• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1145
  • سه شنبه 1386/5/2
  • تاريخ :

هوس دامی در آن سوی قاف

حسین پرنیا

حسین پرنیا را شاید بتوان یكی از پ‍ُركارترین هنرمندان عرصه موسیقی در دهه اخیر برشمرد. او از سال 1373 با ایجاد گروه همایون فعالیت‌های اجرایی خود را در عرصه موسیقی رسمیت بخشید. پرنیا در این راستا، ضمن اجرای كنسرت در كشورهایی چون آلمان، اتریش، چك، تونس، تركیه، امارات، قطر، هند و پاكستان در حوزه آهنگسازی نیز فعالانه عمل كرده است.

رسوای عشق برای بزرگ‌داشت استاد جلیل شهناز، تحریر خیال و رقص آشفته با صدای زنده‌یاد ایرج بسطامی، حال آشفته با صدای زنده‌یاد بسطامی و رضا رضایی پایور، نگار مهر با صدای لطیف كاظمی، اهورایی با صدای حسن حسنی و حوروش خلیلی و یاد اثری بی‌كلام برای خرابه‌های تخت جمشید، شامل آثاری هستند كه طی ده سال اخیر روانه بازار موسیقی شده‌اند. او در این روزها نیز كماكان به عنوان موسیقی‌دانی پ‍ُركار، مشغول تصنیف آثاری تازه در حیطه موسیقی اصیل ایرانی است؛ ساكن جان من به با خوانندگی علی جهاندار، زخم جدایی او با صدای رضا رضایی پایور و حوروش خلیلی، به یاد استاد فرامرز پایور با صدای رضایی و خلیلی و بغض ناتمام شامل قطعات بی‌كلام، آثاری هستند كه هنوز در دسترس علاقه‌مندان قرار نگرفته‌اند و گفت‌و‌گوی پرنیا بیشتر بر پایه نگاه ویژه او به مقوله موسیقی، بنیان گرفته است.

آقای پرنیا، امروز با تعبیری تحت عنوان موسیقی نو مواجه هستیم. می‌خواستیم نظر شما را درباره این تعبیر بدانیم؟

هر پدیده‌ای شكل خاص و قوام‌یافته خود را دارد. مثلاً دستگاه شور برای همیشه یك دستگاه موسیقی ایرانی است. یك حداقل دارد و یك حداكثر. این حدود حداقل‌ها و حداكثرها امكان شناخت و ... ارائه تعریف را به ما می‌دهد. حالا ببینید،

ما به اسم موسیقی نو، می‌توانیم چیزی از این تعریف كم كنیم یا به آن اضافه كنیم. یك مسئله دیگر هم وجود دارد و آن هم، تعبیرهایی است كه به صورت یك ك‍ُل، همیشه منافات ایده‌ای دارد و یا حداقل باید بگویم من با این تعبیرها یعنی موسیقی نو یا موسیقی كهنه و ... مشكل ایده‌ای دارم از آن‌همه كه گفتیم روزنی از انبوه‌ِ حروف به جا ماند، تا از درون آن به آینده‌ای بنگرم كه محیط پیرامونش، سراب است .

می‌خواهم بدانم بین نت دوای كه بتهوون استفاده كرده و نت دوای كه ما در موسیقی ایرانی استفاده می‌كنیم چه فرقی هست؟

آیا نت دو در اثر گذشت زمان ك‍ُمایی به آن اضافه یا كم می‌شود، یا غبار زمان روی آن را می‌پوشاند و از بین می‌برد؟ این نت در طبیعت برای همیشه دو است و این همان منافاتی است كه گفتم، حال این تفكر هنرمند است كه می‌تواند از چیدن نت‌های مختلف، نگرش دیگری یا نگرشی خاص به وجود بیاورد. حضرت حافظ هم از حروف الفبایی استفاده كرده كه امروز هم برای گویش و تحریر ما استفاده می‌كنیم یا دیگر شاعران و به وام از خود حضرت حافظ ببین تفاوت ره از كجاست به كجا مصداق شعر و ادبیات را می‌گویم. مهم فكر و نگاه آدم‌هاست. ایده نو می‌تواند یك تفكر باشد نه یك اسباب. پس من با تعبیری به نام موسیقی نو موافق نیستم یا حداقل باید بگویم این پوشالی است تا در پشت آن از معنای خود غافل شویم.

من فكر می‌كنم مشكل عمده ما در حوزه خلاقیت و آفرینش استفاده از عناصر ناهمگون در وجوه متناقض یك اثر موسیقایی صورت بگیرد و این اتفاق نمی‌افتد. مثلاً ما در مقابل یك نغمه ایرانی، صدایی كاملاً غیرایرانی قرار می‌دهیم؛ طبیعی است كه حاصلش چیز خوبی نخواهد شد. اما اگر دو نوع از موسیقی ایرانی را كنار هم قرار دهیم، حداقلش این است كه هویت ایرانی خواهد داشت؛ منتها این همگونی یا مورد توجه واقع می‌شود یا نه. آیا شما همراه این عقیده هستید؟

در زمین دیگران خانه مكن

كار خود كن، كار بیگانه مكن

این سخن و آواز از اندیشه خاست

تو ندانی بحر اندیشه كجاست

خلاقیت برای من به هستی آوردن یك نیست است پس هر تركیبی نمی‌تواند خلاقیت تلقی شود. با تعریفی كه گفته شد می‌خواهم بگویم ما با شكل خاصی از نگرش مواجه‌ایم، یعنی پرسش همیشه پرسش‌ها هستند كه ما را به سوی جواب‌ها سوق می‌دهند. از این خیال دست بشستیم،

خیالی دیگر لبریز از خود شد/ راه‌ِ نارس/ جولان‌ِ خاطر گشت/ زندگی به میوه‌ای رسید/ كه كالی‌اش/ انسان را سیر از خیال كرد.

وقتی می‌گویید عناصر ناهمگون اندكی دركش برایم تأمل‌برانگیز می‌شود. اگر منظورتان تركیب است كه گفتم و اگر منظورتان شكل و فرم است كه عذر بدتر از گناه است. وقتی یك‌دست تهی از آرزو است و یك دست سرشار از سراب، زندگی سؤال بزرگ است؟

و اگر منظورتان تلفیق سازهاست، ادغام‌ِ تحمیلی، امراض‌ِ گوناگون از نظر حس و انرژی پدید می‌آورد، یعنی نه حس خوبی به آدم می‌دهد نه انرژی مثبتی و پاك آنچه كه مفهوم‌ِ زندگی را به هست می‌رساند، می‌شوید و از میان می‌برد. هرگاه خلاقیتی، پیدایش در راستای انگیزه دادن و اندیشیدن باشد، تأمل در آن بیشتر از آنچه بخواهد هستی‌اش را به اثبات برساند، دامن در اعتلای آن و اشاعه آن خواهد داشت و اگر قدری آسان‌تر موضوع را بنگریم، با قرار دادن سنتور در كنار فلوت یا گیتار یا پیانو...

كار تازه‌ای انجام نشده است بلكه همه سازها این امكان را دارند تا با هم هم‌خوان شوند فقط توانایی هنرمند می‌خواهد نه آنكه به سرزمین نو رسیده‌ایم.

پیرو صحبت‌هایی كه پیش از این مصاحبه و در نشستی دوستانه با هم داشتیم، از افق‌های مد‌ّ نظرت در آهنگسازی گفتی و بحث را به سمت و سوی واژه متفاوت بردی می‌خواستم بدانم در امر آهنگسازی، چه چیزی به عنوان تفاوت برای شما تلقی می‌شود؟

پیش از این حرف مولانا را پیش كشیدم و به عنوان یك نواندیش و مخالف با گذشته و غم از او یاد كردم. ما باید بپذیریم كه فرزند امروزیم، فرزند زمان خویش یا به تعبیر آن فیلسوف، زندانی زمان خویش. زخمی‌تر از زخمه زجر زمان/ مردان‌ِ یخی پیش‌تر از آنكه خورشید را صدا زنند/ آدمكان یخی را به تماشا نشستند، پیشگو هیچ‌گاه حرفی از باور امروز نزد. ببینید من امروز دچار یك تناقض فكری هستم و سخت در این سخن به گردابی می‌مانم كه فقط در دایره خود آسمان را و محیط پیرامون را همان دایره می‌بیند.

خیلی با شما صادقم، بگذریم‌... من دچار یك تناقض فكری‌ام. چون میان كسانی هستم كه از یك سنت راه‌نیافته به امروز و تا حدودی عبوس بهره می‌برند و این مسئله مرا دچار مسئله‌ای بغرنج و كاملاً دردآور می‌كند. موسیقی وقتی برای من معنا پیدا می‌كند كه آمیخته در شعورش باشد، موسیقی قبل از آنكه هنر باشد، فهم است، درك است و در نهایت علم است. نه بافته‌هایی از صداهای ریتم‌دار.

وقتی می‌گوییم موسیقی، با مفهومی بلند از هستی روبه‌روییم نه با كشت دیم بادمجان!

پس نتیجه می‌گیریم، نگاه فلسفی و هستی‌شناسه بر سایر عوامل خلاقیت در شما برتری دارد؟

می‌توانیم این‌گونه نگاه كنیم. به خاطر اینكه اولین حق ما در این هستی، زندگی كردن است و این زندگی روی زمین هم، جریان دارد.

ما انسان زمینی هستیم و اگر به این تعریف افتخار كنیم دور از واقعیت آن نیست. زندگی كردن حق ماست، یك زندگی با‌نشاط. من موسیقی گوش می‌كنم كه در آن زندگی موج بزند. فرق نمی‌كند این موسیقی ساخته بتهوون است یا موتزارت. درویش‌خان است یا صبا و ... پس طبیعی است كه خودم هم وقتی می‌خواهم پارتیتوریك یك قطعه را بنویسم، حضور زندگی در آن قطعه برایم اولین مؤلفه است به عبارتی دیگر اگر موسیقی نتواند انسان را به انسان بودنش نزدیك كند،

جای درنگ ندارد كه این موسیقی جز سر در گمی نصیبی دیگر در پی ندارد. البته نه فقط موسیقی بلكه در تمام هنرها، ادبیات، تئاتر، نقاشی و‌... حالا ببینید زندگی چه برجستگی مهمی است كه می‌تواند در همه زمینه‌ها جاری شود. تكرار نشدن و تفاوت داشتن یكی از خصیصه‌های یك پدیده زنده است و زندگی همان‌طور كه از اسمش پیداست.

جریان یك عنصر زنده در هستی است این زندگی در موسیقی و‌... هم باید وجود داشته باشد.

حدود هشت سال وقت صرف كردم ردیف را حفظ كردم و نزدیك ده سال است كه تلاش می‌كنم فراموشش كنم و خودم باشم. تنظیم‌هایی هم كه برای اركستر انجام می‌دهم، تمامی‌شان برحسب ذوق است.

نمی‌خواهم كه علوم موسیقی در این لحظات حضور داشته باشد. درباره آهنگسازی هم باید بگویم كه كمتر جنبه علمی و خودآگاهی‌ام را دخیل می‌كنم در حقیقت تلاش می‌كنم خودم را معنا كنم. این نگاه سبب می‌شود، موسیقی برای من زبان‌ِ دوم باشد. حال هركس به فراخور حال و موقعیت خودش این موسیقی را می‌شنود.

من وقتی در كلاس استاد ندایی اولین معلم من در ساز سنتور حاضر می‌شدم، بچه‌‌ها بیشتر علاقه‌مند بودند تصنیف‌ها و ترانه‌های معروف را یاد بگیرند اما من علاقه‌ای نداشتم، چون موسیقی را درك نكرده بودم و می‌خواستم بدانم س‍ُل یعنی چه؟ فا یعنی چه و بین این فواصل موسیقی چه اتفاقی می‌افتد؟ چرا یك‌صدا پایین می‌رود و گاه بالا می‌آید؟ سكوت چه نقشی دارد؟ من احساس می‌كنم این صداها می‌خواهند چیزی را به ما بگویند.

من سكوت در موسیقی را جزء مجهولات زندگی می‌دانم و این مجهول‌ها مرا به سمت و سوی كشف می‌كشانند و مرا به انسانیت یك انسان، گاه به شك می‌برند و گاه به معنا، اما نه شكش خودكامگی ا‌ست و نه معنایش پایان‌ناپذیر.

به گ‍ِل شك فروشدیم/ عشق از میان جست/ همه راه را به تجربه نشستیم/ زندگی، بهای آن شد.

این شیوه كه به نوعی می‌توان تحت عنوانی نظیر موسیقی متفكرانه و جدی جایش داد، چیزی است كه از درون شما برآمده و همان‌طور كه در آثارتان، مثلاً آلبوم بی‌كلام‌ یاد یافت می‌شود روندی ادامه‌دار است. چه اتفاقی درون شما می‌افتد كه احساس تفاوت در آثار شما شنیده می‌شود؟

اینكه یك نفر احساس كند متفاوت است، نشانگر بلاهت آن آدم است. اما كسی هست كه تلاش می‌كند. سیر و روش جدیدی را تجربه كند، لااقل این آدم قابل بحث و تأمل است. تفاوت وقتی اتفاق می‌افتد كه شما به حضور زندگی در موسیقی خود فكر كنید. زندگی‌ای كه موسیقی هم بخشی از آن است. اما این اتفاق به شكل عجیبی بین ما رخ می‌دهد و تفاوت معنای دیگری پیدا می‌كند تفاوت در این است كه مثلاً من در سال بیشتر از شما در سالن‌های كنسرت حضور دارم؟

یا یك پیانوی گران‌قیمت را به عنوان تزیین در منزل خود نگهداری می‌كنم؟ این بسیار تلخ است كه تفاوت در این راستا درك شود. ما در جامعه‌ای زندگی می‌كنیم كه از مردم برای بودنشان دلیل می‌جویند و خیلی مسائل دیگر...

خوب در این شرایط، موسیقی درستی كه برخاسته از روح زندگی باشد چگونه می‌تواند از سلامت برخوردار باشد؟ آیا هنرمند جسمش از خیال است؟ باور او ریشه در هرزیات دارد؟ ... آقا، موسیقی برای من علاوه بر رنگ زندگی داشتن، بیان خودآگاهی خودم بر خودم است مثال شعر حافظ كه از این جنس است و در این راه سعی می‌كنم چیزی ارائه دهم كه در آن، لحظه به لحظه تأمل بیشتری برانگیزد. طبیعی است كه مخاطب من از جنس خیال نیست بلكه از جنس باور است.

اغلب تفكر برای ما چیزی است كه دیگران به آن فكر نكنند. اگر این تعریف را وارد حوزه موسیقی كنیم می‌بینیم كه بسیاری از موسیقیدانان در این ورطه می‌افتند. آن‌ها فكر می‌كنند اثر متفكرانه اثری است كه هیچ هنرمندی آن را خلق نكرده و حتی راجع به آن فكر نكرده است.

این تفكر باعث به وجود آمدن تك‌محوری‌‌گری و نوعی استبداد و انحراف هنری می‌شود كه چون اثر آن هنرمند را كسی درك نمی‌كند، پس متفكرانه است و متأسفانه عده‌ای این نگاه را می‌پسندند و سبب پیدایی شبكه‌های ناسالم موسیقایی می‌شوند.

بله، متأسفانه بعضی از موسیقیدانان با ساختن آثاری انتزاعی و فارغ از هرگونه زیبایی در ملودی و حس در موسیقی، فقط به یك جنبه از ساختار موسیقی دست می‌زنند و این باعث می‌شود پدیده‌ای به نام بحران مخاطب به وجود بیاید.

بعضی در حوزه موسیقی چیزی می‌سازند كه نه یك كارگر نه یك كارمند، نه یك نقاش، نه یك خوشنویس، نه یك صنعتگر و نه حتی یك پزشك یا روشنفكر دركش نمی‌كند. این درك نشدن، توه‍ّم عجیبی در دل آن موزیسین به وجود می‌آورد كه فكر می‌كند آهنگی كه ساخته بسیار متفاوت و فكورانه است و در چند قرن دیگر مورد توجه قرار می‌گیرد، لابد مردمان آن زمان مردمانی وهمی هستند!

در‌حالی‌كه این موسیقی هیچ هدیه‌ای با خود همراه نمی‌آورد و به شنونده چیزی نمی‌بخشد. از طرفی سیاست‌گذاری متولیان در هنر طوری پیش می‌رود كه گویا زیاد نگاه مثبتی به حضور موسیقی در میان رشته‌های دیگر ندارند. اما به نظر من نقش هنرمند از فعالیت‌ها و محدودیت‌های دولتی فراتر است. البته این مهم را بگویم كه یك هنرمند وظیفه دارد كه سطح سلیقه مخاطب را روز‌به‌روز بالا ببرد نه آنكه با این باور به مخاطب غذای وهم بدهد بلكه بكوشد وهم‌زدایی كند و مخاطب را به خود نزدیك كند، آیا ما حق داریم با دنیای اخلاقی مردم، هر طور كه دلمان خواست برخورد كنیم؟

 حالا این مشكلاتی است كه از سوی هنرمندان متوجه مردم و هنر می‌شود ولی بخش عمده‌ای از نقصان‌هایی كه در موسیقی دیده می‌شود به مسئولان و دولتمردان امر فرهنگ و هنر باز می‌گردد چرا وقتی یك چشمه خروشان در موسیقی ایجاد می‌شود، سد بزرگی از مخالفت‌ها و نظارت جلوی آن می‌سازند. موسیقی ما بعد از انقلاب شكلی جدید و دریچه‌ای نو به روز خود باز كرد كه به یك چشمه زاینده ماند، اما چرا این روند ادامه پیدا نكرد؟ این فضا در موسیقی یك فضای ریشه‌دار و فكری بود و می‌توانست دنیاها و افق‌های گسترده‌ای به موسیقی ایرانی معرفی كند.

اما وقتی تعریف دولت از هنر تغییر كرد، این موسیقی هم راه فنا در پیش گرفت (منظورم موسیقی بعد از انقلاب، حضور اندیشمندانی چون محمدرضا لطفی، پرویز مشكاتیان، حسین علی‌زاده بود كه هر یك سهم بسزایی در موسیقی ما دارند.)

آقای پرنیا، موسیقی كجای زندگی شما قرار گرفته است؟

موسیقی برای من خود زندگی است و زندگی من با آنكه برایم بزرگ‌ترین مجهول است در اصوات‌ِ پر از سؤال و سكوت‌های تأمل‌زا پیچ خورده است.

راست گفته‌اند كه از هرچه بگذریم سخن دوست خوش‌تر است؟

اگر راست گفته‌اند، راست گفته‌اند و اگر راست نگفته‌اند، حتماً نمی‌خواستند دروغ بگویند. ما از خیلی هرچه‌ها گذشته‌ایم، حداقل تاریخ‌ِ پ‍ُر از گریه ما شهادت می‌دهد. اما سخن دوست پشت قافی است كه مرغی، هوسش به دام آن نیفتاد.

برای رسیدن به این مقصود چه باید كرد؟

آنچه تو می‌جویی در سینه پر از گفتن من است. برای رسیدن كافی است بگذریم از آنچه نمی‌گذارند ما بگذریم و بگذاریم، بگذرند آنانی كه نگذشتند از گذشتن‌های ما و آنچه می‌ماند سهم ما.

برادرجان، انتظار است انتظار است انتظار

آن‌هم ... ای‌...

به چشم.

حسین علیشاپور

مطالب مرتبط:

در مراسم بزرگداشت ایرج بسطامی

UserName