جلسه ای علیه حاکمیت آن روز بود شرکت می کردم اما به صورت گروهی کار نمی کردم که دستگیرم کنند دستگیرم هم کردند وقتی دیدند که من یک منتقدم فعلاً نه یک مجاهد یعنی بعد از سال 43 یک منتقد حاکمیتم دیگه دست به شش لول نمی برم ............ می گرفتنم ولم می کردند اما قبلش اینجور نبود حالا فرقی نمی کنه شما به نام عبدخدایی مصاحبه کنید یا به نام فدائیان اسلام.

 

تبیان: پس در واقع به این نتیجه می رسیم که این دو تا به یک چیز تبدیل می شوند؟

 

عبدخدایی: به یک چیز ختم می شود. اصلاً من اگر شخصیتی دارم مربوط به فدائیان اسلام است چیزی نیستم در برابر فدائیان اسلام هضم در فدائیان اسلامم. حالا هر جور سؤال می فرمائید بفرمائید.

 

تبیان: اگر اجازه بدید از همان پرچالش ترینها شروع کنیم که فکر می کنم ترور دکتر فاطمی باشه؟

 

عبد خدایی: بله ببینید حالا من خدمتتان عرض می کنم. من بعد از انقلاب دلم نمی خواست راجع به دکتر فاطمی صحبت کنم یک علت داشت چون دکتر فاطمی توسط شاه تیرباران شده بود و برای من ملاک آخرین روزهای زنگی یک فرد بود نه سابقه اون فرد به همین جهت دلم نمی خواست این آدمی را که اعدام شده چهره اش را مخدوش کنم سال پیش یعنی 15 اسفند سال 85 دعوتی از من شد در دانشگاه صنعتی شاهرود، گفتند که می خواهیم برای شما یک مناظره بگذاریم. گفتم بین من و کی؟ گفتند بین شما و آقای سیدآبادی .

گفتم لطفاً شما مناظره ای که می گذارید بین کسانی بگذارید که در جریانات حضور داشته آقای سیدآبادی جوان است. آقای ابراهیم یزدی را بگذارید، آقای عزت الله سحابی را بگذارید، از اعضای نهضت آزادی قدیم بگذارید هیچ مانعی ندارد. تلفن کردند و گفتند با آقای بسته نگار گذاشتیم حاضرید؟

 دوباره گفتم بله آقای بسته نگار داماد دکتر بود . من یک دفعه متوجه شدم اینا پانزده اسفند برای این گذاشتند که شخصیت دکتر مصدق را نشان دهند. تلفن کردم که شما چرا 15 اسفند گذاشتید 14 اسفند دکتر مصدق فوت کرد و شما می خواهید یه عکس آقای دکتر مصدق را بزنید بالا منم زیر عکس آقای دکتر مصدق بنشانید و بعد ایشون را توجیه کنید و این درست نیست گفتند این کار را نمی کنیم ما هم قبول کردیم ماشین آمد دنبال ما با آقای بسته نگار رفتیم آنجا. آقای بسته نگار عضو شورای مرکزی دانشجوی جبهه ملی در سال 38 است از بنیانگزاران نهضت آزادی متولد 1320 است و از متفکران نهضت آزادی است .

ما وارد فضای جلسه که شدیم آقایون عکس نگذاشتند ولی بروشورها همه به نفع آقای دکتر است شعارها همه به نفع آقای دکتر مصدق است ما تنها هستیم حقیقت مسأله با همین حال شرکت کردیم رفتیم پشت میز مناظره.

 سؤال کننده اولین سؤالی که کرد از آقای بسته نگار سؤال کرد که نظرتون راجع به آقای مصدق چیه؟

 آقای بسته نگار جزوه سخنرانی آیت الله طالقانی را درآورد که در 14 اسفند سال 1357 در سر قبر مصدق ایشون صحبت کرده بودند در احمدآباد سخنرانان آن روز آقای متین دفتری بود. مسعود رجوی بود، آیت الله طالقانی بود و دولت در آن روز کمک زیادی کرد به آقای دکتر شایگان و عده ای را با هلی کوپتر به احمد آباد برد که من مقاله ای نوشتم و اعتراض کردم  که شما نمی دانید ملت راضیه از هلی کوپترش استفاده کنید سر قبر کسی ببرید که شاید با این نظام موافق نبوده.

 مرحوم طالقانی آنجا سخنرانی کرد ایشون جزوه ای در آورد آخر جزوه را خواند خوب ایشان از مصدق تعریف کرده بود. 

 به من گفتند جواب شما چیه؟ من گفتم اول من بگویم من به خاطردوستی و نزدیک که با مرحوم طالقانی داشتم و ایشون به علت خویشاوندی که با طالقانی دارد رودرروی ایشون نیستم در کنارش هستم اول مشخص بشود .

 اما چقدر خوب بود جناب آقای بسته نگار اول جزوه را می خواند که من سخنرانی یادم است من حافظه ام نسبتاً بد نیست اول سخنرانی مرحوم طالقانی اینجور شروع کرد، می گفت آنها (فدائیان اسلام) یک اقدام انقلابی کردند وکلای مردم به مجلس رفتند این وکلا کیا بودند دکتر مصدق بود، مرحوم کاشانی بود، مظفر بقایی کرمانی بود، مکی بود، حسن حائری زاده بود، علی شایگان بود، محمود نریمان بود، عبدالغدیر آزاد. دومین اقدامی که  کردند نفت ملی شد. من خواهشم می کنم از آقای بسته نگار که اول جزوه را بخوانند اتفاقاً ایشون اول جزوه را خواند وقتی اول جزوه را خواند فضا عوض شد.

 مرحوم طالقانی در این جزوه می گه متأسفانه بعداً اختلاف افتاد من به زندان قصر رفتم. با نواب صفوی صحبت کردم نواب صفوی گفت قول داده اند احکام اسلام را اجرا کنند. اجرا کنند ما حرفی نداریم پیش آقای دکتر مصدق رفتم آقای دکتر مصدق گفت من آخرین کابینه نخواهم بود و خواست حکومت اسلامیشان را بگذارند برای کابینه های بعد از من.

 

 پس آغاز اختلاف معلوم است که اختلاف از کجا آغاز شده و این خودش یک تاریخ دارد برگردیم به تاریخش آیا قول و قرارهایی بود و یا نبود ، مراجعه بکنید به خاطرات سید محمد واحدی که در زمان نواب صفوی در سال 34 نوشته آنجا می گوید که نواب صفوی رهبران جبهه ملی را دعوت کرد به منزل آقای حاج محمود آقایی در خیابان ایران خیابان عین الدوله رهبران جبهه ملی بقایی بود، مکی بود، نریمان بود، شایگان بود، حائری بود و مرحوم دکتر فاطمی به نمایندگی از طرف دکتر مصدق شرکت کرد.

 در آن جلسه گفتند خار راه ما رزم آراست شما رزم آرا را بردارید ما حکومت را اسلامی اعلام می کنیم .

مرحوم مهدی عراقی به من می گفت پشت قرآنی هم امضا شد و من آن قرآن را بدست نیاوردم مرحوم مهدی عراقی می گفت که اینها قول دادند و از خانه رفتند بیرون مرحوم خلیل طهماسبی که کاندیدای این کار بود همه بهش گفتند حضرت خلیل طهماسبی چون شیوه فدائیان اسلام این بود که اگر کسی می رفت آماده شهادت می شد،  اعلامیه ای که داده می شد نوشته می شد حضرت خلیل طهماسبی حضرت سیدحسین امامی، حضرت مظفر ذوالقدر به خودش هم لقب حضرت دادند این عرفشان بود همان جور که می گفتند حضرت نواب صفوی به  نام می گفتند حضرت .

خوب بعد از این ملاقات قول دادند اینها رو من از خاطرات خودم حالا می گم من نوجوان بودم، آمده بودم تهران 14 سالم بود .

 

 من در تیرماه سال 1329 آمدم تهران خوب لازم نیست  پدرم را معرفی بکنم. پدر من از مجتهدینی بود که در تبریز علیه تغییر لباس با رضاشاه مبارزه کرده بود در سال 1306 در سال 1311 فوراً به مشهد رفته بود اینجا زندگی شخصیم رو نمی خوام بگم .مادر من، من یکساله  بودم بخاطر اینکه به حمام رفته بود از حمام با چادر آمده  بود بیرون مأمور اداره ثبت که پاسبان بود اون زن چادری را می بیند در کوره محله های آن روز مشهد تپان محله و پشت تپان محله حمله می کند چادر اینها را بردارد.

 مادر من 24 سالش بوده فرار می کند پایش گیر می کند به پاشنه در حیاط همسایه با شکم به زمین می خوره حامله بود بچه اش را می اندازد 17 روز بعد فوت می کند آذری بوده مادر من، پدر من در مشهد ازدواج می کند عمه این آقایان علم الهدی ها را می گیرد آنها هم روحانی بودند پدر من هم روحانی بوده لذا من یتیم بزرگ شدم یتیمی که هم یتیم بودم هم غریب، غربت از این جهت بود که نه عمه داشتم نه خاله نه دایی در مشهد نه عمو نه خویشاوند یتیم از آن جهت که مادر نداشتم مادر دومم زن علوی خوبی بود خدا رحمتش کند.

 لذا 14 سالگی آمدم تهران خودم خودم را اداره می کردم خرج خودم پای خودم بود و خودم زندگی می کردم روزها در ناصرخسرو دستفروشی می کردم .صابون می فروختم صابون می خریدم سه قران ده شاهی یکی پنج قران می فروختم گاهی روزها روزی پنج تومان کار می کردم شش تومان کار می کردم پنج تومان شش تومان هم خیلی بود یک کارخانه سیمان سازی بود در خیابان ارامنه وحدت اسلامی من اول خبر نداشتم که صاحب کارخانه من را به عنوان حراست از کارخانه آنجا می خواباند و بعدها فهمیدم مال آقایی بود به نام حاج محمدعلی رجبی از ارادتمندان پدر من بود.

 شبها آنجا می خوابیدم روزها هم تا سه بعدازظهر چهار بعدازظهر. آن موقع ناصرخسرو تعطیل می شد می رفتم مدرسه مروی مقدمات را تمام کرده بودم جامع المقدمات را می خواندم.

  روزهای پرشوری بود سال 1329 روزنامه ها را هم می خواندم . چون پدرم از مبارزین  بود ذهنم آمادگی مبارزه را می داد یعنی  شنیده بودم با افکار کسروی در خانه مان آشنایی پیدا کرده بودم نواب صفوی را در سال 24 وقتی فرار کرده بود در خانه مان دیده بودم.

 

 

 

عبد خدایی

تبیان: پس اولین آشناییتان با شهید نواب صفوی آنجا بوده؟

 

عبدخدایی: بله سال 24 بود. خودم در حیاط را به رویش باز کردم علتش هم این بود که پدر من در مشهد به آقای احمد کسروی وقتی کتاب شیخی گری و صوفی گری و شیعه گری و نشریه پیمان و در زمان رضاشاه و بعد از رضاشاه نشریه پرچم و اینها را نوشت، به جوابگویی او پرداخت پدر من اولین نشریه مذهبی را در سال 1290 در تبریز منتشر کرد بنام تذاکرات دیانتی.

 در مشهد تجدید این تذکرات دیانتی را کرد بعد از شهریور 20 مرحوم محمدتقی شریعتی اینها آمدند پیش پدرم .

 عصرهای جمعه برای اینها درس تفسیر گذاشت شما حالا فکر کنید یک بچه 5 ساله 6 ساله در یک خانواده روحانی می رود می نیشیند در جلساتی که حرفهای کسروی زده می شود . بحثها همه در این اطراف است. کشور اشغال شده نیروهای روسی را می بیند در مشهد.

 یه خاطره بگویم خارج از مصاحبه بد نیست بدانید. یک شب یادم است هفت سالم بود آمده بودم مسجد گوهرشاد دو تا سرباز روسی وارد مسجد شدند تلوتلوخوران آمدند جلوی این ایوانی که از مسجد گوهرشاد وارد حرم می شود مردم همه مات نگاه می کردند .یه آقا سیدی آمد جلو این دو تا را  نگه داشت دو تا چک زد توی گوش اینها .  وقتی این بچه سید  دو تا چک زد توی گوش اینها که می خواستند با کفش وارد حرم بشوند همه ریختند روی اینها یعنی مردم دیدند می شود زد یا همیشه یک نفر باید بپا خیزد خادمهای مسجد این سید را گرفتند شلوغ شد من کفشهایم  را هم گم کردم. این بچه سید هنوز قیافه اش جلوی من مجسم است صورت گردی داشت شال سبزی پوشیده بود. آن خادم با لهجه مشهدی می گفتش که چرا زدیش این برگشت گفت می کشمش با کفش می خواهد برود توی حرم می کشمش مگر می گذارم با کفش برود توی حرم می زنمش باز هم می زنمش .گفت می کشنت گفت بکشن مگر می شود دو تا سرباز روس مست بروند توی حرم حضرت رضا(ع) .

شما فکر کیند در روحیه بچه هفت ساله اینجوری که یادم است آمدم دیدم خدار رحمت کند پدر من سرکوچه اینجوری نشسته نگران که چه شده که من داستان را برایش گفتم .

با همان سن کوچک آن موقع دستگاههای چاپ ما پیشرفته نبود نشریات را نمی توانست تا کند پدر من صد تا سی شاهی می داد چاپخانه تا کند. آمد توی خانه گفت بچه ها صدتا سی شاهی به شما می دهم تا کنید.

 من یادم است شبها زیرکرسی می نشستم در حال چرت برای این صدتا سی شاهی پول توجیبی ام را بگیرم تا کنم گاهی هم چشمم به مطالب این می افتاد روزنامه های حزب توده همه اینها می آمد یک روز دیدم تو روزنامه ای به نظرم مال حزب توده بود صدای مردم بود دیدم نوشته نواب صفوی و عکس یه بچه سید طلبه را انداخته دستش به عبایش است .

آمدیم تا خانه گفتیم چه خبره گفتند هیچی معلوم شد شخصی بنام نواب صفوی در چهار راه حشمت الدوله در تهران به کسروی حمله کرده .

 

تبیان: پس اولین بار اسم شهید نواب را آنجا شنیدید؟

 

عبدخدایی: آنجا خواندم در روزنامه. خوب این عکس توی ذهن من نقش بست این جریان مال سال 24 است در اسفند سال 24 داشتم می رفتم مدرسه در حیاط را زدند. پدرم گفت با همان لهجه ترکیش مهدی آقا در را هم باز کن .

ما رفتیم در را باز کنیم دیدیم اِ این همان عکسه است.  گفتم: شما؟

 با یه لحنی گفت: آقا جان خانه است ؟

گفتم: بله.

 گفت: نواب است

بعدم گفتش که سرباز اسلام باش پسر با یک لحن تندی.

 من دویدم به پدرم گفتم آقاجان آقاجان نواب صفوی است .

 گفت بیرونی را باز کن زود برود بالا من بیرونی را باز کردم رفتم بالا و رفتم مدرسه این را که دارم می گم می خواهم خدمتتان بگویم که آدمها چه نقشی دارند.

 رفتم مدرسه ظهر از مدرسه آمدم آن موقع ما صبح می رفتیم مدرسه. مدرسه مان دارالتعلیم دیانتی بود که مقام رهبری  تو همان مدرسه رفته .من با آقا سید محمد هم کلاس بودم ظهر که از مدرسه آمدم سرناهار که نشسته بودیم مادر دومم گفتش که من قیافه حضرت قاسم را در این سید دیدم شاید هم گفت حضرت علی اکبر .

دفعه دومی که نواب صفوی را دیدم با سید عبدالحسین واحدی و سید حسین امامی دیدم که هر دوی آنها شهید شدند.

 

 باز این خاطره را هم بگویم این خاطرات ظریف است شاید کسی نداند چه تأثیری روحی می گذارد روی آدم.

 پدرم یک روز از حرم می آمد بیرون یک آقایی کاسب مشهد بود وارد حرم می شد با پدرم روبوسی کرد پدرم را بوسید  اشک در چشمهایش  حلقه  زد  گفت دیشب خواب دیدم قتله کسروی را حضرت رضا (ص) دست روی سرشان کشید.

  پدرم گفت ان شاءالله آزاد می شوند.

 بعد پدرم یادم است توی راه گفت حاضرم خدمات 70 ساله به اسلام را بدهم قتل کسروی را بگیرم.

 شما حساب کنید یک پسربچه یتیم بی مادر پدر ضد سلطنت محال بود پدر من  وارد مجلسی بشود عکس شاه را زده باشند و تشویق نکند به پایین آوردن آن عکس چون بعد از شهریور 20 شاه وجهه داشت.

 یادم است رفتیم توی یک حسینیه ای تازه افتتاح شده بود عکس شاه را زده بودند پایین عکس حضرت امیر را زده بودند بالا.

 پدرم گفت در حسینیه که عکس نمی زنند مخصوصاً عکس کسی که پدرش عزاداری ها را جمع کرد برای من در روحم این مسائل اثر داشت کشش بوجود آمده بود ناخداگاه یک علاقه وافری به نواب صفوی پیدا کرده بودم .

وقتی آمدم در فضای باز تهران روزنامه ها را خواندم این جریان رشد بیشتری در من پیدا کرد اولاً چون در یک خانواده روحانی تربیت شده بودم برایم استدلال خیلی مهم بود در ثانی عرق ملی داشتم در ثالث بعدازظهرها می رفتم درس عربی می خواندم مهمتر از اینها هم روزنامه ها را اکثراً می خواندم همسایه ها که روزنامه ها را می گرفتند یه خورده روزنامه خواندن داشتم که بعدازظهر می خواندم همه اینها در روحم انعکاس پیدا کرد .

تا اینکه یادم است یک روز اعلام کردند فدائیان اسلام در مسجد شاه میتینگ دارند منزل آیت الله کاشانی هم می رفتیم یادم است که آیت الله کاشانی هم برای مردم با همان صدای زیبای لرزانش صحبت می کرد چند بار رفته بودم در پامنار بیشتر هم جلسات مذهی می رفتم عکسمم هست با اینکه نوجوان بودم نوجوانها دلشان می خواهد مو بگذارند من سرم را ماشین می کردم. من یک حالت مخصوص شاید به خودم را داشتم تا اینکه گفتند که فدائیان اسلام یازده اسفند در مسجد شاه میتینگ دارند.

 

تبیان: چه سالی؟

 

عبدخدایی : سال 29 آیت الله کاشانی اعلامیه داد از مردم خواست در میتینگ فدائیان اسلام شرکت کنند جمعیت تهران 300 هزار نفر بود زیاد نبود. در خیابان انقلاب وقتی راه می رفتی بنام خیابان شاه رضا پنج نفر شش نفر از آن طرف می آمدند. میدان امام حسین بیرون شهر بود این خیابان مجاهدین، خندق بود هنوز خیابان نشده بود. خیابان خراسان خاکی بود .به نظرم خیابان اعیان نشین تهران امیریه بود و خیابان ایران .ما هم بین امیریه و خیابان وحدت اسلامی امروز شاپور خیابان ارامنه بود و پل امیربهادر و آنجا توی آن کارخانه می خوابیدیم.روزهای جمعه صبح می رفتم حمام، یه دیدنی از خاله ام می کردم بعد دوباره می آمدم گاهی کتاب می خواندم تو همان کارخانه.

  عصر جمعه که اعلام شد فدائیان اسلام گرد هم می آیند خوب من واحدی را دیده بودم کشش هم داشتم گفتم شرکت کنم .عصر جمعه بود یازدهم اسفند سال 1329 رفتم مسجد . دو نفر سخنرانی کردند که یکیشان الان زنده است آقای امیرعبدالله کرباسچیان است که برادر مرحوم علامه کرباسچیان بنیانگذار مدرسه علوی مدیر روزنامه نبرد ملت بود ایشون صحبت آرامی کرد بعد واحدی آمد صحبت کند به محض اینکه آمد صحبت کند یکی گفت حق، پدر و مادر صلوات فرست را بیامرزد. تا آمد بگوید بسم الله الرحمن الرحیم تا آمد خطبه اش را بخواند یکی  گفت لال نمیری صلوات فرست.

 

تبیان: آن موقع ساواک بود؟

 

عبد خدایی : ساواک هنوز نبود آن موقع . در تهران دولت با کلانتری ها کار می کرد و جاهلان تهران را تحریک می کرد. دولت هر تظاهراتی که می خواست بهم بزند اینها را می فرستاد مثل شعبان جعفری .

 یک مرتبه دیدم واحدی از پشت تریبون گفت صلوات نفرستید این صلوات از قماش همان قرآن هاست که به دستور عمروعاص بر سر نیزه رفت به مأمورین مخفی فدائیان اسلام دستور می دهم هر کس شعار صلوات داد بگیرند بیندازنش در حوض مسجد .

مردم هفت هشت ده تا از آن کلاه مخملی ها را محاصره کردند گرفتند انداختند تو حوض حالا  شما حساب کنید یک نوجوان 15-14 ساله ناظر این جریان یک آقای ذوالفقاری بود از فدائیان اسلام قدش بلند بود یکی از این بابا کلاه مخملی را هی سرش را می آورد بیرون دوباره این با عصا دستش بود می زد تو سرش اینها از حوض آمدند بیرون مثل موش آب کشیده فرار کردند و  جلسه آرام شد.  واحدی حرف قشنگی زد هنوز هم من یادم است. گفت شما فکر می کنید شاه آذربایجان را آزاد کرد از دست پیشه وری ؟ ما آزاد کردیم. مسلمانها آزاد کردند. ما عامل اصلی بیرون کردن خارجی از ایران هستیم. فوت آیت الله اصفهانی را ندیدید که همه ایران سیاه پوش شد حالا این تاریخ مفصلی دارد ما نمی توانیم اینجا بگوییم.

 

 

عبد خدایی

 

تبیان: وقتی که تاریخ معاصر را می خوانم مخصوصاً در بعضی از کتابها می بینم که نقش خیلی عمده ای را به قوام داده اند برای حل بحران آذربایجان. نظر شما چیست؟

 

عبد خدایی : البته نقش داشته قوام .ببینید بحران را قوام از لحاظ سیاسی حل کرد. ما این مسائل را باید جدا کنیم.

 در ایران چهره ای از احزاب کمونیستی بود یا لائیک بود یا سکولار. در دوره  20 ساله رضا شاهی هم از نظر نظامی هم از نظر فرهنگ با تشیع مبارزه شده بود .بعد از شهریور 20 نوشته های احمد کسروی بسیار مؤثر بود. حزب توده می گفت خدایی در کار نیست حزب ایران و ملی گرایان لائیک و سکولار بودند. کسروی هم که ضد شیعه بود. دربار هم که به اسلام گرایشی نداشت منتها شاه جوانی بود آمده بود روی کار با تفکرات تقریباً غربی و شاید آن روزها لیبرالیستی.

 فوت آیت الله اصفهانی نه اینکه نقش داشت در جریان آذربایجان مانوری دینی بود که این فوت بوجود آورده بود تمام ایران سیاه پوش شد از خوزستان و آذربایجان و بلوچستان گرفته تقریباً جامعه جهانی فهمید این کشور هنوز مسلمان است هنوز شیعه است این جهتش مهم است.

 البته بازی سیاسی قوام را نمی شود انکار کرد آقای قوام السلطنه رفت مسکو با استالین صحبت کرد قرارداد را مطرح کرد نفت شمال را مطرح کرد مشروط به این کرد که نیروهای روسی خارج بشوند تا ایشون بتواند قرارداد  را در مجلس به تصویب برساند به غیر از این هم نیست شما اگر خواندید همین را خواندید.

 به محض خروج نیروهای روسی مردم آذربایجان کار ادارات را در دست گرفتند و سه روز بعد ارتش وارد شده. اینجاست که می گویم نقش اسلام نقش مهمی بود و قوام السلطنه بازیگر سیاسی خوبی بوده خوب هم بازی کرد و بحثی هم در این نیست یعنی اگر او در مسکو استالین را سرش را نمی پیچاند به اینکه نیروهای روسی خارج بشوند قطعاً مردم آذربایجان کار را بدست نمی گرفتند ولی این کار شده نقش قوام هم نباید انکار کرد.

 

 تبیان: برگردیم به آن میتینگی که  گفتید.

 

عبد خدایی : عرض کنم خدمت شما این گفتش که مسلمانها آذربایجان را آزاد کردند. سه روز جلوتر از اینکه ارتش وارد بشود نیروهای روسی از ایران بیرون رفته بودند تبریز به دست بچه مسلمانها افتاد این اسلام است که می تواند استقلال کشور را حفظ کند .این تشیع است که می تواند استقلال کشور را حفظ کند. بعد یک مرتبه شروع کرد حمله به رزم آرا یک مسئله تاریخ نفت را گفت و بعد گفت این نفت از آن ملت ایران است ما مسلسل را می جویم و اگر ملی نشود تهران را به آتش می کشیم .رزم آرا برود والاّ روانه ات می کنیم. نگذارید به باروت پناه ببریم .

شما حساب کنید این سخنرانی یک بچه سید طلبه با آن هیجان سکوت مطلق این مسجد شاه را گرفته صدا از هیچ کسی در نمی آید یک عده از وحشت صدا نمی کنند یک عده از خوشحالی صدا نمی کنند این چی می گه می گوید رزم برو برود والاّ روانه ات می کنیم .

فرداش روزنامه های طرفدار دولت نوشتند آقای واحدی مسلسل از آهن است و جویده نمی شود روز دوشنبه مرحوم آیت الله فیضی بود خدا رحمتش کند از مراجع قم بود ایشان فوت کرد دولت برای اینکه خودش را اسلامی جلوه بدهد برای آیت الله فیضی سومین روز ارتحالشان در مسجد شاه ختم گذاشت ختمهای دولت در مسجد شاه بود رئیس دولت هم باید بیاید ما هم دست فروش بودیم دست فروشها را جمع می کردند خط سیر می گذاشتند برای حفاظت از جان نخست وزیر خط سیر گذاشتند ما هم دستفروشیمان را جمع کردیم آمدیم در دالان مسجد شاه ایستادیم چون کوچک بودیم و نوجوان  سرمان را آوردیم بیرون نخست وزیر را ببینیم توی این مایه ها هم نبودیم فقط دلمان می خواست نخست وزیر را ببینیم نخست وزیر آمد رد شد.

 کلاه گذاشته بود پالتو سورمه ای تنش بود. دستش توی جیبش بود همین جور مردم را نگاه می کرد الان از این قضیه شاید 57 سال گذشته والله یک لحظه چشمان رزم آرا با چشمان من تلاقی کرد.

 هنوز آن نگاه در ذهن من ترسیم شده .وارد حیاط شد ما یک مرتبه دیدیم صدای سه تا گلوله بلند شد تق تق یک عده گفتند هورا و یک عده کف زدند و یک عده گفتند الله اکبر پاسبان ها ریختند به هم . ما هم فرار کردیم کفشهایمان را هم جا گذاشتیم خوب ساعت یک بعدازظهر بود گفتند نخست وزیر را کشتند .

توی این بازارچه مروی یک قهوه خانه بود که  دیزی را می داد چهار قران ما دو نفر می شدیم یک دیزی با هم می خوردیم گفتم امروز ساعت دو بعدازظهر است بریم هم خبر را توی آن رادیو قهوه خانه ها معمولاً رادیو داشتند توی خانه ها رادیو کم بود آن ها داشتند رفتیم توی قهوه خانه نشستیم یه دیزی بخوریم رفته بودیم ساعت دو بعدازظهر خبری بگیریم .

گفت امروز ساعت دو  نخست وزیر تیمسار سپهبد رزم آرا در مسجد شاه بدست شخصی بنام آیت الله موحد رستگار کشته شد. قاتل دستگیر شد.

 همین قدر فهمیدیم آن سه تا تیر رزم آرا را کشته بعداً خلیل طهماسبی گفت من جماعت که شلوغ شد تا بازار بزازها رفتم اونجا الله اکبر کشیدم. خود طهماسبی به من گفت شب نشستیم پای رادیو دیدیم رادیو می گوید اسمش عبدالله موحد رستگار نیست. طهماسبی است ازش پرسیدیم که چرا گفتی عبدالله موحد رستگار؟

 گفت بنده خدا هستم یکتا پرستم رستگار شدم با رفتن در بستر شهادت.

 ساعت ده که خبر داد گفت سهام شرکت  انگلیسی در تمام بورسهای دنیا ده درصد تنزل کرد و خبرگزاری ها اعلام کردند قشریون مذهبی دیگر نمی گفتند بنیادگرایان به خاطر ملی شدن نفت رزم آرا را کشتند.

 فردا صبحش روزنامه نبرد ملت در آمد که الان شماره اش هست نوشته بود رزم آرا به جهنم رفت و سایر خائنین به دنبال او رهسپار می شوند.

 صبح شنبه اعلامیه نواب صفوی منتشر شد: اعلام ما به دشمنان اسلام و غاصبین حکومت اسلامی ایران شاه و دولت. فرزند برومند اسلام حضرت استاد خلیل طهماسبی به فرمان خدا رزم آرا را از میان برد چنانکه تا چند روز دیگر (تا پنج روز به نظرم) آزاد نشود دربار را کن فیکون می کنیم.

 شما فکر کنید واقعاً روحیه من چی می شود.  روزنامه نبرد ملت تا ظهر دوقران بود به بیست تومان رسید.چهار بار چاپ شد .

اصلاً فضا به هم ریخت من شاید نتوانم فضای آن روز تهران را برای شما ترسیم کنم چه احساسی در مردم بود تا روز 17 اسفند مسئله ملی شدن نفت را آقای دکتر مصدق در کمیسیون نفت مطرح کرد روز 16 اسفند که رزم آرا را می زنند آقای دکتر مصدق در 17 اسفند مسئله ملی شدن را مطرح می کند.

 جالبه برایتان بگویم 22 اسفند مجلس شورای ملی طی یک ماده واحده که کمیسیون نفت آقای دکتر مصدق تقدیم مجلس می کند می نویسد بخاطر سعادت ملت ایران نفت در سراسر کشور ملی می شود.

 همان نمایندگانی که به رزم آرا رأی دادند بودند متفقاً به ملی شدن نفت رأی دادند .روز 29 اسفند مجلس سنا رأی داد. نفت اینجوری ملی شد .لذا نگاه می کنیم می بینیم نقش اساسی را در ملی شدن صنعت نفت اینها بازی کردند .

من به این آقای بسته نگار گفتم واقعاً شما این نقش را انکار می کنی؟

شما انکارمی کنی آیت الله طالقانی انکار نمی کند. آیت الله طالقانی کسی است که دروغ نمی گوید جلسه مان حدود دو ساعت طول کشید.

 خوب من خوشبختانه با اینکه هیچ طرفداری نداشتم ولی من انتظار این را داشتم که گوجه فرنگی گندیده تخم مرغ گندیده به من پرتاب کنند. پا شد سئوال کننده ای گفتش که آقای عبدخدایی شعبان جعفری که آقای دکتر حسین فاطمی را مضروب کرده ،دکتر مصدق گفته نفت را ایشان ملی کرد.

 گفتم من تا حالا نمی خواستم راجع به آقای دکتر فاطمی صحبت کنم اما خوب است به پرونده ایشان در وزارت اطلاعات مراجعه کنید یه گزارش در پرونده ایشون هست به تاریخ 10/11/1327 در آن گزارش نوشته شرکت نفت به دکتر فاطمی مأموریت داده حزبی در برابر حزب توده بسازد و روزنامه ای به اسم باختر امروز در بیاورد و مجله ای در بیاورد بودجه اش هم تأمین شده سفارش چاپخانه ام داده شده به ایشان توصیه شده با رادیکال هایی مثل آیت الله کاشانی و دکتر مصدق تماس بگیرند .

یه مراجعه ای بکنید به کلیسای حکیم در اصفهان طبق کد شماره 32 ایشون یک بار مسیحی شد همسر ایشون خانم پریوش صدرتی است دختر آقای سرتیپ صدرتی. گزارشی در پرونده ایشان هست که به سفارت شوروی رفته و ساعتها مذاکره کرده .گذشته زیاد خوبی ندارد.

 روزی که من به دکتر فاطمی تیراندازی کردم شعبان بی مخ محافظ ایشون بود .عکسش هست. سندش هست البته این را نگفتم به آن ها الان می گن که شعبان بی مخ دکتر فاطمی را با چاقو زده .عکس دکتر فاطمی هست کنار بختیار ایستاده با ریش و پالتو هیچگونه آثار چاقو خوردگی درش نیست حالا شعبان بی مخ هم مرده .آن هم کشته شده الان عکسش هست می توانید مراجعه کنید .متأسفانه افسانه هایی برای شخصیت های در طول تاریخ معاصر ما ساخته شده که اکثر این افسانه ها دروغ است .ما متأسفانه قهرمان سازیم آنها جای خودش را دارد اصلاً به این بحثها ارتباطی ندارد اما الان پرونده دکتر فاطمی پس از 53 سال می شود یک بازشناسی شود .مدارکش جمع شود مقاطعی که دکتر فاطمی فعالیت می کرده جدا جدا بشود. بعد از شهریور 20 همکاریش با روزنامه باختر، با سیف پور فاطمی نزدیکی سیف پور فاطمی با صمصام السلطنه بختیاری نزدیکی صمصام السلطنه بختیاری با سفارت انگلیس وکیل شدن سیف پور فاطمی از نجف آباد با اینکه نائینی است با سفارش کیست؟

 ارتباط دکتر فاطمی با بهرام و شاهرخ. حضور دکتر فاطمی در فرانسه .ارتباطش با محمد مسعود مدیر مرد امروز خوب این بازشناسی از این شخصیتها به نظر من ضرورت دارد.

 

 

عبد خدایی

 

 اما اینکه آن روز من این چیزها را می فهمیدم صادقانه بگم نمی فهمیدم. من یک نوجوان پانزده ساله ای بودم نه سابقه دکتر فاطمی را می دانستم  نه زندگی خانم پریوش صدرتی را می دانستم نه رابطه دکتر فاطمی را با حزب توده و کلیسای حکیم و صمصام السلطنه بختیاری را هیچکدام اینها را نمی دانستم .من یک بچه مذهبی روحانی زاده بودم  با اعتقادات مذهبی.

  در کشور ما عرق فروشی بیش از نانوایی بود .زن آقای دکتر فاطمی خیلی نیمه عریان می آمد بیرون و بد آرایش می کرد و اینکه نواب صفوی حکومت اسلامی می خواست او هم در یک خانواده روحانی بزرگ شده بود وقتی به من پیشنهاد شد پذیرفتم اینکه فکر کنید اطلاعات امروز را داشتم اطلاعات بعداً آمد بیرون صادقانه اش این است با یک احساس پاک درون پاک به یک درونی که آماده کشته شدن بودم آماده بودم که تیر بارانم کنند. اصلاً در این فکر هم نبودم که  سنم زیر 18 ساله مرا در دادگاه  محاکمه می کنند و به همین خاطر به من بیش از سه سال زندان نمی توانند بدهند. اصلاً این چیزها را نمی دانستم صادقانه اش این است یه بچه یتیم مذهبی که با فرم مذهب با آن احساس بزرگ شده بود.

 وقتی به زندان قصر برای دومین بار به دیدن نواب صفوی رفتم گفت: به شما مأموریتی داده خواهد شد امیدوارم خوب انجام بدهید.

 

تبیان: چه سالی بود تاریخ اش را یادتان می آید؟

 

عبد خدایی: سال 1330 بود به نظرم می آید مهرماه سال 30 بود.

 

 تبیان: زمان این فرمایش شهید تا زمانی که شما این کار را بدست گرفتید چقدر طول کشید؟

عبد خدایی: حدود سه ماه حالا علتش هم این بود که چطور شد من را انتخاب کردند نواب صفوی چون زندان بود فدائیان اسلام به هر اقدامی دست می زدند عده ای هم از فدائیان اسلام زندان بودند جلسات فدائیان اسلام شبهای چهارشنبه بود من شرکت می کردم.

 

تبیان: کجا بود؟

عبد خدایی: در خانه ها یه مدتی منزل آسید محمود محتشمی بود یه مدتی منزل یزدی زاده بود یه مدتی منزل اکبری بود اینهایی که من یادم است من هم می رفتم.

 

تبیان: جمعیت کل فدائیان اسلام تعدادشان چقدر بود؟

عبد خدایی: نمی دانم خانه ها پر پر می شد جوانها می آمدند آن موقع تهران هر کی ریش داشت می گفتند فدائیان اسلام است.

 اصلاً ریش متداول نبود آن وقت جالب است فرهنگ ها تفاوت می کرد. می رفتی تو توده ای ها می گفت رفیق می رفتی توی ناسیونالیستها ها می گفت سرور فروهر می آمدی تو فدائیان اسلامی می گفت برادر نواب صفوی

 شخصی بود یعنی یک فرهنگ های متفاوتی داشتند دسته جات اگر برایتان بگویم تعجب می کنید یک شب مرحوم واحدی گفت سی نفر اسم بنویسند فردا بروند توی دادگستری با دادستان ملاقات کنند یا باید نواب صفوی و یارانش آزاد بشوند یا دادستان استعفا بدهد هر کی داوطلب شد. من اول کسی بودم که پا شدم گفتم من داوطلبم واحدی من را نمی شناخت در آن جلسه گفت اسمت چیه؟

 گفتم محمد مهدی

 گفت فامیلت؟

 گفتم عبدخدایی

 گفت بچه کجا هستی؟ گفتم مشهد گفت کی از مشهد آمدی گفتم یکسال و خورده ای است .

گفت بیا جلو من را روی منبر بلند کرد گفت این پسر یک آیت الله است فردا آماده است برود زندان.

 فرداش ما آمدیم خدا بیامرزد آشیخ محمدرضای نیک نامی بود بعد از انقلاب شد قاضی سازمان قضایی ارتش قبل از انقلاب زندان رفت برادرزن مرحوم خلیل طهماسبی شده بود .این سخنگوی ما بود سی نفر جمع شدیم از باب همایون وارد دادگستری شدیم صلوات های ما یک آهنگ خاص خودش را داشت نمی دونم شنیدید اللهم صل علی محمد وآل محمد این صلوات هر جا فرستاده می شد معلوم می شد فدائیان اسلام آمده اند وارد دادگستری شدیم صلوات فرستادیم ریختند دادگستری چی ها بیرون رفتیم اتاق دادستان دادستان نبود ساعت یازده و نیم بود دادستان آمد یه کلاه سرش بود نشست آشیخ محمدرضای نیکنام صحبت کرد که زندانی شدن فدائیان اسلام غیرقانونی است یا آزاد کنید یا استعفا کنید.

عبد خدایی

 تبیان: زمان مصدق بود؟

عبد خدایی: بله بله زمان مصدق بود آن داشت صحبت می کرد من فضول بودم برگشتم گفتم آقای دادستان چرا حاشیه می روی استفعا بده نمی توانی آزاد کنی مردانه استعفا بده .

یه نگاهی کرد گفت بچه چند سالته؟ گفتم پانزده سالم است گفتش که خیلی زبون داری گفتم وقتی شما عده ای از فرزندان اسلام را زندانی کردید باید هم زبان داشته باشم استعفا بده آقا .دادستان آنجا گفتش که باشد اگر من نتوانستم اینها را آزاد کنم استعفا می دهم از اتاقش آمدیم بیرون این حالات روحی را هم داشتم به همین جهت انتخاب شدم .

 بعداً اگر بخواهیم حاضرم در یک جلسه دیگر بقیه داستان را بگویم این سؤالتان را جواب دادم دیگر.

 

تبیان: از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید متشکریم.

 

از توضیحات ظریف تا واکنش احمدی نژاد به گفتگو

از توضیحات ظریف تا واکنش احمدی نژاد به...

از توضیحات ظریف تا واکنش احمدی نژاد به گفتگو
انتقاد از فقدان استراتژی ترامپ در سیاست خارجی

انتقاد از فقدان استراتژی ترامپ در...

انتقاد از فقدان استراتژی ترامپ در سیاست خارجی
اندیشه سیاسی استاد مطهری

اندیشه سیاسی استاد مطهری

اندیشه سیاسی استاد مطهری
انتقاد علی لاریجانی از لغو سخنرانی مطهری

انتقاد علی لاریجانی از لغو سخنرانی...

انتقاد علی لاریجانی از لغو سخنرانی مطهری
UserName
عضویت در خبرنامه