• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5868
  • چهارشنبه 1382/10/17
  • تاريخ :

ایستگاه آخر

بی صدا و خاموش در خلوت خود نشسته بود . تا گردن درون صندلی گردانش فرو رفته بود و پاهای کشیده اش را روی میز رها کرده بود . همان طور که آرام به سیگارش پک می زد با سرانگشت ، دکمه های ماشین حساب را یکی یکی می زد و ارقام دفتر را حساب می کرد .

نسیم پاییزی به آرامی می وزید و خنکای مطبوع و دلچسب خود را ، از میان دو لنگه نیمه باز پنجره اتاق ، به داخل می کشاند و سرو صورتش را نوازش می داد . حواسش به اطراف نبود و با بی خیالی ، سرش گرم کار بود . فکر می کرد همه چیز عادی است . مثل همیشه است . چیز غیر عادی حس نمی کرد . هیچ صدایی به گوشش نمی رسید . جنبنده ای هم در اتاق نبود که ذهنش را به هم بریزد و حواسش را پرت کند . خودش بود و خودش .

 کارمندها، همه در اتاقهای خودشان مشغول بودند و اگر هم گهگاه با او کاری داشتند ، منشی با سابقه و زرنگش آنها را رفع و رجوع می کرد .

سکوت خوفناکی بر همه جا حاکم بود و او مثل همیشه ، به تمام این لحظات خوش و بی دغدغه ، حکومت می کرد .هرچه بود ، مدیر عامل با اسم و رسمی بود !

همین طور که سرش پایین بود ، ناگهان احساس غریبی کرد . دلهره عجیبی به جانش چنگ زد . حس غریب و شگفتی بود، حضور کسی را در اتاق حس می کرد و نمی کرد . دلش می خواست ببیند چه کسی به خودش اجازه داده  و خلوت دلچسب او را ، این طور گستاخانه ، به هم زده است .

 اما، از طرفی جرات نمی کرد سرش را بالا بیاورد . مخمصه عجیبی بود !

بالاخره به خودش جرات داد و با تعلل و تردید  ، سربلند کرد . وحشتزده بر آنچه مقابل چشمانش نقش بسته بود ، چشم دوخت . مردی با قامت کشیده و بلند، سینه ای ستبر و فراخ و با چهره ای عجیب و غریب و با چشمانی که به طرز دلهره آوری بر او خیره ماند بود ، پشت میز کارش ایستاده بود حتی برای یک لحظه ، چشم از او بر نمی داشت .

آب دهانش را به سختی و زحمت فراوان فرو داد . خواست که او را ، اگر چه هیچ شباهتی به کارمندان زیر دستش نداشت . اما هرکه بود ، توبیخ کند و به خاطر حضور نا به جا و بی اجازه او ، به باد فحش و ناسزا بگیرد . اما نتوانست . هیبت و عظمتش ، بدجوری او را گرفته بود . تنها جمله ای که توانست بر زبان بیاورد این بود : شما ؟!

او تکانی خورد و لبهای کلفت و بزرگش را به طرز عجیبی از هم باز کرد و با صدایی مهیب و بی هیچ مکث و تردیدی جواب داد : عزرائیل !!!

وارفت . بند دلش پاره شد . بدنش یخ کرد و به خود لرزید . دانه های درشت و غلطان عرق از حاشیه پیشانی بلندش رو به پایین جاری شد . زبانش از شدت ترس بند آمده بود و در گلویش خفه شده بود . خواست حرفی بزند اما صدایی جز ناله ای کوتاه و در گلو پیچیده ، چیز دیگری شنیده نشد .

عزرائیل قدمی جلوتر آمد و با خونسردی  به او اشاره کرد . زیاد خودت را خفه نکن . دیگر وقتی نداری . باید مرخصت کنم ...

مرگ ؟ باید می مرد ؟ حالا ؟ مگر می شد ؟ نه ... امکان نداشت . اصلاً وقت مردن نبود . حداقل حالا

نبود .

 حالا که تازه بعد از عمری دویدن و کلاه بر سر این و آن گذاشتن و بیچاره ها را سرکیسه کردن ، به مال و منال و منصب و شهرتی رسیده بود ، حتی فکر مردن هم برایش یک شوخی بود . شوخی تلخی که حتی به آن فکر هم نمی کرد . نه ... حالا نمی توانست بمیرد . یعنی نبایست که می مرد . باید این را یک طوری به عزرائیل حالی می کرد .

تمام قدرت و توانش را توی لبهایش ریخت و آنها را به سختی تکان داد : نه ... نه ... حالا نمی شود .... یعنی ...  اصلاً وقتش نیست ...  می دونی ...

لبخند تمسخر آمیزی کنج لبهای عزرائیل نشست . بازهم جلوتر آمد . با بی تفاوتی ، شانه های فراخش را بالا داد :

از کی تا حالا شما بنده ها ، وقت مردنتان را تعیین می کنید ؟ آن هم بنده ای مثل تو !

برای اولین بار در سراسر عمرش ، بغض کرد . مثل یک بچه کوچک ، چانه اش لرزید و لبهایش جمع شد . بغض سنگین و نفس گیری داشت خفه اش می کرد  .تمام هیکلش به لرزه افتاد . به عزرائیل نگاه کرد که میز را دور زده بود و درست مقابل رویش ، انتظار می کشید .

خواست پاهایش را از روی میز جمع کند . اما حس کرد تمام نیروی بدنش تحلیل رفته است . دریغ از حرکتی کوچک ، حتی به اندازه یک پلک بر هم زدن !

لبهای کلفت عزرائیل به نیشخندی ازهم باز شد . سربزرگش را روی هیکل تنومندش جنباند و با صدایی دورگه ، که بر ترس و وحشت می افزود ، جواب داد : شنیدی تا حالا عزرائیل سراغ کسی رفته باشد و فرصت  داده باشد ؟! من مامورم و معذور ... می فهمی ؟

حالا دیگر واقعاً به گریه افتاده بود . گریه ای تلخ در نهایت دردمندی و استیصال : چنان شدید که شانه هایش را به لرزه واداشت . دوباره سعی کرد تا خودش را جمع و جور کند و این بار ، به دست و پای عزرائیل بیفتد و تمنا کند .

اما همچنان که پاهایش روی میز دراز شده بود . مثل مجسمه ای سنگی در جا خشکیده بود . حتی نمی توانست شست پایش را تکان دهد .

فشار بغض سنگینی که روی سینه اش آوار شده بود ، لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر می شد . به سختی چند نفس نصفه و نیمه کشید و با صدایی خفه گفت : الان چند دقیقه ... بگذار وصیتم را بنویسم . خیلی سفارشها دارم ... خیلی کارها بود که نکردم ... این را که دیگه می تونی ... هان ؟

صدای عزرائیل به خشم بلند شد : این همه سال از خدا عمر گرفتی ، چیکار کردی که حالا تو این چند دقیقه بکنی ؟

لرزید . راست می گفت عزرائیل .... می دانست که عین حقیقت را می گوید . چکار کرده بود ؟ دقیقاً هیچکار ! فقط گناه پشت گناه ... اشتباه پشت اشتباه ... فریب پشت فریب ... دزدی پشت دزدی ... نه این که از دیوار خانه ای بالا رفته باشد و درنیمه شب تاریک ... بلکه در کمال احترام ، در روز و جلوی چشم همه ... بی آنکه کسی بفهمد . درست مثل بقیه . مثل همه آدمها . تمام گناههای ریز و درشتش ، دریک لحظه مقابل چشمان اشکبارش ، جان گرفت .

آه که اگر در همان حال و با همان وضعیت اسفبار و با این همه گناه جبران نکرده ، می مرد !

از این اندیشه به خود لرزید . داغ شده بود . گر گرفته بود . دلش می خواست فریاد بزند . دلش می خواست همه اینها خواب باشد . کابوسی تلخ که وقتی پلکها را تکان داد ، همه آنها مثل حباب روی آب بترکد و ببیند که تنها خواب بوده و بس ...

اما نه ! عزرائیل آماده جان گرفتنش بود و نه یک کابوس تلخ که به یک پلک بر هم زدن ، نقش بر باد شود .

شکسته و بریده گفت : فقط بگذار ... یک خط ... یک خط بنویسم ...

خنده تمسخر آمیز و طعنه آلود عزرائیل ، تمام  وجودش را به لرزه انداخت . دقیق تر نگاهش کرد . حالا دیگر جای چشمهایش ، دو حفره بزرگ خالی و سیاهرنگ می دید و دهانش بی شباهت به همه دهانها بود .

فکر کن گذاشتم یک خط بنویسی . خوب ... چه می نویسی ؟ اگر توانستی همه وصیت را در یک خط خلاصه کنی ، اجازه می دهم !

شادی کوتاه  و کمرنگی به چهره اش جان داد . آب دهانش را به زحمت فرو داد و با عجله ذهن آشفته اش را زیر و رو کرد . چهره رنجور و شکسته مادرش ، از پس دالانهای تنگ و تاریک خاطرش بیرون آمد .

با همان چین و چروکهای پیشانی و زیرگونه هایش ، لبهای همیشه به ذکر و چشمان به اشک نشسته اش ! چند ماه بود سری به او نزده بود . یکماه ؟ نه بیشتر . آخرین بار برای گرفتن سند خانه پدری اش رفته بود ؟ خانه ... آن را که فروخته بود ! پس مادرش ... آه ... حالا یادش می آمد . او را برده بود به خانه سالمندان .

 گفته بود آنجا برایش بهتره ! بهتر به او رسیدگی می کنند . خرید و فروش خانه در فصل بهار خیلی رونق داشت . پس حالا دقیقاً 5 ماه می شد که سراغی از او نگرفته بود !

اینها به کنار ، چقدر دل پیرزن را در تمام این سالها شکسته بود . چقدر خون به دلش کرده بود . چقدر ناله هایش را نشنیده گرفته بود . و مگر نه این که بعد از مرگ پدرش تمام جوانی ، طراوت و زندگی مادر ، به پای او ریخته شده بود ؟

حالا که خوب فکر می کرد ، می دید که چقدر شرمنده مادرش است . چرا قبلاً به اینها فکر نکرده بود ؟ فرصت نداشت ! آن قدر سرش شلوغ بود که نمی توانست روی مسائل کوچک و بی اهمیتی مثل این ، تامل کند .کارهای بزرگی بود که باید انجام می داد .

 مگر پول درآوردن و به جایی رسیدن ، راحت بود ؟ همیشه با خود فکر می کرد وقتی به جایی رسید ، زندگی خوبی برای مادرش مهیا می کند . یک پرستار تمام وقت استخدام می کند تا او را که بیمار بود ، ترو خشک کند . بعدها فکر کرده بود که پرستار گرفتن هزینه اضافی است . زنی که می گرفت باید به مادرش هم رسیدگی می کرد . اما زن که گرفت ... زن ...

در حق این یکی که بد کرده بود . چقدر دروغ تحویلش داده بود . چقدر پنهان کاری ، چقدر دورویی . چقدر ... دو رویی ! چهره بی رنگ و محو دخترخاله اش برای یک لحظه مقابل چشمانش آمد و رفت . دل آن بیچاره را چطور شکسته بود . خوب زورکی نبود ! او را نمی خواست . نمی توانست یک عمر با دختر بی سرو زبان و عقب افتاده ای مثل او ، زیر یک سقف زندگی کند ! اما چرا دیر این موضوع را فهمید؟ بعد از آن که سالها اسم دختر بینوا را سر زبانها انداخت و خوب ، انگشت نمایش کرد . بعد هم با چه رویی سراغ  او رفت و خواست که با چک بانکی اش ، آبروی ریخته او را بخرد و دلش را به دست بیاورد ...

چک ... پول ... آخ که اوضاعش سر این یکی  خیلی خرابتر بود . چه قسمهای دروغی که برای به دست آوردن ریال ریال آن نخورده بود . چه رشوه ها که نداده بود . چه دزدی ها که نکرده بود . چه خانه هایی که خراب کرده بود و چه دلهایی که به لرزه انداخته بود . پول ... پول ... فقط پول ... هیچ چیز دیگر را نمی شناخت !

حتی به قیمت ریختن آبروی دیگران ...

آبرو... یادش آمد که همین چند وقت قبل ...

عزرائیل قدمی به جلو برداشت . باهمان نیشخندی که بر تمام صورت سایه انداخته بود . سری به تاسف جنباند و آهی از حسرت کشید . این بندهای خاکی و عاصی را ، بهتر از خودشان می شناخت . می دانست که در یک دقیقه و یک ساعت ، بلکه اگر به اندازه تمام طول آفرینش هم به آنها فرصت داده می شد ، از همانی که بودند ، اگر بدتر نمی شدند ، جای شگفتی داشت !

باز هم جلوتر آمد . جلوتر و جلوتر ... حالا سایه قامت کشیده و بلندش ، روی صورت وحشتزده و هراسان او که در بحر خیالات دور و درازش ، غرق شده بود ، افتاده بود . خم شد  وچشم در چشمش دوخت . مرد به خود آمد قبل از آن که کوچکترین حرکتی بکند و حرفی به زبان بیاورد ، دیگر چیزی نفهمید !

نسیم خنک پاییزی به آرامی از پنجره نیمه باز اتاق به داخل می وزید و برگه های پراکنده روی میز را به بازی گرفته بود . در سکوت وهم انگیز اتاقی که هیچ جنبنده ای در آن به چشم نمی خورد ، مردی تا گردن درون صندلی گردانش فرورفته بود و در حالی که پاهای کشیده اش را روی میز دراز کرده بود ، با چشمانی باز به خوابی همیشگی فرو رفته بود ...

نویسنده : وجیهه سامانی

UserName