• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2691
  • سه شنبه 1386/6/13
  • تاريخ :

گره‌های خودت و دیگران

گره های خودت و دیگران

کارم گره خورده است. هر گرهی را که باز می‌کنم یک گره دیگر دنبال سرش می‌آید. من هی با سرناخن‌هایم سعی می‌کنم که گره باز شود. گاهی با من لج می‌کند. هرچه سعی می‌کنم کورتر می‌شود. گره‌های کور را می‌شمرم. زیادند. انگشت‌های من فقط ده‌ تاست.

اما آن دستی که گره می‌‌زند انگار خیلی بزرگتر از دست‌های من است. زور من به او نمی‌رسد من البته زور‌‌آزمایی نمی‌کنم.

 من هی به گره‌ها دست می‌کشم و گاهی غصه‌‌ام می‌شود؛ از دست‌های کم زورم و از گره‌هایی که هر روز بیشتر می‌شود.

خواب می‌بینم. خواب می‌بینم که وقتی از خواب بیدار می‌شوم، پنجره‌ها باز است. یک پیچک سبز، سرش را از لای پنجره آورده توی اتاق و دارد به انگشت‌های من نگاه می‌کند. کم کم رشد می‌کند و همین‌طور دور انگشت‌هایم می‌پیچد. کم کم انگشت‌هایم سبز می‌شود. مثل «تیستو». داستان تیستو را هیچ وقت شنیده‌ای؟
گره های خودت و دیگران

یکی بود یکی نبود. " تیستو " پسر کوچکی بود که تنها بود، توی یک باغ بزرگ . مادر و پدرش دوست داشتند که او پسر درس‌خوان و مودب و زرنگی شود. اما "تیستو" بیشتر از همه این‌ها پسر عجیبی بود. خیلی عجیب و خیلی دوست داشتنی. اگر چه توی مدرسه حوصله‌اش سر می‌رفت و بالاخره هم از آن‌جا بیرونش کردند. اما  "تیستو"  انگشت‌های سحرآمیزی داشت که به هر چیزی که می‌‌خورد، سبز می‌شد. یک ساقه سبز کوچک آرام آرام جوانه می‌زد و بلند می‌شد و به همه‌جا می‌پیچید. بعد هر چه خشکی و سختی و بی‌رنگی بود، سبز می‌شد.

کم کم همه‌چیز در حال سبز شدن بود. میله‌های زندان‌ها سبز شد. لوله‌ تفنگ‌ها سبز شد. نیمکت‌های مدرسه‌ها سبز شد. خواب‌های بد آدم‌ها، سبز شد و همه گره‌هایی که توی زندگی آدم‌ها بود، سبز شد

...و  به این ترتیب اسم" تیستو" شد: «تیستوی سبزانگشتی».

 تیستوی سبزانگشتی پسر عجیبی بود که زندگی‌اش با همه زندگی‌ها فرق داشت. یک روز که رفته بود بهترین دوستش، باغبان پیر را ببیند، از یک نردبان خیلی خیلی بلند که سرش توی آسمان‌ها بود، بالا رفت و برای همیشه توی ابرها گم شد.

گره های خودت و دیگران

به انگشت‌های سبزم نگاه می‌کنم. به نظرم یک نفر پیچک‌های سبز را فرستاده، تا دور انگشت‌های من بپیچند. احساس می‌کنم با انگشت‌های سبز، بهترمی توان گره‌ها را باز کرد. یک بار دیگر تلاش می‌کنم.

توی گوشم صدایی می پیچد. طنینی آرام. صدایی از دورها می‌آید و دور انگشت‌هایم می‌پیچد. صدایی که شبیه صدای خداست. قلبم به آرامی می‌تپد. صدا به من می‌گوید که به گره‌های زندگی‌ام چه طور نگاه کنم. من به صدا گوش می‌دهم تا یاد بگیرم. صدا به من می‌گوید، دنبال دستی نگردم که زندگی‌ام را گره می‌زند. دنبال این باشم که انگشت‌هایم را سبز کنم.

 چون اگر انگشت‌هایم سبز شود، آن دستی که برای گره زدن به زندگی‌‌ام می‌آید، کم کم به انگشت‌هایم نزدیک می‌شود و توی دست‌هایم می‌پیچد. با دست‌های اوست که گره‌ها باز می‌شود. با دست‌هایی که وقتی توی دست‌های من آرام می‌گیرند صدای خدا از دورها شنیده می‌شود.

گره های خودت و دیگران

امروز صبح که از خواب بیدار می‌شوم، نوک انگشت‌هایم گزگز می‌کند. تلفن زنگ می‌زند. مامان است. از بیمارستان زنگ زده. می‌‌خواهد خبر بدهد که مادربزرگ حالش بهتر است. حس می‌کنم از آن کلاف پر گرهی که داشتم ، یک گره کم شده است. انگشت‌هایم را به هم می‌پیچم و با لبخند از کنار خودم رد می‌شوم.

حساب می‌کنم اگر روزی یک گره از کلافم کم شود. بعد از 13 روز، دیگر هیچ گرهی توی زندگی‌ام نمی‌ماند.

فردا یک پروانه می‌آید و پشت پنجره‌ اتاقم می‌نشیند. پنجره را باز می‌کنم، که فرار کند. ولی پروانه می‌آید تو. باورم نمی‌شود.خیلی خوشحالم. وقتی خوشحالم، دست‌هایم پر قدرت‌ترند. وقتی دست‌هایم پر قدرتند، گره‌ها را زودتر باز می‌کنم.

زندگی دارد تندتند بهتر می‌شود که یک هو از ریاضی می‌افتم. باورم نمی‌شود. شده‌ام هفت. حس می‌کنم دست‌هایم بی‌حس شده است. شش‌تا از گره‌های کلافم باز شده بود که این گره به کلافم افتاد. حالا شد پنج‌تا.

به خودم می‌گویم همه زندگی به این می‌گذرد که از افتادن گره‌های تازه غافلگیر شوی و هیچ‌وقت ناامید نباشی از این که بالاخره گره‌هایی هم هست که به دست تو باز می‌شود. گره‌هایی در زندگی خودت و دیگران!

نوشته : حدیث ‌لزر غلامی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName