• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 4269
  • دوشنبه 1386/7/23
  • تاريخ :

عشق به روایت امین پور

قیصر امین پور

دستور زبان عشق قیصر امین پور، روى پیراهنى افتاده كه زیر پیراهن، یك صفحه دفتر مشق است با همان خطوط آشنا اما این كتاب، مشق عشق براى قیصر نیست. رنگ قرمز پس زمینه عنوان كتاب، مخاطب را به دنیاى قدیمى امین پور مى برد، دنیایى كه پس از لبخندها و شادى هاى او یا غم ها و دلگیرى ها پیش مى آید. پشت جلو نیز، همین گونه رقم مى خورد پیراهنى باز و شعرى براى انتظار...

قیصر امین پور را از پیش ترها مى شناسیم، با دغدغه هایش و فضایى كه به لحاظ زبانى و مفهومى در اشعارش ایجاد كرده است، آشناییم.

اگر به قبل تر بازگردیم و نگاهى به دهه ۶۰ بیندازیم او یكى از شاعرانى بود كه توانست قطار شعر را از ایستگاه هاى غمگین برهاند و آواز دوباره اى درگوش ریل ها و ایستگاه ها بخواند. آوازى از جنس تغزل و تعهد. بیراه نیست اگر او و دوست همراهش مرحوم سیدحسن حسینى را در راه بالندگى شعر دهه ۶۰ بسیار تأثیرگذار بدانیم، چرا كه شعر در این دهه داراى فضایى ناهمگون بود. كشور در شرایط جنگ به سر مى برد و ادبیات خواه ناخواه، باید مردم را به جهانى دعوت مى كرد كه از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امین پور، البته چنان كرد كه شایسته شعر و ادبیات درا یران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسیده ایم. دستور زبانى كه نمى دانیم براى چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در كنار عشق آورده ایم و اگر رهاست چرا برایش زبان در نظر گرفته ایم. این تركیب (دستور زبان عشق) از زبانى و بیانى حرف مى زند كه البته در قید و بند زبان و بیان نیست، چرا كه عشق دربند نیست. عشقى كه ما مى شناسیم و امین پور مى شناسد، از مولوى ها و عطارها و حافظ ها تا بایزیدى ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانى شده براى كتاب شاعرى كه در دهه پنجم زندگیش مى زید. باید از قیصر امین پور بپرسم در این روزگار كه كالاى عشق شعار شده، چرا عنوان كتاب شما عشق است؟ شعرى در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق كه نام كتاب از این شعر به ودیعه گرفته شده است، این شعر را مى خوانیم تا شاید دستمان بیاید قیصر چرا نام كتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.

دست عشق از دامن دل دور باد!

مى توان آیا به دل دستور داد؟

مى توان آیا به دریا حكم كرد

كه دلت را یادى از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود، ایست!

باد را فرمود، باید ایستاد؟

آنكه دستور زبان عشق را

بى گزاره در نهاد ما نهاد

خوب مى دانست تیغ تیز را

در كف مستى نمى بایست داد

در بیت نخست این شعر شاهدیم كه شاعر دستور دادن به دل را مردود یا مطرود مى شمارد، شاید هم او این كار را نمى كند و با علامت پرسشى كه در مصراع دوم مى آید مخاطب را در تعلیقى دو سویه مى گذارد كه آیا واقعاً مى شود به دل دستور داد كه عشق را از درون خود بیرون كند یا این كه عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بیت دوم مثالى براى بیت نخستین مى آورد به شكلى كه براى مخاطب قابل لمس تر باشد، مى گوید مى شود به دریا دستور داد كه به ساحل فكر نكند؟ آیا به موج و دریا مى توان فرمان ایست داد در بیت سوم دوباره پرسشى است كه در ادامه پرسش سطر نخست مطرح مى شود.

بیت بعد به كسى اشاره مى كند كه این عشق را در نهاد ما گذارده است.

در این بیت از نهاد و گزاره در دو معنى استفاده شده است.

این ایهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسى و مراعات النظیرى است بین «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».

این بیت كه با بیت پایانى موقوف المعانى است به پدیده اى اشاره دارد كه وقتى در نهاد به ودیعه گذاشته مى شود مانند شمشیرى است كه در دست زنگى سیاه است. عشق ودیعه اى است كه بارى تعالى در درون ما به امانت گذاشته و به وسیله آن انسان مى تواند به درستى و صحت راه هاى رسیدن به حق را طى كند. این عشق نه آن است كه به راحتى بر سر كوچه و بازار ریخته شود.

* سال ها دویده ام از پى خودم

هر شاعر یا نویسنده اى در دوره هایى از زندگى اش به این قضیه مى اندیشد كه كجاى جهان و خودش ایستاده است، به تعبیر دیگر هنرمندان و اندیشمندان پیاپى خود و حضور خود در هستى را مورد محك قرار مى دهند و مى كوشند دریابند تا چه حد پیشرفت معنوى و گاه مادى داشته اند، این شناخت از موقعیت و پرسش از كجایى و چگونگى جایگاه انسانى به سن و سال خاصى بستگى ندارد بلكه پرسشى است كه مى تواند هر لحظه از زندگى به سراغ خردمند بیاید. درست مثل نشانه هایى كه بارى تعالى مى فرماید براى دانایان در زمین قرار داده است. قیصر امین پور در غزل سفر در آینه بخشى از این دغدغه را در دنیاى خودش بیان مى كند. امین پور آنگونه كه مى اندیشد، مى نویسد، این را مخاطبان خاص او به خوبى مى دانند، وى سطرهایى را بدون پیشداشت اندیشمندانه و شاعرانه روى كاغذ نمى آورد. حال سطورى از غزل سفر در آینه را بخوانیم:

این منم در آینه یا تویى برابرم؟

اى ضمیر مشترك، اى خود فراترم!

در من این غریبه كیست باورم نمى شود

خوب مى شناسمت در خودم كه بنگرم

این تویى، خود تویى، در پس نقاب من

این مسیح مهربان، زیرنام قیصرم

قوم و خویش من هم از قبیله غمند

عشق خواهر من است، درد هم برادرم

سال ها دویده ام از پى خودم ولى

تا به خود رسیده ام، دیده ام كه دیگرم

در به در به هر طرف، بى نشان و بى هدف

گم شدم چو كودكى در هواى مادرم

راستى چه كرده ام؟ شاعرى كه كار نیست

كار چیز دیگرى است، من به فكر دیگرم

البته سطرهایى از این شعر حذف شد كه كمى ساختار شعر را داراى خلل مى كندو اما مسأله اصلى مطروحه در این شعر همان طور كه پیش تر آمد تردید خودشناسى است. حال اگرچه قیصر امین پور داراى جایگاه ویژه اى در شعر و در اندیشه است اما این اثر به شكل عمومى پرسش از جایگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نیست.

مسأله پرسش از جایگاه فكرى و انسانى مسأله اى است كه اندیشمندان و هنرمندان فراوانى را به خود مشغول كرده است. بخش دیگرى از این دغدغه در غزل دیگرى از این مجموعه متبلور شده است. «حیرانى» عنوان غزلى است كه باز با همین دغدغه در آن مواجهیم. البته لازم به یادآورى است كه در مبحث اول مسأله جایگاه انسان ها در هستى و در وجود خودشان مطرح بود اما در این غزل مسأله شیدایى حیرانى انسان است:

من سایه اى از نیمه پنهانى خویشم

تصویر هزار آینه حیرانى خویشم

صدبار پشیمانى وصد مرتبه توبه

هر بار پیشمان ز پشیمانى خویشم

یا در غزل «شب اسطوره اى» به گونه اى دیگر با این روایت مواجه هستیم

دور از همه مردم شده ام در خودم امشب

پیدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب

به گونه اى دیگر قیصر امین پور در غزل «در این زمانه» انسان معاصر امروز را معرفى مى كند، انسانى كه نه جایگاه خود «شر» را مى شناسد نه جایگاه دیگرى را. این انسان خود به خود از اطرافیان فاصله مى گیرد و از معاشرت با آنها دورى مى كند. این انسان با ویژگى هایى كه عنوان شد دیگر به خودش نزدیك نیست و نمى تواند به ویژگى ها و سجایاى اخلاقى بیندیشد. چگونه انسان مى تواند به خوبى و نیكى فكر كند آن وقت به دوستان و خویشان خود برساند به این چند بیت توجه كنید:

در این زمانه هیچ كس خودش نیست

كسى براى یك نفس خودش نیست

خداى ما اگر كه در خود ماست

كسى كه بى خداست پس خودش نیست

تو دست كم كمى شبیه خودش باشد

در این جهان كه هیچ كس خودش نیست

درواقع رسیدن به این مرتبه از دانایى كه موقعیت خود و دیگرى را بشناسى در بخش هایى از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.

*آه این آیینه كى غرق غبار و گرد شد

امین پور را با غزل هایى مى شناسیم كه امروزه بسیارى از آنها ورد زبان مردمند. غزل هایى كه برخى اگر چه به ظاهر از پژمردگى سخن مى گویند اما در باطن خیال و زندگى و پویندگى دارند.

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولى دل به پاییز نسپرده ایم

یا غزلى با این مطلع:

عمرى به جز بیهوده بودن سر نكردیم

تقویم ها گفتند و ما باور نكردیم

این دو غزل اگرچه حال و هواى به ظاهر پریشانى دارند اما از درون شان خون زیستن بیرون مى تپد. امین پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم این گونه سروده هایش را آورده و شاید بار دیگر توانایى اش در سرودن این مفاهیم تداعى كننده «اجتماع نقیضین» را به رخ مخاطب شعر كشیده است.

اول آبى بود این دل، آخر اما زرد شد

آفتابى بود، ابرى شد، سیاه و سرد شد

آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت

رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد

صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه

آه، این آیینه كى غرق غبار و گرد شد؟

هر چه با مقصود خود نزدیك تر مى شد، نشد

هر چه از هر چیز و هر ناچیز دورى كرد، شد

هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه

هر چه مى پنداشت درمان است، عین درد شد

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟

سر به زیر و ساكت و بى دست و پا مى رفت دل

یك نظر روى تو را دید و حواسش پرت شد

بر زمین افتاد چون اشكى ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد

كودك دل شیطنت كرده است یك دم در ازل

تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

در بیت نخستین این غزل اگرچه به ظاهر فضایى زمینى براى مخاطب ترسیم مى شود و دلى را با رنگ آبى و پرنشاط معرفى مى كند كه در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتى ابیات رو به تخلص مى روند معلوم مى شود فضا، فضایى بزرگ تر از مسائل این جهانى است و زردشدن دل كه در بیت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتى كه در آن دل ها آبى بود و براساس یك شیطنت (به قول امین پور) همه به زرد بودن دل محكوم شدیم و حالا در تلاشیم دوباره به دل هاى آبى بازگردیم. امین پور شاعرى نیست كه چندان در قید و بند فلسفه یا بیانیه هاى فكرى باشد اما نكات ریز و درشتى از شعرش مى توان یافت كه بیان مفاهیمى كه به علاقه او در ذهن و زبانش سارى و جارى شده باز نمود عقیده شخصى و فلسفى او نیست اما گاهى نگاه و عمق توجهش به هستى فیلسوفانه است.

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟

خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن

طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن

آن كه خندید چرا، آن كه نخندید چرا؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

فال كولى به كفم خط خطا دید چرا؟

من كه دریا دریا غرق كف دستم بود

حالیا حسرت یك قطره كه خشكید چرا؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم

دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟

آمدم یك دم مهمان دل خود باشم

 

ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟

امین پور از تردیدها حرف مى زند. از آدم ها و مقصدهایى كه فكر مى كنند به آن رسیده اند اما فاصله بسیارى با آن دارند. «تردید»ى كه امین پور در سطرسطر این غزل به آن اشاره دارد همان «تردید» انسان معاصر در «رسیدن »ها و «نرسیدن»هاست.

* قطار مى رود، تو مى روى، تمام ایستگاه مى رود

شعر «سفر ایستگاه» پشت جلد كتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه هاى امین پور به فضاهاى مدرن كه در آن قطار تداعى گر رفتن یا آمدن است برایم خیلى پیش ترها روشن شده بود. امین پور شعر را «به روز» مى نویسد، او «گذشته» نویسى نمى كند، همان گونه كه «آینده» نویسى هم نمى كند، امین پور «امروز» را مى نویسد، همین امروز. حالا مخاطب مى خواهد خوشش بیاید یا نه!

امین پور نمونه مناسبى از شاعر «امروز» است، شاعرى كه توانسته مخاطبى براى اثرش دست و پا كند، مخاطبى كه ادبیات او را مى شناسد، دغدغه اش را مى شناسد و حرفش را به جان مى خرد.

امین پور در شعرهایش بازى نمى كند، بازى با حروف، مفاهیم و مبانى زیبایى شناسى، او به پایه هایى پایبند است كه ادبیات مستحكم هزارساله ایران پایبند بوده و هست.

«سفر ایستگاه»

قطار مى رود

تو مى روى

تمام ایستگاه مى رود

و من چقدر ساده ام

كه سال هاى سال

در انتظار تو

كنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده هاى ایستگاه رفته

تكیه داده ام!

«سفر ایستگاه» عنوانى شاعرانه براى این شعر است. «قیصر» شعر سپید و ساختار آن را خوب مى شناسد. رعایت محور عمومى اثر و قطع كردن معنى و تقسیم آن بین سطرها به شكلى كه رأس هرم پایان شعر باشد و معنى درآن قسمت به تكامل برسد، روشى است كه در اكثر آثار نیمایى و سپید قیصر مى توان آن را ردیابى كرد.

اگرچه ایرادى كه مى توان بر این گونه شعرها گرفت تك محورى بودن است اما مهم این است كه شاعرانى چون امین پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم مردم با شعر نیمایى و سپید را كمتر كنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با فضاهاى مدرن شعر فارسى ارتباط برقرار كنند.

* شعرى براى بودن

هر شاعرى تعریفى شخصى از شعر دارد كه البته این تعاریف طبیعى است كه با هم متفاوت باشند. برخى از شاعران تعریف شعر برایشان از قالب شروع مى شود و بعد به كلام مخیل و احتمالاً موزون و مقفا مى رسد اما «قیصر» به قالب توجهى ندارد و به همین دلیل است كه وقتى مجموعه اى منتشر مى كند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعایت مى كند. مسأله دیگرى كه در ذهن همه هنرمندان گاهى اندوه ایجاد مى كند این است كه هنرشان چقدر براى تعالى آنها بوده و یا چقدر توان ادامه راه براى آنان وجود دارد. قیصر امین پور در شعرى با عنوان «شعر» این توان را این چنین بیان مى كند:

تا نسوزم

تا نسوزانم

تا مبادا بى هوا خاموش

پس چگونه بى امان روشن نگه دارم

سال ها این پاره آتش را

در كف دستم؟

تا بدانم همچنان هستم.

«شعر» براى قیصر پاره آتش است كه به واسطه آن احساس «بودن» مى كند. بودنى همراه با كلام، كلامى كه قداست آن به تاریخ و به «اقرا» بازمى گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از این دریچه به شعر نگریستن مى تواند راه هاى تازه اى براى دریافت هاى ما باز كند.

مشق بابا آب...

شعرهاى بسیارى در فضاى آیینى تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آیینى و مذهبى تاریخى مساوى ادبیات پارسى دارد و این ادبیات در سالیان متمادى به عناوین مختلف به ادبیات آیینى پرداخته است. اما دربسیارى از آنها دغدغه آدم هاى عاشورا به اشتباه پیدا كردن آب مطرح شده است. این اشتباه به عدم آشنایى شاعران با فضا و رسالت عاشورا بوده است. قیصر امین پور در شعرى با عنوان «كودكان كربلا» فضاى آن روز را این گونه معرفى مى كند:

راستى آیا

كودكان كربلا، تكلیف شان تنها

دائماً تكرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟

ـ این روزها كه مى گذرد ...

شعر معروفى قیصر دارد با این مطلع «این روزها كه مى گذرد». روزگارى این شعر روى تیتراژ یكى از پرمخاطب ترین برنامه هاى جوان پسند تلویزیون بود؛ «نیم رخ». از آن روزها، خیلى مى گذرد و اتفاقاً روزهایى كه گذشته این قدر ساكت گذشته كه آدم باورش نمى شود. حالا قیصر پس از سال ها دوباره شعر مى نویسد كه تداعى كننده همان روزهایى است كه مى گذرد، با این تفاوت كه قیصر شاد است كه این روزها مى گذرد ...؟! ... او در شعرى با عنوان تلقین مى نویسد:

این روزها كه مى گذرد

شادم

این روزها كه مى گذرد

شادم

كه مى گذرد

این روزها

شادم

كه مى گذرد.

منبع : روزنامه ایران

مطالب مرتبط :

درباره قیصر امین پور

شناخت، عشق و زندگی

شناخت، عشق و زندگی

شناخت، عشق و زندگی
بیش از عشق بر تو عاشقم

بیش از عشق بر تو عاشقم

بیش از عشق بر تو عاشقم
دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست!

دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست!

دنیا جای زیبایی برای ماندن نیست!
شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود اگر ...

شادترین و تواناترین موجود در جهان...

شادترین و تواناترین موجود در جهان خواهی بود اگر ...
UserName
عضویت در خبرنامه