• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1800
  • پنج شنبه 1386/5/18
  • تاريخ :

ساطورها فرود می آیند چاقوها می درخشند

ساطورها فرود می آیند چاقوها می درخشند

 

برای همراهی با تارانتینو در تماشای ششمین فیلمش (که آن را مثل موشکی به هوا فرستاده است)، باید به شروع کار فیلمسازی او در 15 سال پیش برگردیم. با نمایش اولین فیلم تارانتینو بر پرده سینما، منتقدان استعداد هنری آشکار او را متاثر از «ژان لوک گدار» و «فاکسی براون» (به یک اندازه) دانستند (و البته این چندان مستدل نیست و در صحت آن جای تردید وجود دارد).

تارانتینو به عنوان فروشنده سابق ویدئو کلوپ (فروشگاه اجاره فیلم) (که احتمالاً تا آن زمان به جای خون، تنها رنگ قرمز را می شناخته است) خیلی زود به این باور رسیده بود که پاشیده شدن خون حقیقی در فیلم ها، سبب جنجال و هیاهوی جوان ها می شود و در نتیجه فیلم او با استفاده از این حربه می تواند طرفداران بسیاری را به خود جلب کند و البته این دیدگاه خطرناکی است.

هرچند استفاده از خشونت در آن زمان و هنگامی که تارانتینو شروع به ساخت تصاویر خشن (خشونت در تصاویر) کرد، مورد پسند و باب روز بود اما خوشبختانه زمان زیادی طول نکشید و کسانی از راه رسیدند که عقیده دیگری داشتند. در زمستان 1994، پاسکال بونیتزر در شماره 13 مجله «ترافیک»، تحلیلی بر فیلم «داستان های عامه پسند» (به کارگردانی تارانتینو) تحت عنوان «دیوانگی» نوشت. مطلب او وام گرفته از کافکا و به این مضمون بود که «نوشتن، حرکتی از جنس آدم کشی است». منتقد سابق کایه دوسینما در قالب این چند صفحه، تلاش کرد تا ثابت کند که روش بیان تارانتینو و گفتار فیلم هایش (بدون اینکه تسلیم اغراق شود) کاملاً بر مبنای حرکت و همراه حرکت است و در این باره به صحنه ای از فیلم (پالپ فیکشن) داستان های عامه پسند اشاره می کند؛ جایی که وینسنت (با بازی جان تراولتا) در حین صحبت با ماروین تصادفاً او را می کشد. صرف نظر از جنبه کمیک فیلم و جسدهایی که بی دلیل در فیلم می بینیم، این صحنه کاملاً گویا است. این تصاویر، کاربرد فعل های مطلق و قاطع را در مکالمه به ما آموزش می دهند مثل صحنه گفت وگوی جولز (ساموئل جکسون) در لحظه ای که پس از اینکه به شکلی معجزه آسا از مرگ نجات یافته است، تصمیم می گیرد تفنگش را زمین بیندازد و در جاده سرنوشت سرگردان شود (شبیه دیوید کارادین در فیلم «کونگ فو»). ماجرایی که در فیلم سگدانی (سگ های انباری) اتفاق افتاد سه سال بعد در فیلم «جکی براون» هم دیده شد (چیزی در همان حدود، اما وارونه). «اوردل ملانی» و سایر مجرمان بددهن و وراج فیلم «جکی براون»، ماجرایی پر زد و خورد را می سازند و سرانجام محکوم می شوند و به نظر می رسد زمان فیلم جکی براون طی این ماجراها بسیار کند می گذرد.این سه گانه پشت سر هم («سگ های انباری»، «قصه های عامه پسند» و «جکی براون») با ساختاری ضد نمایشی و شجاعانه، فیلم هایی فریبنده اند. (مخاطبان هم درباره این فیلم ها چنین نظری دارند.) سپس بونیتزر به سراغ دوگانه «بیل را بکش» می آید. باید توجه داشت که پیدا کردن شخصی مثل بونیتزر بسیار مشکل است، کسی که پراکندگی پخش های مختلف فیلم های تارانتینو، پرحرفی ها و صحنه های خون آلود را تحلیل کند اما هرگز عقیده ای کلی درباره آنها ابراز نکند. در غروب دوشنبه 21 ماه مه ما منتظر بودیم تا فیلم جدید تارانتینو را ببینیم و بفهمیم آیا این فیلم به شکلی هست که سبب بهبود چهره مخدوش این فیلمساز شود؟ (فیلمسازی که به طور پیوسته یکسری دیالوگ ها و تصاویر را در فیلم هایش تکرار می کند.)من به عنوان طرفدار سبک فیلم های فرانسوی هرچند تابع ضرورت اخلاقی در گفتن و دیدن مفاهیم در فیلم هستم اما این تصاویر و دیالوگ ها در فیلم های تارانتینو، بسیار تکرار می شوند.ساطورها مدام فرود می آیند و چاقوها می درخشند...

شاهکــار جدیـــد و ساختارشکــنانه تارانتینو «Grind house» فیلمی است که او به طور مشترک با دوست صمیمی اش رابرت رودریگوئز ساخته است. (او در این فیلم از 70 فیلم قدیمی الهام گرفته.)

بخشی که تارانتینو آن را ساخته است با اضافه کردن چیزی حدود 20 دقیقه به تنهایی و جداگانه با عنوان «ضدمرگ» در فرانسه به نمایش در آمد.این فیلم به نظر می رسد از نظر ریتم از فیلم دیگر موفق تر است و دلیلی ندارد این دو فیلم به هم پیوسته باشند.داستان «ضدمرگ» تکراری است و ماجرای گرگ پیر (قاتل) بدل کاری به نام مایک است (با بازی «کرت راسل») که چهار زن جوان را که به قصد تفریح، ورزش و سواری طولانی بیرون آمده اند، به قصد کشتن تعقیب می کند.

لوکیشن های فیلم آستین، تگزاس و تنسی هستند.چهار زن در فیلم بازی می کنند که مدام در حال تغییرند. این فیلم هم مثل سایر کارهای تارانتینو سرشار از دیالوگ های حاضر جوابانه بسیار و سروصدای مدام سطوح فلزی با سرعت زیاد است.البته فرم فیلم به شکلی است که مدتی طولانی در هیچ یک از این دو حالت متوقف نمی شود (اما در کل حجم زمان فیلم در دو ساعت با دیالوگ هایی پی درپی پر شده است).در سکانس های ابتدایی فیلم ماجراهایی معقول و غیرمعقول اتفاق می افتد و حتی بعضی از اتفاقات دوباره تکرار می شوند، تا جایی که به نظر می رسد فیلم دوباره آغاز شده است و این ساختاری است که می تواند به عنوان الگو مورد استفاده دیگران قرار گیرد، همان طور که کسانی که پیش از این فیلم های تارانتینو را تحلیل کرده اند به این موضوع اشاره کرده و آن را سبب ایجاد ارتباطی بهتر با مخاطب دانسته، تا جایی که این فرآیند را فرضیه ناب خوانده اند.

در نسخه 35 میلیمتری فیلم خراش هایی (عمدی) دیده می شود تا این تصور را ایجاد کند که این خراش ها به دلیل تکثیر از روی نسخه بی کیفیت فیلم گریند هاوس اتفاق افتاده است. مهم ترین عنصر فیلم «ضدمرگ» سرعت خوب ریتم فیلم است. هرچند پرحرفی های بیهوده در آن بسیارند اما اصل فیلم بر این مبنا نیست.

قسمت های سست هر دو فیلم کوتاه شده و قانون ماشین جایگزین تمام معانی ساختاری فیلم شده است.

دیالوگ ها، رانندگی و تمام اتفاقات موجود در فیلم در سایه قدرت ماشین شکل می گیرند و این ماشین است که سبب قتل های کورکورانه در خیابان می شود (فیلم با خراش های عمدی خود را از فیلم های کامپیوتری جدا کرده است). تارانتینو در ادامه فیلم در استفاده از دو عامل اصلی، صدا و جاده، ناموفق عمل کرده است.

«جین اوستاش» که از فیلم شگفت زده شده بود جمله های بسیاری در تعریف فیلم به زبان آورد و گفت؛ «انگار دوربین چرخیده و سینما خلق شده است» و به عقیده «مونت هلمان» در پایان دوراهی و با برخورد ماشین ها انگار هستی فیلم شعله ور می شود.

پس از مراسم رقص توسط آرلن (پروانه) برای مایک، فاصله ای طولانی بین وقایع اتفاق می افتد که لذت تماشای فیلم را از بین می برد. فیلم ضدمرگ فیلمی خوشایند است اما لذت های اندک فیلم با دیده نشدن تعدادی از فریم ها (قاب ها) از دست می رود (و مانعی برای پیگیری و تداوم ماجرای فیلم می شود).

تارانتینو بدون رازآمیز کردن فیلم، داستان را پیش می برد. اما او طی مصاحبه هایی که درباره فیلم انجام داده است به وسواس روانی «مایک» هرگز اشاره نمی کند. (نوعی حالت روانی در مایک، که با کوبیدن ماشین خود به دختران آرام می گیرد.) در فیلم گریند هاوس نباید چندان درگیر قتل های خیابانی شویم و این دلیل ساده ای دارد چون تکرار این ویژگی ها در فیلم های تارانتینو، تبدیل به مولفه درونی فیلم شده است. از جمله این ویژگی های ثابت کارهای تارانتینو می توان به صحنه ای در فیلم اشاره کرد؛ جایی که چهار دختر فیلم جیغ کشان جلوی پوستر تبلیغاتی شوی تلویزیونی جانگل جولیا می آیند.

از وقتی فیلم ها مدام خودشان را به شکل های مختلفی تکرار می کنند دیگر هیچ فیلمی برای همیشه در درجه B یا Z نمی ماند و این مساله یادآور جمله اوستاش است. (در طول تاریخ گاهی کپی یک مستند بازسازی شده در فروش، بسیار موفق تر از یک فیلم داستانی ارژینال است.)

فیلم ضدمرگ از شب به روز، از شهری به کشوری و به همراه زن جوانی که هنوز به عنوان بدل کاری واقعی پذیرفته نشده است، می رود.زوئه بل (به عنوان همراه واقعی برای فیلمساز) خیلی از تصاویر (شات های متوسط) آکروباتیک در فیلم را به طرزی قابل توجه و در حالی که از یک ماشین دوج سال 1970 آویزان است، انجام می دهد.لذت بردن تنها یک راه دارد و آن هم اینکه وجود خودت را با دیدگاه هایی که مثل هوای تازه و روشنایی روز است، نورانی کنی و اگر این اتفاق بیفتد در نهایت به آزادی خواهیم رسید. در ضدمرگ فیلمساز در ادامه ماجرا به این ترتیب پیش می رود که دخترهای بعدی انتقام دخترهای قبلی را بگیرند. و به این صورت است که بین بخش های فیلم صرف نظر از داستانی مستند بودن و ارتباط قابل ملاحظه ای وجود دارد زوئه و دوستش کیم (راننده ماشین دوج) خیلی معمولی و واقعی تر از پروانه یا جنگل جولیا بازی می کنند.برای از بین بردن نقص ساختاری در فیلم می شد از راه های دیگری هم استفاده کرد تا از لطمه خوردن به فیلم جلوگیری کند. (نقص هایی مثل شباهت فیلم با بسیاری فیلم های دیگر و حواشی آنها)گفتار در فیلم ضدمرگ مدام با حرکت همراه است و پر از اصطلاحات فیلم های دیگر است (به صورتی که طرفداران فیلم از پرحرفی و جملاتی که به سبک تارانتینویی است، اشباع می شوند).اخلاق در فیلم جایگاهی امن دارد اما قواعد آن دوباره نویسی شده و به اندازه خودش بسط داده شده است و در هر بخش فیلم از گفتار به عمل و در ارتباط با ذات و ظاهر فیلم (حتی اگر سادگی و خلوص آن ظاهر نشود) قابل جست وجو است.

به عقیده من تبلیغ فرهنگی زیادی برای فیلم ضدمرگ لازم نیست و البته باید این نکته را هم در نظر گرفت که این یک بخش از یک فیلم دوگانه است. بخش دومی که توسط فیلمساز معروف و پرآوازه اش، ژانرهای فراموش شده را احیا کرده است.

در این فیلم بیشتر از هر چیز نوعی بی پروایی (به روشی راحت و معمولی) در مکالمه های فیلم دیده می شود که این نکته سبب موفقیت فیلم است و همچنین تعدادی صحنه های برجسته در فیلم وجود دارد که در لحظات زد و خورد دو ماشین دیده می شود.نوعی ویژگی عمیق و جالب در تارانتینو وجود دارد که بسیار قابل توجه تر از پرداختن به انواع ماجراهای پرهیجان آدمکشی است. این ویژگی در واقع نوعی جاه طلبی هنری در توجه به چیزهای پیش پاافتاده و خلق لحظاتی پرهیجان از آنهاست. (به رغم این ریسک که ممکن است خودش در دام این چیزهای معمولی و مبتذل بیفتد.)فیلم ضدمرگ، با ویژگی هایی مثل انشعاب در جاده تا چندگانگی گویش و زبان در آن نوعی جهش در طبقه بندی سینمایی محسوب می شود. این روش فیلمسازی به شکلی معمولی (آن هم به گونه ای که قابل نقض باشد) نیاز به نوعی خشونت و انعطاف دارد. فیلم ریتم سریعی دارد اما در عین حال متواضعانه و ساده است. تارانتینو طبق همه شواهد موجود می تواند هر چیزی باشد اما سرشار از استعداد است و به گفته اغلب منتقدان ساختن این فیلم رویه تازه ای در فیلمسازی او محسوب می شود و خوشی و لذت با این فیلم تکثیر می شود.

منبع : شرق

مطالب مرتبط :

سینمای جهان

UserName