• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2886
  • يکشنبه 1382/10/7
  • تاريخ :

كمپوت گیلاس


سرشب در دفترچه خاطراتم نوشتم امروز همه چیز تمام شد . وبعد هر چه كردم نتوانستم چیز دیگری بنویسم . همه چیز تمام شده بود . حتی كلمه هاییكه چهار ماه و نیم امیدوارانه توی دفترم می نوشتم . دهانم تلخ بود. همان وقتی كهخبر را توی كابین مخابرات شنیدم دهانم تلخ شد . گفته بودند نمی شود . یعنی پدرشگفته بود نمی شود . گفته بود نمی تواند دخترش را به كسی بدهد كه نه كارش معلوم است، نه درسش و نه حتی خدمت سربازی اش . نفهمیدم چه طور از مخابرات لشگر تا مقر خودمانرفتم . وقتی رسیدم شب شده بود . دو سه تا از بچه ها را راه انداختم . و رفتم سراغدفترم . تنها چیزی را كه می شد نوشتم و دفتر چه ام را بستم . حال و حوصله هیچ كاریرا نداشتم . شامم را با بی میلی خوردم و رفتم سر جایم كه بخوابم ؛ اما خوابم نمیبرد و آن قدر غلت زدم كه خسته شدم . دلم می خواست كلمه نه را از زبان خودش بشنوم .دلم می خواست پیش رویم بایستد و خودش بگوید نمی شود . بگوید وضع كارت معلوم نیست .وضع درست معلوم نیست ؛ نمی شود . مگر از اول همه این ها را نمی دانست ؟ پس چرانشانی داد ؟ چرا گفت بیا خانه مان ؟ می خواست اسم یك نفر دیگر را در فهرست طولانی خواستگارهایش ثبت كند ؟ بازی ام داده بود ؟ كلافه بودم . خوابم نمی برد . بلند شدمو تكیه دادم به ردیف جعبه های پشت سرم . دفترچه را از كنارم برداشتم و باز كردم .خودكار لای صفحه آخر بود ( امروز همه چیز تمام شد .) زیر نور فانوس بالای جعبه هاجمله ام رنگ پریده بود . خودكار را برداشتم و بعد از كلمه ( شد ) . یك نقطه گذاشتمو آن را سیاه كردم .
از بیرون مثل هر شب صدای انفجار می آمد . انفجارهایی كهگاهی دور و گاهی نزدیك بود . نه میل خوابیدن داشتم و نه حال بیرون رفتن . به چهارماه و نیمی فكر می كردم كه با یك امید واهی گذشته بود . به كلمه هایی كه روی كاغذآورده بودم؛ به شعرهایم . چهار ماه و نیم به كسی دل بسته بودم كه دل بسته ام نبود .جرأت ورق زدن دفترم را نداشتم . انگار كسی لای صفحه قبل كمین كرده بود تا به من دهنكجی كند . خودكار را روی نقطه سیاه شده گداشتم و پررنگ ترش كردم . بعد به روبه رونگاه كردم ؛ به در سنگر و پتویی كه جلوی آن آویزان بود . پتو با نرمه باد بیرونتكان می خورد و من با هر تكانش تكه ای ازآسمان را می دیدم كه آن شب پر از ستاره بود .صدای انفجار می آمد . بدنم كرخت شده بود . پاهایم را دراز كردم و سرم را تكیهدادم به ردیف جعبه های مقوایی . دفتر همان طور باز روی پاهایم بود . چند لحظه بعدصدایی سكوتم را شكست :
- صاحبخونه !
پلك هایم را باز كردم . یك نفر سرش رااز لای پتو آورده بود تو و صدا میزد :
- صاحبخونه ! بیداری ؟
محسن بود . باهمان صدای زنگ دار و قد تركه ای كه از پشت پتو هم خودش را نشان می داد بی آن كهتكان بخورم ، دهان خشك شده ام را به زحمت باز كردم و گفتم :
-بفرما !
پتورا كنار زد و تو آمد . گردنش را خم كرده بود تا سرش به سقف نخورد.
-ای والله ،بیداری ؟
دفترم را بستم و كنار گذاشتم . سر سنگین جواب دادم :
- تقریبا"،بفرما!
خنده ای كرد و گفت :
-خوابم بودی بیدارت می كردم .
بعد جلو آمد .خنده ی شیطنت آمیزی روی لب داشت كه در آن حال اصلا" از آن خوشم نمی آمد . با همانلحن قبل گفتم :
- فرمایش ؟
نگاهی به سمت جعبه ها انداخت . بعد جلویم چندك زدو خنده كنان گفت :
-كمپوت گیلاس داری ؟
پاهایم را جمع كردم توی سینه ام وگفتم :
-كمپوت گیلاس ؟ این وقت شب ویار كردی ؟
خندید و گفت :
-ایهمچین .
ابروایم را بالا انداختم و گفتم :
-برو صبح بیا .
دست هایم راگرفت میان دو دستش . صاف به چشم هایم نگاه كرد و گفت :
-الان هوس كردم .
دست هایم را بیرون كشیدم و گفتم :
-برو جون مادرت . الان حال و حوصلهندارم .
جلوتر آمد ، سینه اش را چسباند به كاسه ی زانوهایم :
-ببین بیمعرفت نباش دیگه ! پاشو ، پاشو پسر خوب ، پاشو یكی بده .
ساكت زل زدم به صورتش .موهای نرمش را صاف به یك طرف شانه كرده بود و چشم های ریزش درتاریك روشن سنگردودو می زد . وقتی دید چیزی نمی گویم عقب كشید و با لحن تریاكی ها گفت :
-داداش غلامتم . یه امشب ما رو بساز ، ببین فاطی دم در منتظره ، نمی خوام منو اینریختی ببینه .
پوزخندی زدم و گفتم :
-كمپوت گیلاس نداریم ، چهارپنج تاداشتیم ، همین بعدازظهری بچه ها بردن
از جا بلند شد . لحن صدایش را عوض كرد وگفت :
-خالی نبند . اون پشت مشتا داری ؛ پاشو دیگه !
بعد دست هایم را كشیدو بلندم كرد . ول كن نبود . غر غر كنان فانوس را برداشتم و راه افتادم . خواستهمراهم بیاید ، نگذاشتم . جعبه های كمپوت ته سنگر بود . كمپوت های گیلاس را زیرجعبه های دیگر گذاشته بودم . چند جعبه را جا به جا كردم تا به آنها رسیدم . یكیبرداشتم و برگشتم . تكیه داده بود به دیوار سنگر و از لای پتو به بیرون نگاه می كرد .قوطی را كه توی دستم دید گل از گلش شكفت :
-ای والله دمت گرم ، كارت خیلیدرسته .
قوطی را به طرفش پرت كردم آن را توی هوا گرفت و دو بار بالا و پایینانداخت .
- دیوونه تم .
گفتم : « من یا كمپوت ؟ »
گفت : «هر دووانه . »
گفتم : «خب دیگه ، برو بذار تو حال خودم باشم . »
گفت : «ای به چشم ! »
اما نرفت . سر جایش ماند و با گردن خمیده اش به صورتم نگاه كرد و گفت :
-ببین یه چاقویی ، دروازكنی . چیزی نداری ؟
دلخور گفتم : لا اله الا الله ! مگهخودت نداری ؟
گفت : تو این تاریكی كی می تونه دروازكن پیدا كنه . ناصر حشمتی روكه می شناسی ، اگه خواب باشه و پا رو دومش بذاری ، وامصیبتا !
گفتم : پس فقطزورت به من رسیده ؟
كمپوت را یك بار دیگر بالا و پایین انداخت . گفت :
-توكه خواب نبودی نازنین !
از روی یكی از جعبه ها در بازكن را برداشتم و به طرفشانداختم . با همان دست كه قوطی كمپوت را گرفته بود ، در بازكن را هم توی هوا گرفت .
بابا كارت خیلی درسته ، همه چیزت دم دسته .
گفتم : تو رو به سر جدت دیگهبرو .
با پررویی سر جایش نشست و گفت :
-آخه تو كه فهم و كمالات داری بگوخدا رو خوش می آد كه من توی این ظلمات برم بیرون كمپوت بخورم . ناصر حشمتی رو كهبرات گفتم . جای دیگه هم نمی تونم برم ، آقایی كه خودت باشی همین جا بازش می كنم ودوتایی با هم می زنیم تو رگ باشه ؟ كمپوت دوستی !
با حرص گفتم :
-مرد حسابیوقت گیر آوردی ؟ برو یه جا دیگه .
خونسرد گفت :
-جون تو ایكی ثانیه تمومشمی كنم . بعد من می رم تو بشین نوار خالی گوش كن .
و مشغول باز كردن قوطی شد .همان طور سر پا تكیه دادم به جعبه ها و نگاهش كردم . شست پای راستش از پارگی جوراببیرون زده بود . عین خیالش نبود كه مزاحم شده است . از سر لج گفتم :
-حالا اگهامشب كمپوت نمی خوردی بچه ات می افتاد ؟
همان طور كه سرگرم كار خودش بود گفت :
- تقریبا" همین طوره كه می گی .


تا بخواهم چیز دیگری بگویم در قوطی را بازكرد و گفت :
-به به ، چه گیلاسایی !
و من همان طور سرپا نگاهش می كردم .سرش را بالا آورد و رو به من گفت :
-بیا بزن !
گفتم : نوش جان ، زودترزحمتو كم كن .
قوطی كمپوت را به طرف دهانش برد و كمی از آن را مزمزه كرد و بعداز آن ملچ ملچ كنان گفت :
-جانم ، عجب چیزیه ، نخوری از دستت می ره .
باحرص گفتم :
-پسر مگه تو از اتیوپی اومدی ، مگه كمپوت ندیده ای !
گفت : جونتو تا به حال چیزی به این خوشمزگی نخورده بودم .
گفتم : بخور تا جونت درآد .فقط زودتر .
قوطی را دوباره نزدیك دهانش برد ، اما انگار چیزی به خاطرش رسیدهباشد ، آن را دوباره پایین آورد و گفت :
-ببین این گیلاسارو حیفه كه آدم همینجوری تو قوطی بخوره اینارو باید تو لیوان بلور خورد . یه لیوان نداری ؟
جلوشچندك زدم و گفتم :
-تو امشب زده به سرت ؟
گفت : اوووه ، بابا یه لیوانخواستیم ها ! حرف دیگه نداری بارمون كنی ؟
شیشه مربای كنار دستم را برداشتم وگذاشتم جلوی رویش .
-بفرما یین ! چیز دیگه احتیاج ندارین ؟ رقص عربی ای ، چیزی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به من انداخت و گفت :
-آخه مرد حسابی ، كمپوتگیلاس نازنینو تو این می خورن ؟ بابا یه لیوان درست و حسابی بده !
با لحن محكمیگفتم :
-لیوان نداریم !
گفت : داری ، خوبش هم داری ، وردار بیار اذیت نكن .
بچه شری بود . همه لشگر می شناختندش . میان بچه های تخریب از همه تیزتر بود .یك تنه از پس یك میدان بر می آمد . هر بار كه جلو می رفت با كمتر از چهار تا اسیربر نمی گشت و اگر سماجت می كرد ، هیچ كس حریفش نبود . حریفش نبودم . از جا بلند شدمكه براش لیوان بیاورم . وقتی دید به حرفش رسیده با خوشحالی از جا بلند شد . گفت :
-خیلی با حالی ، تا تو لیوان بیاری من هم می رم یخ بیارم .
گفتم : یخ ؟ یخواسه چی ؟
گفت : خب معلومه پسر خوب ، كمپوت گیلاس با یخ . جور دیگه هم نگوكهجوابتو می دم ها !
بعد با دو قدم از سنگر بیرون رفت . از میان ظرف ها یك لیوانبرداشتم و آمدم نشستم سرجایم . دفتر چه ام را برداشتم و ورق زدم « مهر خوبان دل ودین از همه بی پروا برد » قوطی كمپوت باز كنار دیوار مانده بود . هنوز از دور صدایانفجار می آمد « از سمك تا به سهایش كشش لیلا برد » كاش چیزی می خوردم كه مزه دهانمرا عوض كند . تلخی بیخ گلویم را می سوزاند . دوباره دفترم را ورق زدم : « ای خوش آنروز كه پرواز كنم تا بر دوست » صدای محسن بلند شد .
-ما اومدیم .
و بلافاصله به قوطی اش نگاه كرد.
-ببینم تك نزدی كه ؟
-برو بابا حالت خوشه !
یك تكه یخ توی مشتش گرفته بود :
-فقط همین یه تیكه ته منبع مونده بود .
فوری نشست و یخ را توی لیوان انداخت .
-دستم كثیف نیست ها ، همین الاندستشویی بودم .
و بعد قوطی را توی لیوان سرازیر كرد . اول شربت كمپوت ریخت وبعد دانه های درشت و سیاه گیلاس . لیوان كه پر شد ، آن را بلند كرد و جلوی چشمهایشگرفت ؛ چشم های ریزی كه از همیشه براق تر بود .
-به به ، جانم ، بیا اول توبزن .
عنق جواب دادم :
-من نمی خورم ، تو زودتر بخور برو !
كمی بهلیوان نگاه كرد و بعد چشم هایش را به من دوخت . قبل از آن كه چیزی بگوید قاشقم رااز كنار دستم برداشتم و به طرفش انداختم . قاشق را روی هوا گرفت و گفت :
-توچقدر كمالات داری !
و بعد مشغول شد . گیلاس ها را یكی یكی به دقت و با نوك قاشقتوی دهانش می گذاشت و هسته ها را آرام بیرون میداد . رفتارش شبیه آنهایی بود كه دررستوران های لوكس بعد از خوردن غذا دسرشان را مزمزه
می كنند. به ازای هر دو سهگیلاس كمی از شربت می خورد و ملچ ملچ می كرد . سنگینی نگاهم را انگار اصلا" حس نمیكرد . گیلاس های توی لیوان كه تمام شد بقیه شربت را سركشید . گفت :
-شكرت خدا، هر كی گرسنه ست سیرش كن !
و بعد از جابلند شد و گفت :
-دستت درست ! بهقول بالا شهری ها مرسی ، هر چی هم ته قوطی مونده مال تو .
من هم از جا بلند شدم .آن وقت او یك قدم جلو آمد و با لب های چسبنده اش پیشانی ام را بوسید و گفت :
-ما خیلی مخلصیم .
خند ه ای زوركی كردم و گفتم :
-خوش اومدی !
بهطرف در سنگر راه افتاد . من هم دنبالش رفتم . پتو را كنا ر زد و بیرون رفت . آن جایك بار دیگر دستم را گرفت و گفت :
-ما رفتیم !
باد خنكی می آمد . آسمانصاف تر از همیشه بود . نفس عمیقی كشیدم و وقتی كه راه افتاد از پشت سر نگاهش كردم .در تاریكی شب قدش بلندتر به نظر می رسید . شلوار گشاد و پیراهن تنگش اصلا" به هم
نمی آمد . نگاهش كردم تا آن كه در خم یك خاكریز گم شد . بعد صدای یك سوت آمد .تا بخواهم چیز دیگری بفهمم از پشت خاكریز همراه با صدای انفجار نور شدیدی بلند شد وبعد از آن دیگر همه چیز تمام شد .

نویسنده :حمید رضا شاهآبادی

معرفی شهید علیرضا موحد دانش

معرفی شهید علیرضا موحد دانش

معرفی شهید علیرضا موحد دانش
بی‏انصاف‏ها انگشتم را شکستند!

بی‏انصاف‏ها انگشتم را شکستند!

بی‏انصاف‏ها انگشتم را شکستند!
اولین بار که رهبری به جبهه رفتند

اولین بار که رهبری به جبهه رفتند

اولین بار که رهبری به جبهه رفتند
ثواب نماز در حال دویدن

ثواب نماز در حال دویدن

ثواب نماز در حال دویدن
UserName
عضویت در خبرنامه