• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3191
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان تائب

جوان تائب

علی بن حمزه گوید : دوست جوانی داشتم از نویسندگان بنی امیه. روزی به من گفت: " از امام صادق علیه السلام اجازه ملاقات بگیر." چون اجازه یافت ، داخل خانه امام شد ، نشست و گفت :" جانم به فدایت! من کارمند دیوان بنی امیه هستم و از دولت آنان به ثروتی هنگفت دست یافته ام."

امام فرمود:" اگر بنی امیه کسی را نمی یافتند که برایشان بنوسید ، مال بیاورد ، جنگ کند و به جماعتشان حاضر گردد ، حق ما را غصب نمی کردند!"

جوان گفت : آیا راه نجاتی برای من هست؟

فرمود: اگر بگویم ، آن را انجام می دهی؟ گفت: آری.

امام فرمود : هر مال و ثروتی که در دیوان آنان به دست آورده ای ، به صاحبانش بازگردان و هر کس را نمی شناسی ، از جانب او صدقه بده . در این صورت ، من بهشت را برایت ضمانت می کنم.

جوان سرش را به زیر انداخت و لختی اندیشید. سپس سر برداشت و عرض کرد : انجام می دهم.

او با ما به کوفه بازگشت و همه آن ثروت را به صاحبانش بازگرداند . ما مقداری پول ، لباس و لوازم زندگی فراهم کردیم و برایش فرستادیم. چند ماهی نگذشت که خبر یافتیم بیمار شده است . هر روز به عیادتش می رفتیم . یک روز که به عیادتش رفتم ، در حال جان دادن بود. در لحظه مرگ ، چشمانش را گشود و گفت:" ای علی بن حمزه! به خدا سوگند ، مولایت به وعده خود وفا کرد." این را گفت و از دنیا رفت. او را غسل دادیم و به خاک سپردیم. پس از چندی که به مدینه رفتیم به خدمت امام صادق علیه السلام رسیدیم. چون نگاه امام به من افتاد ، بی آن که چیزی گفته باشم ، فرمود : ای علی! به خدا سوگند ما به وعده خود درباره آن دوستت ، وفا کردیم.

منبع: بحار الانوار،ج 47، ص138

UserName