• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2983
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان دانشور

جوان دانشور

چون آوازه دانش و حکمت سقراط ، سراسر مرز و بوم یونان را فرا گرفت ، مردم از هر سو نزدش شتافتند تا از فضل و معرفت بی پایانش بهره مند شوند. به ویژه جوانان ، شیفته  آن چراغ هدایت بودند و لحظه ای از مجلس درس وی دور نمی شدند.

از آن میان ، جوانی بود بسیار هوشمند ، ولی بی بضاعت که آرزو داشت مانند دیگران هر روز نزد حکیم حاضر گردد ، ولی اندیشه معاش ، وی را نگران می کرد. پیوسته با خود می اندیشید که اگر برای کسب روزی ، در پی کار رود ، از خدمت استاد و تحصیل علم باز می ماند و اگر خدمت استاد را برگزیند ، خرج روزانه اش را چگونه به دست آورد.

در این حال ، دهقانی از غم جوان آگاه شد و به او گفت « اگر از شام تا نیمه شب ، باغ مرا آبیاری کنی ، چند درهم مزد به تو می دهم و اگر از نیمه شب تا سپیده دم ، نگهبان آسیاب باشی ، آسیابان نیز دو قرص نان به تو خواهد داد.»

جوان این پیشنهاد را پذیرفت و از آن زمان ، شبها به آبیاری و آسیابانی می پرداخت و روزها در محضر درس استاد حاضر می شد.

روزگاری بدین گونه گذشت و جوان در علم و هنر ، سرآمد همگان گردید. جوانان دیگر بر او حسد بردند و کینه اش را به دل گرفتند و تنی چند در صدد برآمدند که او را از خدمت استاد دور کنند. نزد قاضی شهر رفتند و گفتند: «جوانی فقیر در گروه ماست و هر روز ، از بامداد تا شام در خدمت سقراط است و هیچ کس نمی داند هزینه ی زندگی اش را از کجا و چگونه فراهم می سازد . در این مملکت قانون چنان است که باید طریق زندگانی هر کس آشکار باشد و قاضی بداند که مرد فقیر ، چگونه زندگی می کند.»

قاضی فرمان داد جوان را حاضر کردند و از چگونگی حال و کارش پرسید. جوان ، به ناچار پرده از کار خویش برداشت و صاحب باغ و آسیابان را به شهادت خواست. آنان گواهی دادند که این جوان ، شب تا صبح از برای چند درهم و دو قرص نان ، به آبیاری و آسیابانی اشتغال دارد.

قاضی و دیگر حاضران در دادگاه ، بر همت جوان آفرین گفتند و همکاران بداندیش او را سرزنش کردند. آنگاه قاضی حکم کرد به اندازه مخارج زندگی ، از خزانه مملکت به وی شهریه دهند تا بدون دغدغه خاطر ، به تحصیل دانش بپردازد.

اما سقراط که آن جا حاضر بود ، آستین جوان را گرفت و گفت:

« هرگز چنین هدیه ای را مپذیر، که مردمان آزاده تحمل محنت می کنند ، ولی بار منت نمی کشند!»

جوان دستور استاد را پذیرفت و چندی نگذشت که از دانشمندان و فیلسوفان بزرگ عصر خود شد.

منبع : هزار و یک حکایت تاریخی، محمود حکیمی، ج3/ 75آن آن

UserName