• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2997
  • يکشنبه 1386/4/31
  • تاريخ :

آن جا كه صلاح است بگویید "نه"

همیشه فرشته نباشید!

فرشته خیلى كه بچه بود

مثلاً دو یا سه ساله

پدرش و مادرش یادش دادند

كه هیچ وقت نگوید "نه"

یادش دادند

هر چه مى گویند، بگوید:"چشم "!

و وقتى چشم نمى گفت ،

تنبیهش مى كردند

و به اتاق خواب تبعیدش مى كردند

و فرشته این جورى بزرگ شد

یك بچه حرف گوش كن تمام عیار

كه هیچ وقت عصبانى نمى شد

و هیچ وقت خل و چل بازى در نمى آورد

و همیشه ی خدا، عاقل بود

و همیشه در همه چیز خود

دیگران را شریك مى كرد

و به همه چیز دیگران

اهمیت مى داد

و هیچ وقت اعتراض نمى كرد

و هیچ وقت با كسى دعوا نمى كرد

و بدون این كه فكر كند پدر و مادرش چه مى گویند

همیشه حق را به آنها مى داد

***

فرشته،  مانند فرشته های كوچك

در مدرسه هم دختر خیلى خوبى بود

و از همه ی قوانین و مقررات پیروى مى كرد

و همه معلم ها مى گفتند:

به به! چه بچه با تربیت و آرام و خوبى!

اما هیچ وقت هیچ كس

به خودش زحمت نداد كه بداند

در دل فرشته چه مى گذرد

فرشته دوستان فراوان داشت

كه او را به خاطر لبخندش دوست داشتند

و مى دانستند

فرشته كسى است

كه برایشان «هر كارى» مى كند

و حتى وقتى سرما خورده

و سخت بیمار است

كافى است صدایش بزنند

چون بلد نیست «نه» بگوید

حتماً مى آید!

***

و فرشته چشم باز كرد و دید

كه سى وسه ساله شده است

زن یك وكیل شد

وقتى پدر و مادرش گفتند كه همین خوب است

نتوانست «نه» بگوید

و حالا او براى خودش

خانه اى داشت و خانواده اى

یك خانه خوب در اطراف شهر

و یك دختر كوچك چهار ساله

و یك پسر نه ساله

ولى یك شب سرد

نزدیك عید

وقتى همه ی خانواده خواب بودند

ناگهان افكار عجیبى در سرش چرخ خوردند

نمى دانست چرا؟

نمى دانست چطور؟

ولى یك مرتبه حس كرد دوست دارد

زندگی اش تمام شود!

و این طور بود كه از خالق خود خواست

كه او را از دنیا ببرد

اما ناگهان از اعماق وجودش

صدایى مهربان گفت: " نه "

از آن لحظه بود كه فرشته فهمید

زندگیش با یك كلمه تغییر مى كند

و همه كسانى كه او را مى شناختند

شاخ درآوردند وقتى شنیدند كه مى گفت:

نه نمى خواهم

نه موافق نیستم

نه به صلاحم نیست

نه وقت ندارم

نه خسته ام

نه ترجیح مى دهم این كار را نكنم

معلوم است كه افراد خانواده از خودشان پرسیدند یعنى چه؟

و دوستانش به خود گفتند:

به چه حقى؟

ولى فرشته تصمیم گرفته بود آدم باشد

نه یك عروسك سخنگو!

او از خداوند اجازه گرفته بود

كه هر وقت صلاح بود

بگوید" نه" !

حالا امروز فرشته

اول یك انسان است

و بعد همسر

و بعد مادر

و بعد دوست

حالا دیگر مى داند

كه جز به خداوند نباید بگوید"بله"

حالا او براى خودش هم

صاحب زندگى شده است

استعداد و آرزویى دارد

احساسات و نیازها و اهدافى دارد

در بانك براى خودش پس اندازى دارد

در انتخابات رأى مى دهد

و به پسر و دخترش یاد مى دهد

كه «فقط» وقتى با هم موافق هستیم

بگوییم "بله"

اما «نه گفتن» هم

انسان را بزرگ مى كند

و جلوى اشتباهاتش را مى گیرد

او یادشان داده

كه همیشه دوستشان دارد

حتى اگر به او

«نه» بگویند

 

ترجمه: لادن خضرى – با اندکی تغییر

 

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName