• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2486
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان بلهوس

جوان بلهوس

فضل روایت کند : با قافله ای به سفر حج می رفتیم . در راه به قبیله ای از اعراب چادرنشین رسیدیم . هنگام پرس و جو از احوال آنان ، گفتند : " در این قبیله ، زنی بسیار زیبا زندگی می کند که در معالجه مارگزیدگی مهارتی شگفت دارد . "

ما به فکر افتادیم که او را از نزدیک ببینیم . برای دیدنش ، بهانه ای جز معالجه مارگزیدگی در کار نبود . جوانی از همراهان ما که با شنیدن اوصاف زن ، فریفته جمالش شده بود ، چوبی از روی زمین برداشت و ساق پایش را با آن زخمی کرد . سپس برای درمان زخم مار ، به خانه زن رفتیم . او را چون خورشید درخشان یافتیم .

جوان بلهوس ، خراش پایش را نشان داد و گفت : " این ، اثر زخم مار است که ساعتی پیش مرا گزیده است . "

زن زیبا نگاهی به خراش انداخت و پس از معاینه کوتاهی گفت : " این زخم مار نیست ، ولی از چیزی که آلوده به ادرار مار بوده ، خراش برداشته و آن آلودگی ، بدن را مسموم کرده است و علاج پذیر نیست و تا چند ساعت دیگر خواهی مرد . "

جوان هوسران که از دیدن طبیب ماهرو ، خود را باخته و همه چیز را فراموش کرده بود ، ناگهان به خود آمد و تازه متوجه شد که چگونه با اندیشه های شیطانی ، جان خویش را در معرض خطر مرگ قرار داده است . هنگام غروب آفتاب ، جوان بلهوس بر اثر مسمومیتی که از ناحیه چوب آلوده پیدا کرده بود ، چشم از جهان فرو بست و قربانی نگاه هوس آلود به زن بیگانه شد .

جوانی یك حاكم

جوانی یك حاكم

جوانی یك حاكم
جوان دنیا پرست

جوان دنیا پرست

جوان دنیا پرست
بینای طمعکار

بینای طمعکار

بینای طمعکار
چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی
UserName
عضویت در خبرنامه