• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1818
  • شنبه 1386/5/13
  • تاريخ :

غضب مقدس سردار

حاج احمد متوسلیان

هنگامی كه سعادت یار شد و با او در پاوه همرزم بودم، هرگاه می‌دیدمش ، لباسهایش بوی دود می‌داد و این علتی نداشت جز اینكه هر شب تا صبح بر روی قله‌های مرتفع و سرد «مریوان» كنار بچه‌های بسیجی دور آتش می نشست و با آنها گرم می‌گرفت تا دل سرما را بسوزاند! بیخود نبود كه بچه ها عاشق حاج احمد بودند. حاج احمد كه ما از خشم و غضبش می‌ترسیدیم  و گریزان بودیم، بر قلبهای بچه‌های بسیجی غلبه داشت و محبتش سایه افكنده بود.

سال 1359 در بهداری سپاه مریوان مشغول كار بودم. چند روزی به مرخصی( تهران) رفته بودم. نیم ساعتی از برگشتنم نگذشته بود و همراه بچه‌ها دور سفره مشغول صرف ناهار بودیم. لحظه‌ای نگذشته بود كه شهید «ممقانی» با عجله آمد و خیلی سریع گفت:

ـ بلند شو زود برو حاج احمد باهات كار داره…

با تعجب پرسیدم: «حاج احمد از كجا خبردار شد كه من از مرخصی برگشتم؟»

ممقانی اظهار بی‌اطلاعی كرد و گفت: «من نمی‌دونم، فقط به من گفت صدات كنم.»

سریع و با عجله بلند شدم و رفتم داخل بخش بیمارستان. حساب خشم و غضب حاجی را داشتم و می دانستم كه حاجی بیخودی عصبانی نمی‌شود. حاجی را دیدم كه غضبناك جلوی بخش منتظرم ایستاده بود. به هر جرأتی كه بود جلو رفتم و سلام كردم. اصلاً جواب سلامم را نداد. خیلی تند، مثل پدری كه دست بچه‌ای را كه خطایی از او سرزده می‌گیرد و او را می‌كشد به طرف محل كار خطایش، دستم را گرفت و كشان كشان برد داخل یكی از اتاقها، جوان مجروحی را نشان داد كه روی تخت خوابیده بود. با غیظ گفت:

ـ به دستهای این جوان مجروح نگاه كن.

دستهای مجروح را كه آستینهایش پاره و خونی بود از نظر گذراندم، خیلی ناجور خون ریخته بود و دستهایش سرخ و سیاه شده بود . حاج احمد رو به بسیجی مجروح كرد و گفت:

ـ چند روزه كه اینجا بستری هستی؟

مجروح گفت: «حدود یك هفته». حاجی پرسید: «چرا دستهایت خونی است؟» جوان گفت: « خب تیر خوردم، خونی شده.» حاجی با همان عصبانیت پرسید: «كسی دستهایت را نشسته؟» مجروح گفت: «نه».

حاج احمد با همان غیظ به مجروح گفت: چرا خودت دستهاتو نشستی؟» او گفت: «خب نمی‌تونستم راه برم، برام سخته.» حاجی گفت: «از كسی نخواستی كه دستهایت رو بشوره؟» مجروح گفت : «چرا، چند بار به پرستارها گفتم ولی كسی به حرف و خواسته ‌ام توجهی نكرد» در نهایت حاجی از او پرسید: «از این بیمارستان راضی هستی؟» كه بسیجی مجروح گفت: «نه! خیلی اذیتم می‌كنند….. با همین دستهای خونی غذا خوردم و…»

حرفهای مجروح، مثل پتك بر سرم فرود می‌آمد. حاج احمد با چشمانی سرخ از خشم رو به من كرد و گفت: « چرا وضع اینجا این جوری است؟» گفتم: «آخه برادر احمد، من یك ساعت نمی‌شه كه از مرخصی اومدم.» این حرف عصبانیت او را بیشتر كرد و غرید:

تو یك ساعته كه از مرخصی  اومدی و به این بخش سر نزدی و قبل از سرزدن به مجروحها رفتی پای غذا خوردنت؟…

در همان حال چنگالی را كه روی میز بود برداشت و به طرفم پرت كرد و من خیلی سریع گریختم.

داد و فریاد حاجی بالا گرفت. به او گفتم اجازه بدهد كه من توضیح بدهم. یك ربعی كه از قضیه گذشت، نشست گوشه‌ای و شروع كرد به گریستن. می‌دانستم همیشه  این گونه بود. او كه در جنگ و رویارویی با دشمن از هیچ چیز نمی‌ترسید و باكی نداشت، در برابر ناراحتی بچه بسیجی‌ها زار زار می‌گریست و مثل پدری دلسوز می‌سوخت. با هق هق گریه گفت:

ـ آخه تو خجالت نمی‌كشی؟ بچه‌ها با این عشق و علاقه اینجا بجنگند بعد مجروح بشن و بیان توی این بیمارستان بخوابند اون وقت شما به این راحتی كوتاهی كنید؟

گفتم: «آخه حاجی، اینجا توی بیمارستان، سلسله مراتب داره…» هنوز حرفم تمام نشده بود كه حاجی سرم فریاد زد:

ـ این سلسله مراتب بخوره توی سرت. سلسله مراتب كه نمی‌تونه به یه مجروح، خوب برسه به چه درد می‌خوره؟

با همان خشم از در بیمارستان خارج شد و رفت. خیلی ناراحت شدم، نمی‌دانستم چطوری مسئله را حل كنم.

شب، حاج احمد مرا خواست. پهلویش كه رفتم با گریه مرا در آغوش كشید و از اینكه آن طوری برخورد كرده بود عذر خواست، بدجوری حالم را گرفت. چون تقصیر از ما بود. با گریه گفت:

ـ به خدا دلم برای بچه‌های بسیجی می سوزه، پدر و مادرشان با یك امید و آرزویی اینها را بزرگ كرده‌اند و به این راحتی برای رضای خدا از آنها دل كنده‌اند و فرستاده‌اند اینجا، اون وقت ما درباره رسیدگی به وضعشان كوتاهی می‌كنیم.

راوی:مجتبی عسگری(از همرزمان حاج احمد متوسلیان)

 

لینک:

آلبوم تصاویر جاوید الاثر احمد متوسلیان

داستان عروج شهید مهدی باکری

نوای جبهه

شیخ حسین و جبهه(شیخ حسین انصاریان از دوران جنگ می گوید)

شهیدی برای زینت دین

شهیدی برای زینت دین

شهیدی برای زینت دین
شلمچه شاهد شهادت این مرد بود!

شلمچه شاهد شهادت این مرد بود!

شلمچه شاهد شهادت این مرد بود!
من فرزند شهیدم

من فرزند شهیدم

من فرزند شهیدم
نذر یک شهید برای شهادتش

نذر یک شهید برای شهادتش

نذر یک شهید برای شهادتش
UserName
عضویت در خبرنامه