• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3151
  • يکشنبه 1386/6/25
  • تاريخ :

نافله

وداع

هر وقت از كوچه پشت باغ عبور می‌كردم، خدا خدا می‌كردم كه طلعت خانم مادر اكبر من را نبیند، چون برای سؤال‌های تكراری او جواب جدیدی نداشتم. برای اینكه شرمنده‌اش نشوم و وعده‌های بی‌مورد به او ندهم سعی می‌كردم راه طولانی‌تری را انتخاب كنم و كمتر از آن كوچه عبور كنم، مگر موردی مثل امروز پیش می‌آمد كه ناچار باید از كوچه باغی گذر كنم. البته امروز هم تمام تلاشم را كردم كه كس دیگری را پیدا كنم تا دعوت‌نامه روز جانباز را به محسن دوستم برساند ولی هر چه بیشتر فكر می‌كردم كمتر نتیجه می‌گرفتم.

اگر دیشب به محسن زنگ نمی‌زدم امروز از رفتن به این كوچه صرف نظر می‌كردم ولی الان كه ساعت 45/7 است، حتماً محسن منتظر من جلوی پنجره اتاقش ایستاده و بی‌صبرانه بیرون را نگاه می‌كند . چاره‌ای نبود، برای رسیدن به خانه محسن باید از جلوی منزل طلعت خانم رد می‌شدم.

داخل كوچه سرك كشیدم. كوچه خلوت بود، سرم را پایین انداختم و با عجله به طرف خانه محسن به راه افتادم. زنگ خانه را فشار دادم و دوست داشتم بدون معطلی در باز شود. چند دقیقه‌ای طول كشید تا همسر آقا محسن در را باز كرد

سلام كردم و گفتم:"ببخشید برای بردن محسن به پادگان آمده‌ام."

خانم محسن بعد از جابجا كردن چادرش جواب سلامم را داد و گفت:"اتفاقا محسن منتظر شماست. بفرمایید داخل."

ـ نه ممنونم لطفا صداش كنید.

او به داخل رفت و محسن را تا دم در خانه آورد و از همسر محسن خداحافظی كردم. ویلچر محسن را گرفتم و پس از احوال پرسی به راه افتادم. سعی می كردم با عجله مسیر كوچه تا خیابان را طی كنم كه محسن از این وضع اعتراض كرد و گفت:

ـ چه خبره، چرا عجله می كنی. حالا كه خیلی وقت داریم.

گفتم:"ببخشید، برای اینكه خیلی دیر نشود عجله می كنم."

ـ فكر دل و روده من هم باش.

ـ چشم.

چند متر از كوچه باقی مانده بود كه طلعت خانم با چند تا سنگك داغ و شیشه شیر بدست از كوچه پیچید. یك لحظه ایستادم و می خواستم دوباره برگردم كه محسن گفت:

ـ معلوم نیست امروز چه خبره؛ چرا داری بر می گردی؟ اصلا حواست اینجا نیست.

ـ نه چیزی نیست می خواستم چرخ‌های ویلچر را امتحان كنم.

چاره ای جز حركت به سمت جلو نداشتم، به طلعت خانم كه رسیدم، سلام كردم و می خواستم سریع عبور كنم، ولی صدای طلعت خانم مجبورم كرد ویلچر را از حركت باز دارم و به صحبت‌های او گوش كنم.

ـ خوبی مادر؟

ـ ای شكر خدا، از اكبر چه خبر؟!

ـ مادر جون انشالله تا چند روز دیگر خبرهای خوبی می رسد.

ـ نه مادر، دفعه قبل هم همین را گفتی!

ـ به امید خدا بقیه اسرا هم آزاد بشوند محسن حتماً بین آنهاست.

ـ احمد آقا چند شب پیش خوابش را دیدم، می گفت، جایش خیلی خوب است

ـ خیلی خب، پس دیگر جای نگرانی نیست.

این جمله را كه گفتم با اشكی كه از گوشه چشمش جاری بود گفت:

ـ اسرا كه جایشان راحت نیست؟! حتماً...

بغض غریبی گلویم را فشرد، سعی كردم مثل هر بار خویشتنداری كنم ولی نمی توانستم. خود به خود می لرزیدم. كمی كه به خودم مسلط شدم گفتم:

ـ ننه اكبر، به دلت بد نیاور، انشالله بر می گردد. من با اجازه شما آقا محسن را برسانم، دارد دیر می شود.

او با گوشه چادرش اشكش را پاك كرد و با همان بغض كهنه گفت:

ـ آقا را تا به حال زیارت نكرده‌ام؟! جانباز است؟!

ـ بله مادر، ایشان سرور ماست، تازه به این كوچه آمده‌اند، بعداً به اتفاق خدمت می رسیم.

ـ پس بی‌زحمت شماره دوستت كه در ملایر است و گفته با اكبر در عراق اسیر بوده را به من بده.

ـ ننه جان آن دفعه هم گفتم، شماره او را ندارم، ولی سعی می كنم توسط دیگر دوستان برایت بگیرم.

دوباره برق امید در دلش جرقه زد و نگاهی به سر تا پایمان انداخت و در حال رفتن گفت:

ـ خدا خیرت بدهد؛ من منتظرم.

ویلچر محسن را به حركت در آوردم و آرام راه افتادیم. محسن نگاهی به من كرد و گفت:

ـ نه به آن عجله‌ات؛ نه به این سلانه سلانه رفتنت. راستی اكبر كیه؟!

ـ یه بنده مخلص خدا كه از عملیات كربلای شش به بعد اثری از اون نیست.

ـ بیچاره مادرش حق داشت این همه نگران باشد. راستی احمد آقا مگر مادر اكبر فقط این یك پسر را داشت؟

ـ نه؛ دو تای دیگر هم دارد ولی اكبر خیلی مهربان بود. یك الهه‌ای از غیب بود كه برای مادرش رسیده بود

محسن با دست چرخ‌های ویلچر را گرفت و مانع از حركت آن به جلو شد، رو به من كرد و گفت:

ـ دوست دارم بیشتر از این درباره اكبر بدانم. چون تو روی تخت بیمارستان هم كه به هوش آمدی فقط نام اكبر را می بردی. محسن رضایت من را كه دید چرخ‌های ویلچر را رها كرد. در مسیر پادگان جریان دوستی‌ام با اكبر تا آغاز عملیات كربلای 6 را برایش تعریف كردم. بعد از پایان مراسم پادگان، محسن را به خانه خودمان بردم. آقا محسن هی غر می زد و از اینكه سر زده به خانه ما آمده بود ناراحت بود. وقتی او را به خانمم معرفی كردم و گفتم از دوستان هم تختی من در بیمارستان كرمانشاه است، شرم و كم رویی آقا محسن كاملاً برایم مسلم شد.

از زهرا همسرم خواستم كه گوشی را بیاورد تا آقا محسن زنگ بزند به خانواده‌اش و من برای آوردن آنها به درب منزلشان بروم. زهرا گوشی را نزدیك آقا محسن گذاشت و كاغذی را به دست من داد و گفت:

ـ از وقتی تو رفتی سه بار آقای امامی از بنیاد شهید زنگ زدند و سراغ تو را گرفتند. این شماره را دادند كه با ایشان تماس بگیری.

ـ كاغذ را روی میز گذاشتم و به آشپزخانه رفتم، وقتی برگشتم به محسن گفتم:

ـ چی شد؟ زنگ زدی؟

ـ بله ولی مهمان داریم، و من هم باید تا یك ساعت دیگر رفع زحمت كنم.

وقتی فهمیدم محسن تعارف نمی كند و قصد رفتن دارد بقیه ماجرای اكبر را برایش گفتم:

ـ یك شب مانده بود به شب عملیات كربلای شش آن شب تا صبح اكبر خواب نداشت، هر دو ساعت یكبار بلند می شد و وضو می گرفت و نماز شب می خواند. نماز خواندنش خیلی طول می كشید، البته او طوری رفتار می كرد كه مزاحم اوقات كسی  نشود. آن شب برای بار آخر كه وضو می گرفت موقع بر گشتن به سنگر پایش به فانوس خورد و سر و صدایی ایجاد شد. بچه ها از خواب بیدار شدند، اكبر از شرم ، خیس عرق شده بود. گفت:"ببخشید بچه ها من خیلی شما را اذیت كردم البته به مهمان خورده نمی شود گرفت من چند شب بیشتر مهمان شما نیستم، اگر متوجه شوم كه مزاحمتی برایتان دارم كه حتما هم همین طور است، حاضرم چادر انفرادی بزنم و داخل آن زندگی كنم." بعد بچه ها هم به شوخی گفتند:"حالا كه چند شب است اشكالی ندارد ولی ما مطمئنیم كه تو با دعاهایت پوست از سر صدام می كنی." خلاصه آن شب وقتی متوجه شد كه دیگر بچه ها خوابشان نمی برد نمازش را خواند و بعد شروع به خواندن زیارت عاشورا كرد. او این دعا را به حدی با سوز و گداز می خواند كه همگی بی اختیار اشك می ریختیم و او را  در خواندن دعا همراهی می كردیم. خلاصه كلام اینكه در تمام این مدت  كه با هم بودیم همیشه چند قدم جلوتر از من حركت می كرد و من هیچوقت به او نمی رسیدم. همیشه با دعای آخر نمازش از خواب بیدار می شدم و نماز صبح می خواندم. هر چه سعی می كردم یك شب زودتر از او از رختخواب بیرون بیایم و نماز صبح بخوانم نشد كه نشد. صبح كه شد فرمانده یگان جریان عملیات را برایمان تشریح كرد، عملیات در چند محور انجام می شد و ما مجبور بودیم هر كدام با سه نفر از پرسنل وظیفه به گروهانی مأمور شویم. گروهان یكم از تیپ هوابرد شیراز یگانی بود كه مأموریت مین‌برداری از معبر آن را من به عهده داشتم. و گردان 111 از لشكر خرم آباد محل انجام ماموریت اكبر بود.

وقتی فهمیدیم در این مأموریت نمی توانیم با هم باشیم ساعتی از روز را در خلوتی با هم گذراندیم و هر دو گریه كردیم. شب، هنگام وداع آخر كه رسید، اكبر یكایك بچه ها را بوسید و همگی را از زیر قرآن گذراند و از همه حلالیت خواست. مأموریت انجام شد، من مجروح شدم و بقیه قضایا را در خدمت خودت بودم. یكی از سربازانی كه همراه اكبر بود و حسین كاظمی بچه اصفهان است كه در مورد اكبر گفت. وقتی میدان مین را اكبر باز كرد در آن جوش و خروش جنگ قامت بست و دو ركعت نماز شكر بجا آورد. شلیك پیاپی گلوله‌های خمپاره و توپ امانمان را بریده بود گلوله‌ای نزدیكی اكبر به زمین اصابت كرد و..."

صحبتم به اینجا كه رسید تلفن زنگ زد. از محسن معذرت خواهی كردم و گوشی را برداشتم.

ـ الو بفرمایید.

ـ سلام، احمد آقا، امامیم.

ـ سلام علیكم، حاج آقای امامی، ببخشید فراموش كردم. شما چند بار امروز زحمت افتادید.

ـ خواهش می كنم. خدمت شما عرض كنم امروز تلفنگرامی از ستاد معراج شهدای تهران دریافت شد كه  از جنازه های پیدا شده توسط گروه تفحص شهدا، چهار شهید مربوط به بروجرد است و قرار است پس فردا صبح تشیع شوند. یكی از شهدا هم دوست شما اكبر موسوی است.

اسم اكبر را كه شنیدم خود به خود گوشی از دستم افتاد و شروع به گریه كردن كردم، محسن كه تا حدودی در جریان امر قرار گرفته بود گوشی را برداشت و صحبت را با آقای امامی ادامه داد، بعد گوشی را به من داد، گوشی در دستانم نمی ایستاد و گریه امانم را بریده بود. امامی گفت:

ـ احمد جان اگر این خبر را هم گوش كنی از ناراحتیت كم می شود. آقایی كه از تهران تلفنگرام را می فرستاد می گفت:"خوش به حالتان با این شهید بزرگواری كه دارید، می گفت، جنازه شهید موسوی پس از سالها زیر خاك ماندن سالم و تازه مانده است طوری كه همه دچار بهت و حیرت‌اند.

این جمله انقلابی در درونم بوجود آورد كه بی‌اختیار گوشی تلفن را گذاشتم. به همراه محسن حركت كردیم كه خبر پیدا شدن اكبر را به مادرش برسانیم. محسن اعتراضی به تند بردن ویلچر نمی كرد سر كوچه پشت باغ كه رسیدیم باز همان حالت سابق را داشتم و از اینكه یكباره تصمیم گرفته بودم خبر را به طلعت خانم برسانم پشیمان بودم. سرعتم را كم كردم و به محسن گفتم:

ـ راستش نمی دانم با چه زبانی باید با او صحبت كنم؟!

محسن چرخهای ویلچر را به جلو حركت داد و گفت:

ـ تا حالا هم اشتباه كرده ای كه جریان واقعی را به او نگفته ای.

جوابی نداشتم. در خانه كه رسیدیم باز هم مردد بودم كه زنگ بزنم، محسن خودش را به زحمت از ویلچر بالا كشاند و زنگ را به صدا در آورد.

در كه باز شد محسن به طلعت خانم سلام كرد و گفت:

ـ مادر بالاخره اكبر را پیدا كردیم.

طلعت خانم با شادی كل زد* و با فریاد زن‌های همسایه را خبر كرد. من برای اینكه كار خراب‌تر نشود طلعت خانم را وادار به سكوت كردم و گفتم:

ـ ننه، اكبر آمده، ولی چه آمدنی!

گریه راه گلویم را بسته بود و نمی توانستم بیشتر از آن صحبت كنم . طلعت خانم كه شوكه شده بود گفت:

ـ بالاخره فرق نمی كند آمدن آمدن است، همین كه مادر پیرش را یك عمر چشم انتظار نگذاشت هر طور آمده باشد قدمش روی چشم مادرش.

ـ حتی اگر شهید آمده باشد؟!

او دوباره كل زد. زن‌هایی كه جمع شده بودند او را به خویشتنداری می خواندند و گریه می كردند.

با گریه و بغض گفتم:

ـ مادر، اكبر پس از این همه سال كه در خاك داغ سومار بوده بدنش سالم آمده او چادرش را كه از سرش روی شانه‌هایش افتاده بود جمع كرد و غریبانه گفت:

ـ خوش آمدی پسر عزیزم، حلالت باشد شیری را كه با وضو در دهانت می گذاشتم. خدا به خاطر نمازهای شبت رحمی هم به مادر پیرت كند.

 

نویسنده: احمد یوسفی

* كل زدن: فریاد شادی كه زنان برای تازه دامادها می‌كشند.


لینک:

پلاکتو بده می خوام برم کربلا!

قافله شهیدان خمینی هنوز روان است!

خاک و خاطره(2)

آقا سید

آقا سید

آقا سید
وقتی خبر شهادتش را به مادرش دادند

وقتی خبر شهادتش را به مادرش دادند

وقتی خبر شهادتش را به مادرش دادند
می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟

می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟

می خوای از درس خوندن فرار کنی ؟
خاک و خاطره(3)

خاک و خاطره(3)

خاک و خاطره(3)
UserName
عضویت در خبرنامه