• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1662
  • شنبه 1386/6/31
  • تاريخ :

عصمت آفتاب

حضرت خدیجه

نم‏نم باران لب‏هاى ترك خورده صحرا را به بازى گرفته بود. سالیانى بود كه صحرا ردپاى باران مى‏جست و كمتر مى‏یافت. بوى خاك تازه احساس رویش را تداعى مى‏كرد. زن بر درگاه ایستاده بود؛ با چشمانى شعله‏ور و مشعلى در دست. چشمانش آرام آرام كوه را صعود مى‏كرد. و نرم نرمك اشك، ساحل گونه‏هایش را شستشو مى‏داد. خیره به راهى دور!

ماهى بود كه سالى بر او گذشته بود و ماه بر آسمان خانه‏اش رخ ننموده بود.

*«بار خدایا طاقتم از كف بشد و دلدارم را نیامده دیدم. یا به دیدنش یعقوب چشمم را روشنى‏بخش و یا به خواب كهفى از این انتظار برهانم.»

و باز او نیامده بود.

گویى صحرا صحرا از عرب تهى است و دریا دریا اندوه چون جزیره‏اى او را در میان گرفته است. نمى‏داند كه پیشانى نبشته‏اش كتاب خواهد شد به بلنداى تاریخ كه آدمیان جمله تفسیرش نتوانند.

«چهل سال بر آسمان كوفتم تا ماه بر آید، خورشیدم نصیب شد و عصمت آفتابم بخشیدى. بار خدایا خورشید نیمه شبم ـ در گوش كدامین كوه سرود صبح زمزمه مى‏كند. الهى دیگر بار دیدگانم را زائر نگاه مهربانش كن تا ضریح چشمانش را بوسه دهد و غبار تنش را توتیاى دیده كند. بار خدایا امینم را به من بازگردان كه من ـ سرور زنان عرب ـ بسیار كوشیدم تا محبوب را كنیزى باشم.»

وَهمى سراپاى زن را فرا گرفته بود. به انتظار مشت بر دیوار مى‏كوبید و دندان بر دندان مى‏سایید.

*«بارالها! مى‏دانى كه ثروتم همه لحظه‏اى تبسمش را فدیه‏اى است. و طمطراق بزرگان قبیله‏ام به پاى افزارش نمى‏ارزد.»

شب چون دایه‏اى مهربان مكه را در آغوش مى‏فشرد و نسیمى خنك گونه‏هاى خدیجه را نوازش مى‏كرد. ماه مكه در محاق بود و شهر تیرگى را چون لحافى كهنه بر سر كشیده بود آوایى نبود جز صداى آهنگین قلبى كه ترانه انتظار زمزمه مى‏كرد.

* ایستاده بود چون ستاره‏اى كه مسافران را راه بنماید و شوى باز نگشته بود، چون معشوقكان سرخوش از جوانى كه خود عاشق‌ترند، جام طاقتش لبریز گشته بود.

نه، عادت همیشه اوست، خلوت گزیده است و خلوتش به طول انجامیده باز خواهد گشت و چون همیشه روشنایى خانه‏ام خواهد بود. مسیح چشما! چشمانم را به تماشاى ید بیضایت میهمان كن.

اى كوهها كه بس گران ایستاده‏اید مباد كه امانت به خیانت ضایع كنید.

اى صخره سترگ كه در برابرم ایستاده‏اى مباد شرمگینت بینم.

* باز به سوى درگاه شد و شوى نیافت همچنان راه مى‏پیمود ـ بى‏مقصد و مقصود. طول و عرض خانه صحرایى كه انتهایش نبود. گویى هاجر صفا و مروه به هروله مى‏پیماید.

* پاسى از شب گذشته و زمزم چشمش خشكیده بود. دیگر بار ترسى شفاف دست بر شقیقه‏هایش نهاد و پرندگان خواب از اندوه مژگانش پر كشیدند تا پیغام زن به شوى رسانند.

* خورشید در میانه حرا! آرى خورشید بود اما از جنسى دیگر. بر خویش مى‏لرزید و مى‏پیچید و مى‏گفت: «خواندن نمى‏توانم.»

حضرت خدیجه

* محمّد بخوان! بخوان به نام ساقه امید در پهندشت یأس.

جبرئیل مى‏خواند و محمد نیز.

* «محمد ما تو را فرستاده خویش خواندیم پس خلق را به سوى ما بخوان.»

(شبى نیز محمد به جبرئیل مى‏فرمود پیش آى و جبرئیل مى‏فرمود: «آمدن نمى‏توانم و آن شب ـ شب معراج بود.»

* كوه بر گام‌هاى پیامبر بوسه مى‏زد و پیامبر با امانتى بزرگ به سوى خانه مى‏آمد.

* خستگى جان خدیجه را تصرف كرده بود. خواب مى‏دیدى كه خورشید به میهمانى‏اش آمده است و جامه‏اى از جنس آفتاب هدیه‏اش مى‏كند. ناگهان آسمان در خود پیچید و ابرهاى تیره خانه را محاصره كردند. خدیجه فریاد كشید و از جاى جست.

* «چه ابرهاى سهمگینى! دلهره به خانه آمده بود.»

دستى آرام بر كوبه در كوبید.

خدیجه از جاى بجست و به درگاه شد.

* «شب غریبى است. دیگر گونه كوبیدنى و دیگر گونه آمدنى».

در گشود و شوى در درگاه یافت! پریشان و شوریده! شوریده‏تر از قبایل عرب به وقت نبرد.

محمد در هاله‏اى از نور به خانه شد. خدیجه از هیبتش بر خود مى‏لرزید.

* «غریب آشناى همیشه‏ام! نه آمدنت چون همیشه است! ابراهیم مهربانى من! بُت سكوت بشكن و به توحید سخن آشنایم كن. آیا هاجر روزهاى پسینه‏ات خواهم بود؟»

* «غریب واقعه‏اى است مرا كه از آن در شگفت خواهى شد چنان كه خود بس شگفت یافتمش. مرا امانتى است كه چون به كوهها سپرده شود متلاشى شوند. آیا مرا تصدیق خواهى كرد؟»

* پیش از آن كه به همسریت برگزینم. آنگاه كه خط سبز جوانى پشت لب نداشتى و تجارب اموالم مى‏نمودى تصدیقت مى‏نمودم. آن زمان كه تو هیچ نداشتى و من همه چیز، تسلیمت شدم. اكنون كه دیگر گونه روزى است. حال قصّه بازگو.

* من برگزیده خداوندم تا زمینیان را به رستگارى بشارت دهم.

و خدیجه اوّل بانویى است كه تصدیقم نمود. همو كه خار از پایم مى‏كشید و دردهایم را تسكین بود. همو كه سه سال ثروتش قوت مؤمنانم شد و جانش سایبان دردهایم. او كه خیر كثیرى به یادگار گذاشت و سیب سعادت در دامن هستى به جاى نهاد.

*خدیجه! چشم بگشا غروب تو را صبر نتوانم. هنوز راه بس دراز است و یاران بس اندك.

* خدیجه! بانوى صبر! زبان بگشاى كه فاطمه سكوتت را به سوگ نشسته است. برخیز كه فرشتگان سلامت مى‏گویند.

و خدیجه آرام سر بر بالش نور نهاده بود.

فرشتگان به تشییع عشق آمده بودند و بر جنازه‏اش نماز مى‏بردند.

* فاطمه! دختركم! برخیز و در آغوش پدر بیاساى كه تو را نوبتى دیگر است.

و پیامبر در سوگ خدیجه بس گریست.

 

منبع:

مجله هنر دینی، شماره 2 ،‌ سید محمدجواد هاشمى

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName