• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2959
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان دنیا پرست

جوان دنیا پرست

 مردی ثروتمند از دنیا رفت و ثروت فراوانش را دو پسرش به ارث بردند . یكی از پسران ، جوانی دیندار و خردمند بود . دنیا را مزرعه آخرت می دانست و از ثروت خود به سود آخرت بهره می جست . حقوق واجب اموالش را می پرداخت ، به تهیدستان و بینوایان كمك می كرد و به آن ها كار و سرمایه می داد و خویشان و بستگانش را با ثروتش یاری می كرد .

امّا پسر دیگر ، جوانی نادان و حریص بود . هر چه داشت ، تنها برای خود می خواست . باغ و مزرعه و خانه زیبایی می ساخت ، ولی خویشان و بستگان فقیرش را سهیم نمی كرد و با آنان رفت و آمد نداشت . حقوق واجب اموالش را نمی پرداخت . جواب سلام تهیدستان را نمی داد . در كارهای خیر شركت نمی كرد و می گفت :« نمی توانم ، كار دارم ، وقت ندارم . » خلاصه حاضر نبود ثروتش را در راه خدا صرف كند .

این جوان مغرور دو باغ بسیار بزرگ داشت ، پر از درختان خرما و انگور و میوه های دیگر . نهرهای پر آب همیشه در كنار درخت های باغش روان بود .  در میان این دو باغ ، مزرعه سرسبز و بزرگی نیز جای داشت كه انواع سبزی ها را در آن می كاشت . وقتی این مرد ثروتمند با برادرش به باغ می آمد ، از تماشای درخت های بلند و سرسبز و پرمیوه خوشحال می شد و لذت می برد و با صدای بلند می خندید و برادر نیكوكارش را مسخره می كرد و می گفت :

« تو اشتباه می كنی كه ثروت خود را به این و آن می بخشی ، ولی من از ثروتم به كسی چیزی نمی دهم و در نتیجه صاحب این باغ و این ثروت فراوانم ! راستی چه باغ بزرگی و چه ثروت فراوانی ! همیشه خوش و خٌرّم زندگی می كنم  این ثروت كه تمام شدنی نیست ، گمان نكنم قیامتی در پیش باشد . تازه اگر قیامتی باشد ، خدا بهتر از اینها را به من خواهد داد ! »

برادر نیكوكار به او می گفت : « برادر ! نعمت های جهان آخرت را بی دلیل به كسی نمی دهند .  باید كارهای صالح و شایسته انجام دهی تا در آن جهان بهره مند و رستگار شوی . ثروت  زیاد ، تو را از یاد خدا غافل كرده است . ای برادر ! تكبّر مكن ، جواب سلام تهیدستان را بده ، از فقیران دستگیری كن ، از این همه ثروت به سود آخرت استفاده كن ، در كارهای خیر شركت كن ، ممكن است خدا عذابی بفرستد و این نعمت ها را از تو بگیرد ، آنگاه پشیمان می شوی و پشیمانی سودی ندارد . »

جوان دنیا پرست به اندرزهای برادر نیكوكارش گوش نمی كرد و به كارهای ناپسند خود ادامه می داد . روزی جوان مغرور به سوی باغ خویش رفت . چون به آن جا رسید ، مدّتی بی حركت ایستاد و خیره خیره نگاه كرد . آنگاه فریادی كشید و بر زمین افتاد .

آری ، عذاب خدا نازل شده و باغ را ویران كرده بود . دیوارهای باغ فرو ریخته و درختان بلندش شكسته و شاخه ها و میوه هایش سوخته بود !

چون به هوش آمد ، ناله ها كرد و افسوس ها خورد و گفت : « ای كاش به اندرزهای برادرم گوش می كردم . ای كاش ثروتم را در راه خدا انفاق می كردم .

ای كاش در كارهای خیر شركت می جستم ، ولی اینك ثروتم از دست رفته است ، نه دنیایی دارم و نه آخرتی ! » 1

 

UserName