• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1590
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان تهیدست

جوان تهیدست

شنیدم كه دو جوان مسافر در راهی می رفتند. یكی تهیدست بود و دیگری، پنج دینار همراه داشت. جوان تهیدست، دلیرانه پیش رفت و از چیزی نمی ترسید. اما جوان پولدار، خواب و خوراك نداشت و بسیار نگران بود.

پس از مقداری راه پیمایی، به چاهی رسیدند كه جایی ترسناك بود و سر چند راه بود. جوان بی چیز، غذا خورد و خوابید، ولی رفیقش از ترس نمی توانست بخوابد، به دوستش می گفت:

" پنج دینار ثروت دارم و این جا، بسیار وحشتناك است و تو خوابیده ای، اما مرا خواب نمی گیرد."

جوان تهیدست به او گفت:" پنج دینارت را به من بده." چون پول ها را گرفت، بی درنگ آنها را در چاه انداخت و گفت:

" راحت شدی، اكنون با خیال آسوده بخواب ، كه آدم تهیدست، دژی استوار و نفوذ ناپذیر دارد!"

منبع: قابوسنامه ، عنصرالمعالی ، باب 44

 

سخنان اسرار آمیز

سخنان اسرار آمیز

سخنان اسرار آمیز
كیاست باغبان

كیاست باغبان

كیاست باغبان
موش آهنخوار

موش آهنخوار

موش آهنخوار
حسن تدبیر

حسن تدبیر

حسن تدبیر
UserName
عضویت در خبرنامه