• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1442
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان بهشتی

جوان بهشتی

روزی حضرت موسی علیه السلام در مناجاتی عرض کرد: خدایا! از تو می خواهم که همنشین مرا در بهشت به من بنمایی تا او را بشناسم. در این هنگام جبرئیل نازل شد و گفت: ای موسی، خدای مهربان می فرماید: همنشین تو در بهشت فلان مرد قصاب است:

موسی علیه السلام به دکان او رفت. جوان قصابی را دید که به مردم گوشت می فروخت. مدتی او را زیر نظر داشت اما کار برجسته ای از وی ندید.

هنگامی که شب فرا رسید قصاب به سوی خانه رفت، موسی علیه السلام نیز در پی او روان شد. چون به در خانه رسید موسی علیه السلام گفت: " ای جوان! میهمان می خواهی؟ "

قصاب گفت: میهمان حبیب خداست، بفرمایید، خوش آمدید!

جوان، میهمان را به خانه برد و غذایی آماده ساخت. در کنار اتاق تختی قرار داشت و پیرزنی بسیار نحیف در آن آرمیده بود. دستان پیرزن را شست و سپس از غذایی که آماده کرده بود، لقمه در دهانش گذاشت تا سیر شد.

دوباره پیرزن را روی تخت خوابانید، در آن هنگام پیرزن دهانش را حرکت داد و سخنی بر زبان آورد، اما موسی نتوانست بشنود.

وقتی قصاب با میهمان خود مشغول خوردن غذا شد، موسی علیه السلام گفت: بگو ببینم این پیرزن با تو چه نسبتی دارد؟

جوان گفت: " او، مادر من است و چون دستم از مال دنیا تهی است، نمی توانم برایش خدمتکاری بگیرم تا از او پرستاری کند. از این رو، خودم کارهایش را انجام می دهم.

موسی پرسید: وقتی به مادرت غذا دادی، او چه گفت؟

قصاب گفت : هر بار که مادرم را تمیز می کنم و غذا به او می خورانم، در حقم دعا می کند. می گوید: خدا تو را ببخشد و همنشین حضرت موسی علیه السلام در بهشت قرار دهد.

موسی علیه السلام گفت: ای جوان، به تو بشارت می دهم که خداوند دعای مادرت را مستجاب فرموده است، زیرا من موسی هستم و جبرائیل مرا از این موضوع آگاه ساخته است.

جوان شادکام

جوان شادکام

جوان شادکام
جوان تائب

جوان تائب

جوان تائب
پاره ای از آسمان مادر

پاره ای از آسمان مادر

پاره ای از آسمان مادر
چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی
UserName
عضویت در خبرنامه