• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1388
  • شنبه 1386/5/20
  • تاريخ :

عطر عروج

عطر عروج

در جبهه پدر و پسری بودند که بسیار یکدیگر را دوست داشتند. خنده‌هایشان با هم بود و گریه‌هایشان دور از چشم هم که مبادا دیگری ناراحت شود. در عملیاتی هردو با هم به اتفاق شرکت کردند، ما در محاصره بودیم که این پدرو پسر نفس را برای نیروهای بعثی حرام کرده بودند. ناگهان در گوشه‌ای از این زمین خاکی بمبی بر روی جوانی فرود آمد و او را به خاکستر تبدیل کرد. از دست هیچ‌کس کاری ساخته نبود. بعد از پیروزی، بچه‌ها شهدا را از گوشه و کنار جمع کردند و روی آنها پتویی انداختند. شب از نیمه گذشته بود و پدر دلهره‌ی پسر را داشت. در آن شب مهتابی اشک در چشمان پدر دیده می‌شد. ناگهان فریاد زد:« بچه‌ها بوی بهروز می‌آید.» و به طرف پتوی شهدا رفت. در تاریکی شب هرکس آرام آرام برای این پدر و پسر گریه می‌کرد، پیرمرد پتو را کنار زد و با بدن سوخته‌ی پسر روبه‌رو شد، توان ایستادن نداشت، دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و فریاد زد:«خدا......» و شروع به گریه کرد. توان دیدن این صحنه را نداشتم، شانه‌هایم لرزید و من هم با آن پدر هم‌صدا شدم. ناگهان حس کردم فقط صدای گریه‌ی من است که فضا را پر کرده؛ پیرمرد از آغوشم بیرون آوردم، نفس نمی‌کشید، اشک بر روی صورتم خشک شد، ‌دستانم یخ کرد، او را تکان دادم اما صدایی نیامد فریاد زدم، اما باز هم صدایی نیامد، ناخودآگاه به یاد حضرت رقیه (س) و سر بریده‌ی امام حسین (ع) افتادم. با صدای بلند شروع به گریه کردم،‌ تا جایی که دیگر هیچ بغضی در گلویم نماند. روحشان شاد    

منبع: ماهنامه‌ی سبزسرخ شماره‌ی 21 صفحه‌ی 6 

راوی: علی اكبر علیزاده 

لینک:

شهید باکری و عملیات بدر

زیارت اسرا از کربلا و نجف

علمدار آسمان

امداد های غیبی در جبهه(1)

غضب مقدس سردار

شیخ حسین و جبهه(شیخ حسین انصاریان از دوران جنگ می گوید)

شهادت در نگاه شهیدان

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه

تفحص 2شهید با یک نشانه
راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد

راز اين پنج شهيد
ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده

ماجرای خواندنی خواستگاری یک رزمنده
ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي

ديده بان نفوذي
UserName
عضویت در خبرنامه