• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1761
  • شنبه 1382/10/20
  • تاريخ :

فلسفه دان بزرگ فوتبال یا ستاره سینما

نابغه فوتبال، فلسفه دان آماتور، ستاره سینمای امروز: آیا كاری هست كه ازیك كانتونا از پس آن بر نیاید؟

راضی كردن اریك كانتونا برای صحبت كار ساده ای نیست و زمانی كه شروع به صحبت كند، دیگر پیش رفتن با او و سردرآوردن از صحبت هایش چندان ساده نیست!

وقتی اوبرای منچستریونایتد بازی می كرد، الكس فرگوسن معمولاً درخواست مصاحبه بااورا لغومی كرد وعاجزانه میگفت:" اگراو با من هم صحبت كند شانس آورده ام !"

چند مرتبه كه او بالاخره حرف زده، نظرات و عقاید بسیار جالب توجهی مطرح كرده است. هنگامی كه دنیا می خواست بداند كه چرا اودر 1995 تصمیم به برخورد شدید با یك طرفدار بد زبان گرفت، كانتونا این چنین پاسخ داد كه :" مرغ های دریایی دنبال ماهیگیر راه می افتند چون فكر می كنند ماهی ساردین به دریا ریخته می شود!"

اكنون دیگر پاسخ های او چندان روشفكرانه و درخشان تر نیست.

آیا تماشای فوتبال را دوست دارید؟

- نه. دوست دارم در خانه بمانم و در ذهنم فیلم بسازم.

اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانید؟

- سعی می كنم راه های متفاوتی را برای بیان افكارم پیدا كنم. اگر این كار را نكنم می میرم. من به دنبال راه های انتزاعی هستم تا حقایق را بیان كنم. شكلی انتزاعی كه اسرار مرا آشكار كنند.

درنیمه دهه1990 كه كانتونا از جلوه خود به عنوان یك شاعر فلسفه دان كه اتفاقاً فوتبال هم بازی می كرد شادمان بود، عده ای از افراد بدبین عقیده داشتند كه عقیده او به سكوت مرموزش، راه حل زیركانهای برای پنهان كردن ضعف او در زبان انگلیسی است.

اما او در زبان فرانسه هم همین قدر رمزگونه است، علاوه بر اینها،او می گوید كه برای این گیج كننده و مرموز به نظر می رسد كه خودش می خواهد این طور باشد. او شرح دهد كه سقراط هم دوست داشت به همین شیوه صحبت كند. كانتونا می گوید: " سقراط كاری می كرد تا مردم از خودشان بپرسند سوال كنند. او دوست داشت" خود استنطاقی " را در انسانها برانگیزد. اما تنها به پاسخ هایی كه بیان می شدند توجه نداشت. او قصد داشت فرایند تفكر را فعال كند. چرا باید به دنبال پاسخ بود؟ واضح است؟ نه؟

آیا زیاد فلسفه خوانده اید؟

- نه، نخوانده ام؛ زندگی می كنم. این چیزها را نمی شود  خواند، زندگی اینها را به انسان می آموزد. اینها چیزهایی نیست كه بشود در كتابها پیدا كرد.

و بعد بدون هیچ توضیح بیشتری می گوید: " من درصفحه سوم" خورشید" مطالب زیادی از سقراط خوانده ام."

از بعضی لحاظ او مطمئناً هیچ یك از پیچیدگی های فكری كه او را ازهم تیمی هایش درمنچستر یونایتد جدا می كرد ازدست نداده است. درزمینه های دیگر او بسیار تغییر كرده است. 6 سال پس از  تصمیم ناگهانی او برای ترك فوتبال و بازنشستگی درسن 31 سالگی، او كاملاً از فوتبال و گذشته خود بریده و خود را درحرفه ای جدید غرق كرده است.

در فرانسه، جایی كه استعداد فوتبال كانتونا اغلب به چشم نمی آمد، او بالاخره به یمن آخرین فیلمش " پرخورافراطی" كه در این تابستان نقطه اوجی درسینمای فرانسه بود به عنوان یك بازیگر جدی شناخته شد.

او با قرار داد خوبی كه برای بازی نقش "  سلنا" می بندد راه ژیلت پاستر و وادی مورفی را ادامه می دهد. " سلنا" كارآگاهی اهل مارسی، 175 كیلویی و مبتلا به مرض بولیمی ( جوع) است كه تقریباً تما وقت خود را صرف  تهیه وبلعیدن مقدار قابل تصوری از غذا می كند و سپس روی زمین می افتد و از مرض خود بیزاری و تهوع به خود می پیچد.

طرح اصلی داستان در حاشیه این نمایش خارق العاده قرار می گیرد. اما حول عشق او به یك قاتل جوان و زیبا می چرخد كه سلنا را نفرت انگیز می داند. در طول فیلم او به گونه ای یك رژیم غذایی ضربتی را آغاز می كند كه وزن او را می كاهد. ناگهان، دختر زیبا عاشق او می شود.

اگرچه او پنج فیلم دیگر نیز داشته است، اما هنوز منتقدان به استعداد بازیگری او شك دارند.

( درسال 1998، كانتونا با یك میمون خانگی فیلم كمدی" موكی " را بازی كرد كه اكثریت بر این رای بودند كه میمون بازیگر بهتری بود.) این بار منتقدان همگی بر این باورند كه بازی كانتونا فیلم را پیش می برد. فیگارو می گوید:" او كاملاً به قالب مردی می رود كه بسیار تنهاست و كاری می كند تا شخصیت سلنا ملموس و حتماً واقعی شود.او تنها اكنون كه معاملات این فیلم به توزیع كنندگان انگلیسی كشیده شده ، سكوت معمول خود را شكسته است. تولید كنندگان می خواهند این فیلم تا قبل از اتمام فصل زمستان در انگلستان به نمایش گذاشته شود.

ولی كانتونا مطمئن نیست كه این فیلم تاریك و مرتعش كننده با طرفداران انگلیسی اش ارتباط برقرار كند. او می گوید:"این یك فیلم نسبتاً ادیبانه است و مطمئن نیستم كه همه طرفداران منچستریونایتد ازآن خوششان بیاید. این فیلم اكشن نیست كه خیالت راحت باشد." ( او وقتی كه درباره كارسینمایی خود صحبت می كند، بسیاركمتر مرموز می نماید.)

" قسمت های زیادی در فیلم وجود دارد كه در تمام آن رسوخ می كند. بیشتر مردم به سینما نمی روند كه این نوع چیزها را ببینند."

او علاقه ای به بازی در فیلم های تجاری ندارد:" من دوست ندارم در ترمیناتور باشم. نمی خواهم به هالیوود بروم. می خواهم فیلم هایی بسازم كه به نظرم جالب باشد و ذهن را مشغول خود كند."

كانتونا می گوید كه بازیگری سلامت فكری او را حفظ كرده است. بازیگری وسیله رهایی و نجات اوست از اعتیاد به الكل، درمان های ترك مواد مخدر و طلاق كه بسیاری از دوستان و افرادی با شرایط مشابه او را پس از ترك زمین بازی عذاب داده است. او می گوید: " اگر تنها یك عشق در زندگی داشته باشی – فوتبال – و آن  را از بقیه مسائل زندگی ارجح بدانی، شرایط خطرناك می شود. وقتی كه فعالیت مورد علاقه ات را ترك می كنی مثل این است كه می خواهی بمیری! مرگ آن فعالیت، مرگ درون خود توست!

" اغلب، بازیكنانی هستند كه فوتبال تنها راه آنها برای ابراز خودشان است و هرگز علاقه مندی های دیگرشان را رشد نمی دهندم. بنابراین زمانی كه دیگر فوتبال بازی  نمی كنند، كار دیگری هم انجام نمی دهند. دیگر وجود ندارند، یا احساس می كنند كه دیگر وجود ندارند. بسیاری از بازیكنان فكر می كنند كه ابدی هستند."

 در بازیگری، كانتونا راهی برای تخلیه انرژی هایی یافته است كه در غیر این صورت ممكن بود به فعالیت های مخرب تری سرازیر شود. او ادعا می كند كه بازیگری چندان كه مردم فكر می كنند از فوتبال دور نیست. او می گوید: " حتی به عنوان یك فوتبالیست، من همیشه خلاق بودم؛ من هرگز نمی توانستم نقش مدافع داشته باشم چرا كه باعث می شدم، خلاقیت بازیكنان دیگر از بین برود."

" درفوتبال شما مصیبت دارید، در سینما آن مصیبت خود شما هستید. شما با ضعف های خود می جنگید تا اجرای خوبی داشته باشید. اگر اجرای خوبی نداشته باشید، سینما را هم از دست خواهید داد."

او بر این باوراست كه استعدادهای بازیگری او به قدرت و ظرفیت احساسی او در رفع مشكلات كمك كرده است. ( مثلاً ، علاقه او برای به نمایش گذاشتن برخوردهای شدید مانند آنچه كه درسال 1995 با یك تماشاچی انجام داد.)

برای شخصی كه به موقر بودن خود افتخار می كند، این نوع رفتار غیر عادی بود؛ گرچه كانتونا هنوز هم آن را موجه می داند. او شرح می دهد كه " گاهی درزندگی، شخص احساسی را تجربه می كند كه بسیار قوی است و منطقی فكر كردن درباره آن مشكل است. گاهی در احساسات غرق می شوید. من فكر می كنم كه بسیار مهم است كه انسان احساسات خودش را بروز دهد. البته این بدن معنی نیست كه به كسی صدمه بزند. من نسبت به انسان هایی كه مسائل را اشتباه متوجه می شوند بی اعتمادم. این مسئله احساسات را خفه می كند. باید كه گاه به خود اجازه دهید  كه كنترل تان از دست برود."

او هر نوع فشار روحی را با كار بازیگری تخلیه می كند و می گوید كه این مسئله در روانكاوی نیز به او در كنار آمدن با مشكلات احساسات سركوب شده كمك می كند: " من این نیازرا احساس می كنم. این دنیایی است كه مرا به سوی خود می كشد. خیلی لذت بخش است كه چیزهایی نادیدنی را قابل دیدن كنید. هرچه خود را بهتر بشناسید، مردم را بهتر می شناسید."

اگر در الدترافورد بایستید، كانتونا آن چنان تشویق می شود ك بكهام نمی شود؛ جمعیت هنوز هم با شادمانی می خوانند " او – آ، كانتونا! " اما با توجه به اینكه عشق افراطی به ستاره های فوتبال در انگلیس زندگی را برای آنها مشكل تر می سازد، اوچندان هم دلش برای انگلیس تنگ نمی شود. او زندگی منزوی خود را درمارسی ترجیح می دهد. " آدم اینجا ناشناس تر است. من از آنچه كه دراینجا به دست آورده ام احساس غرور می كنم، اما زندگی برروی خاطرات چندان شبیه زندگی نیست."

تنها زمانی كه او دراینجا مورد تمجید قرار می گیرد زمانی است كه او به عنوان مدیر بازیكنان تیم فوتبال ساحلی مطرح می شود( كه چند هفته پیش به بازی فینال اروپا رسید، ولی باخت.) اما او تاكید كرد كه گزارشهای اخیر درمورد بازگشت او به دنبال فوتبال به عنوان مربی كذب و بی معناست.

او تصدیق كرد كه " باید می گفتم، اما دركل من چرت و پرت زیاد می گویم."

UserName