• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1223
  • جمعه 1386/7/27
  • تاريخ :

جوان آزاد منش

جوان آزاد منش

آورده اند که یکی از خلفا برای حج به مکه رفت و تا آخر ماه ذی الحجه در آن جا ماند. چند روز پیش از سفر به عراق ، گروهی از بزرگان شهر مکه ، نامه ای نوشته و از وی خواستند که قاضی عادل و شایسته ای را برای رسیدگی به امور قضایی مردم مکه برگزیند.

خلیفه به آنان گفت : " اگر بخواهید ، می توانید فردی لایق را از میان خود برگزینید تا او را به این مقام بگمارم وگرنه از عراق قاضیی لایق برایتان خواهم فرستاد. "

نویسندگان نامه تصمیم گرفتند قاضی را از شهر خود برگزینند. پس دو نفر را نامزد کردند اما در در انتخاب نهایی ، به توافق نرسیدند. ناچار خلیفه را از اختلاف خویش آگاه ساختند.

خلیفه آن دو نفر را به حضور طلبید . چون آمدند یکی از آن دو را پیر و دیگری را جوان یافت. پس مصمم بر آزمودن آن دو شد تا امر قضاوت مکه را به آنکه از نظر هوش علمی و هوش قضایی شایسته تر است واگذارد.

نخست به آزمایش قاضی پیر پرداخت . بدین منظور اختلافی پیچیده میان خود و وزیرش طرح نمود و از او خواست که میانشان حکم کند . قاضی شکایت را بررسی کرد و سئوالاتی از طرفین پرسید و آنها پاسخ دادند ؛ سرانجام به سود خلیفه رأی داد و مجلس قضا پایان یافت . سپس نوبت به قاضی جوان رسید و خلیفه همان شکایت را طرح کرد و از وی خواست که میانشان داوری کند. 

قاضی جوان گفت که جایگاه خلیفه ، برتر و بالاتر از مکان وزیر است ، فاصله شما دو نفر نیز از یکدیگر زیاد است و این هر دو، بر خلاف آداب مجلس قضاست ؛ می ترسم این تفاوت جایگاه در روحیه و کیفیت سخن گفتن دعوا اثر بگذارد و آنکه بالاتر نشسته ، با قدرت و قاطعیتی بیشتر سخن بگوید و همین ، به پیروزی او و شکست خصمش کمک کند و نیز ممکن است قاضی شما هم ، تحت تاثیر مقامتان قرار گیرد و به سخنان آنکه بالاتر نشسته بیشتر توجه کند و حق را به او بدهد . پس خلیفه و وزیر در کنار هم روبروی قاضی نشستند و آزادانه شکایت خود را مطرح نمودند .

قاضی جوان ، با دقت به سخنان هر دو گوش داد و از هر یک توضیحاتی خواست و سرانجام ، به نفع وزیر حکم داد و جلسه دادگاه پایان یافت.

آزادگی و صراحت قاضی جوان ، خلیفه را به شگفت آورد و به وزیر خود گفت : سزاوار است این جوان ، رئیس قاضیان کشور باشد. وزیر سخن خلیفه را تصدیق کرده و گفت : البته حق مردمی که او را انتخاب کرده اند ، مقدم است.

خلیفه بزرگان مکه را فرا خواند و از قاضی جوان بسیار تمجید نمود. سپس گفت : " آیا اجازه می دهید این جوان را به عراق ببرم و او را به ریاست تمام قاضیان منصوب کنم."

حاضران درخواست خلیفه را پذیرفتند . ولی جوان آزاده از تصمیم وی سخت نگران و ناراحت شد. چرا که می ترسید با پذیرش این مقام ، در معرض خطرهای معنوی قرار گیرد و لحظاتی پیش آید که ناچار شود برای اجرای دستور خلیفه ، اوامر الهی را زیر پا بگذارد . از این رو با لحنی ملایم به خلیفه گفت :

" اگر خلیفه مرا در پذیرش این کار مجبور می سازد ، می پذیرم و اگر آزاد و مختارم ، من عافیت و اقامت در حرم خدا را برمی گزینم."

خلیفه پاسخ داد: " برای من شایسته نیست که مسلمین را به حال خود واگذارم و شخص لایقی چون تو را در رأس کارهایشان نگمارم . پس فردا صبح رهسپار عراق خواهیم شد."

قاضی جوان اجباراً به عراق رفت و از آنجا که خویش را در پیشگاه عدل الهی مسئول می دانست از پذیرش چنین مقام مهم و حساسی رنج می برد. او نگران بود که عمل نامشروعی از وی بخواهند و ناچار باشد بر خلاف امر پروردگار گام بردارد.

سرانجام ناراحتیهای درونی و فشارهای روانی ، در روح قاضی جوان اثر گذاشت و آرامش فکر و آسایش خاطر را از او گرفت ، مزاجش فرسوده و ناتوان گردید ، بسیار زود از پای درآمد و پس از سه سال از دنیا رفت.

 

تا به نفع تو بود زر بود حالا که به نفع من است کاه زرد

تا به نفع تو بود زر بود حالا که به نفع من...

تا به نفع تو بود زر بود حالا که به نفع من است کاه زرد
تصمیم شیخ انصاری

تصمیم شیخ انصاری

تصمیم شیخ انصاری
چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی

چند حکایت از بهارستان جامی
حکیم طماع

حکیم طماع

حکیم طماع
UserName
عضویت در خبرنامه