• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2603
  • چهارشنبه 1386/4/27
  • تاريخ :

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

مترجم : حافظ روحانی 

فیلم های ورنر هرتزوگ بیانگر مبارزه انسان در مقابل طبیعت هستند و طبیعت همیشه دل رحم نیست. از جنگل های امریکای جنوبی (مثلاً در فیلم های «آگوییره، خشم خداوند» و «فیتز کارالدو») تا خشونت آلاسکا (مستند «گریزلی من») شخصیت های هرتزوگ - واقعی یا تخیلی - می کوشند که در مقابل طبیعت خودشان را حفظ کنند.

جدیدترین فیلم این فیلمساز آلمانی «سپیده دم نجات» (Rescue Dawn) باز هم تکرار همین درونمایه است، این بار با روایت زندگی یک خلبان امریکایی - آلمانی به نام دیتر دنگلر. او که خلبان بمب افکن است در یک حمله هوایی در سال 1966 هواپیمایش توسط ویتکونگ ها مورد اصابت قرار می گیرد و در لائوس سقوط می کند. در این فیلم هرتزوگ برای نخستین بار فیلمنامه ای به زبان انگلیسی نوشته است. کریستین بیل نیز نقش این خلبان را بازی می کند. او برای هرتزوگ نشانگر یک امریکایی با خوش بینی، شجاعت و وطن پرستی است.

فیلم «سپیده دم نجات» در تایلند فیلمبرداری شده است ولی با وجود مشکلات، این بار هرتزوگ مشکلی در کار با کریستین بیل نداشت. شرح داستان درگیری های او با کلاوس کینسکی تا مدت ها مورد توجه بود. مثلاً در فیلم «کبراورده» کینسکی به هرتزوگ حمله کرد و این دقیقاً قبل از خروج او از فیلم و نیمه تمام ماندن این پروژه بود. در فیلم «فیتز کارالدو» نیز یک رئیس قبیله به هرتزوگ پیشنهاد کرد که کینسکی را بکشد ولی هرتزوگ این پیشنهاد را رد کرد،

هرتزوگ 64ساله در این گفت وگو درباره فرآیند آشفته تولید این فیلم صحبت کرده است. او درباره تفاوت های بیل و کینسکی نیز توضیح می دهد و در پایان درباره 35 سال فیلمسازی اش صحبت می کند.

شما در سال 1997 فیلم مستند «دیتر کوچولو دوست دارد پرواز کند» را با این موضوع ساخته بودید. چرا خواستید که این موضوع را مجدداً در قالب فیلم داستانی تعریف کنید؟

به یک مفهوم فکر اولیه فیلم «سپیده دم نجات» در ابتدا به ذهنم خطور کرد. ولی بعدتر با دیتر ملاقات کردم و این حس به من دست داد که این قصه با چنین شخصیتی به خوبی می تواند تبدیل به یک داستان حماسی شود. ولی از آن جا که مدتی طول کشید تا من بتوانم پول مورد نیاز برای ساختن فیلم را تامین کنم اول فیلم مستند را ساختم.

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

چرا تصمیم گرفتید فیلمنامه «سپیده دم نجات» را به زبان انگلیسی بنویسید؟

نمی خواستم در ابتدا فیلمنامه را به زبان مادری ام (آلمانی) بنویسم و بعد درگیر ترجمه اش شوم. در بعضی از کارهایم مثل «Invincible» این حس به تماشاگر دست می دهد که انگار به انگلیسی ترجمه شده است. این از نظر فرهنگی به کار ضربه می زند و تماشاگر نیز با این شیوه احساس راحتی نخواهد کرد.

مضمون طبیعت و جهان طبیعت در فیلم های شما یک مضمون تکرارشونده است. چرا طبیعت اینقدر در رابطه شما با سینما اهمیت دارد؟

برای من مناظر و طبیعت همیشه بیانگر حقایقی از درون مان بوده است. مثلاً در فیلم «فیتز کارالدو» طبیعت بیانگر رویاهای تب آلود مهاجرت است و رمز و راز و امور خارق العاده. انگار طبیعت یک هویت انسانی دارد. در مورد فیلم «سپیده دم نجات» باید بگویم که فیلم خیلی فیزیکی است. شما شاهد فرار زندانیانی هستید که به سمت بوته های پرپشت جنگلی فرار می کنند. اگر به این فیلم نگاه کنید تعجب می کنید که چگونه ممکن است انسان خود را به چنان وضعی بیندازد. ولی آنها خود را به جنگل می اندازند و دوربین آنها را تعقیب می کند و انگار تماشاگران نیز به مانند فراری هایی در بین آنها حضور دارند. این به نظرم خیلی فیزیکی است و به همین دلیل از این شیوه خوشم می آید.
ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

شما به بداهه پردازی در تولید فیلم هایتان مشهورید. آیا از این شیوه در «سپیده دم نجات» هم استفاده کردید؟

باید اول منظورمان را از بداهه پردازی مشخص کنیم. بداهه پردازی در سینما مثل موسیقی جز آزاد نیست که چند نوازنده بیایند و در یک وضعیت آشفته بداهه پردازی کنند. بداهه پردازی در سینما امکان پذیر است ولی همیشه باید با دقت این کار را کرد و در مورد کل اثر یک دیدگاه و نظر قطعی داشت. مثلاً در این فیلم سکانسی هست که در آن جرمی دیویس در نقش یوجین دی پرون و کریستین بیل حضور دارند. من به او گفتم که «تو باید کریستین را ساکت کنی»، ولی دیالوگی به او ندادم. او در این سکانس آزاد است چون در محدوده دیالوگ مشخص نشده است.
ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

نحوه کارتان با کریستین بیل را در مقایسه با کلاوس کینسکی چگونه ارزیابی می کنید؟

حتی قیاس کردن این دو سخت است. در مورد کینسکی وضعیت همیشه یکسان بود. نمی دانم چگونه می توانم این هیولا را توصیف کنم و نمی دانم چگونه در هنگام خشم اش در حالی که داشت صحنه را خراب می کرد از دستش نجات پیدا کردم. نمی دانم چگونه با جنون و بی مسوولیتی اش کنار می آمدم. ولی کریستین بیل اصلاً این گونه نبود. او بسیار متشخص و فوق العاده بود و احساساتی عمیق داشت. او خود را وقف فیلم می کند. او کارهایی کرد که یک ستاره معمولاً نمی کند. مثلاً هر چیزی جلویش می گذاشتیم می خورد و مار زنده را دست می گرفت. واقعاً باورنکردنی بود.

گزارشاتی از صحنه رسید که انگار چند بار درگیری هایی پیش آمده بود. در گزارشی که سال گذشته نیویورکر منتشر کرد نوشته شده بود که عوامل چون نمی توانستند با شیوه کارگردانی شما کنار آیند با شما درگیر شدند، چون این شیوه را «عجیب و نامتعارف» می دانستند. در مقابل این اظهارات چه عکس العملی نشان دادید؟

خب. در همان روزهای نخست فیلمبرداری یک گزارشگر از نیویورکر سر صحنه مان آمد. آن هنگام سه گروه امریکایی، اروپایی و تایلندی باید در کنار هم کار می کردند و داشتند با هم کنار می آمدند. خب طبیعتاً در روزهای اول کار مشکلاتی از این دست پیش می آید. این مشکل هم وجود داشت چون از اعضای گروه هیچ کس قبلاً با من کار نکرده بود.

من معمولاً با قواعدی که برای فیلمسازی وضع می شود مخالفم. در مدارس فیلم موجود در هالیوود این گونه آموزش داده می شود که در ابتدا یک نمای عمومی بگیرید، بعد به سراغ جزئیات بروید و بعد نماهای عکس العمل را بگیرید. ولی من همیشه می دانم که نیازی به گرفتن نماهای عکس العمل ندارم. چون وقت تلف کردن است، تلف کردن نگاتیو است و پول. پس هیچ وقت نماهای عکس العمل را نمی گیرم. به همین دلیل که من از اصول پیروی نمی کنم آنها گیج شده بودند ولی به زودی خود را با من هماهنگ کردند. به محض رفتن این گزارشگر اوضاع به حالت اول برگشت. بسیاری از این گونه درگیری ها سر صحنه فیلمبرداری طبیعی است. ولی نباید گذاشت که اوضاع به همین شکل بماند. من تعداد اندکی فیلم یادم می آید که به سادگی فیلمبرداری شده باشند.

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

این اتهام به شما زده شده که در بسیاری از مستندهایتان واقعیات را مورد توجه قرار نمی دهید. در این فیلم هم گفته شد که شما حقایق زندگی یوجین ابرایان را تغییر داده اید. چه پاسخی به این پرسش دادید؟

اگر همیشه به حقایق توجه کنید به جایی نمی رسید. ولی اگر به درک حقایق برسید آن وقت می توانید آنها را تغییر دهید و اگر خلاقیت داشته باشید موفق می شوید. ولی ما همیشه مشغول واکاوی در توهمات مان برای رسیدن به حقایق عمیق تری هستیم، در پی چیزی مثل «اکستازی حقیقت» برای چیزی عمیق تر در سینما و ادبیات. من از فانتزی هایم استفاده می کنم و آنها را در فیلم هایم مورد استفاده قرار می دهم. فقط این فانتزی ها نیست که ما را تکان می دهد. از طرف دیگر اگر همیشه در پی حقیقت ناب باشید بهتر است برای خودتان یک دفتر تلفن بخرید. در این دفتر تلفن 4 میلیون حقیقت وجود دارد ولی کمکی به تصورات شما نمی کند.

انگار در دوران جوانی تان فیلم های امریکایی اندکی دیده اید.

تا وقتی که 11 ساله شدم کلاً چندان فیلم ندیده بودم. باید بگویم قضیه جدی تر بود. حتی نمی دانستم سینما چیست. من در یک دهکده کوهستانی در باواریا بزرگ شدم که بعد از جنگ حتی راه درست و حسابی هم نداشت. اولین بار در 17 سالگی از تلفن استفاده کردم،

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

در زمان کودکی تان با چه جور قصه هایی بزرگ شدید؟

هیچ قصه ای. ما چیزی نمی خواندیم. گاهی مادرم برایم قصه می گفت و گاهی قصه هایی برایمان می خواند. مثل «وینی خرسه» به ترجمه آلمانی، گاهی بسته ای برایمان می رسید که غذا بود. در نتیجه امریکا همیشه برایمان معنی داشت.

ولی با این وجود باید تخیل تان قوی می بود. با این تخیل چه می کردید؟

خب اسباب بازی نداشتیم. باید خودمان بازی اختراع می کردیم. بعدتر که فیلمسازی را شروع کردم صنعت فیلم در آلمان در وضع بدی بود. کسی نبود که از او کار یاد بگیریم یا کار بلد باشد. وقتی فیلم می ساختم داشتم سینما را اختراع می کردم.

ولی این حرف کاملاً درست نیست. شما استاد بزرگی داشتید.

بله، لوته آیزنر. او مورخ فیلم و نویسنده بزرگی بود. چون یهودی بود به فرانسه رفت و در آنجا پنهان شد و سینماتک فرانسه را بنیان نهاد.

و شما هنگام مرگش به دیدارش رفتید.

بله وقتی خیلی پیر شده بود. فکر می کنم بیشتر از 80 ساله بود. هیچ کس سنش را نمی دانست. او 4 ، 5 بار تولد 75 سالگی اش را جشن گرفت. تلفنی به من شد «زود خودت را برسان لوته دارد می میرد». به محض این که تلفن را زمین گذاشتم حاضر بودم تمام هزار کیلومتر را پیاده بروم. می دانستم که قبل از رسیدن من نمی میرد و من اجازه نمی دهم که بمیرد. سفر من مثل یک میلیون قدم برای مقابله با مرگ بود. وقتی رسیدم از بیمارستان مرخص شده بود.

ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

مهمترین نصیحتش به شما چه بود؟

بعد از 10 سال و ساختن 10 یا 11 فیلم فقط نقدهای منفی روی فیلم هایم نوشته می شد. به او گفتم؛ «دیگر نمی توانم ادامه دهم.» او با خونسردی جواب داد؛ «باید ادامه دهی چون تاریخ به تو اجازه نمی دهد که کارت را ول کنی.» و بعد جمله ای درباره محله شلوغ اش گفت.

سفر همیشه بر کارتان تاثیر گذاشته است. چرا این قدر سفر می کنید؟

از 14 سالگی خانه را ترک کردم و پیاده سفر کردم. پیاده تا مرز آلبانی رفتم ولی نتوانستم وارد آلبانی شوم. در زمان آشوب های کنگو خواستم به این کشور بروم. همه این سفرها برای یافتن یک پاسخ بود. چگونه گاهی مردم این چنین دچار فروپاشی می شوند. اتفاقی که در زمان نازی ها افتاد.

در فیلم «حتی کوتوله ها هم زمانی کوچک بودند» به شدت مورد حمله منتقدان قرار گرفتید.

این فیلم باعث ایجاد سوءتفاهم در انقلابی ها شد. آنها فکر کردند که این فیلم توهینی به آنها است ولی من هیچ توجهی به سیاست نداشتم. فکر من این بود که تحلیل شما غلط است، نظراتتان غلط است. کمونیست ها از طبقه کارگر صحبت می کردند. ولی خودشان بچه پولدارهایی از طبقات بالا بودند. من خودم سه سال در یک کارخانه فولاد کار کردم. آنجا هیچ کس نمی دانست این افراد چه می گویند.

شما دوست دارید مرز بین کار و زندگی تان را کم رنگ کنید؟

برای من گاهی کار و زندگی یکی است. در «فیتز کارالدو» یک کشتی 3650 تنی را از کوه بالا کشیدیم. 1100 کارگر سرخپوست در آن فیلم کار می کردند. ما وسط جنگل بودیم. برایم اهمیت ندارد که دیگر فیلمسازان با چه هدفی فیلم می سازند. شیوه من این گونه است.
ورنر هرتزوگ هنوز قواعد را می‌شكند

کدام هنرمندان مورد علاقه تان هستند؟

هنرمندان پرایده ای که از زمانه شان جلوترند. گزوالدو آهنگساز در اواخر قرن .16 او 400 سال از زمانه اش جلوتر بود و فقط با استراوینسکی قابل مقایسه است. هرکولس سگرس هم چاپ دست هایی دارد که چنان عجیب اند که انگار حقایق درونی انسان را هویدا می کنند. فقط رامبراند او را جدی می گرفت. او روی نازل ترین کاغذها کار می کرد. فقط 100 برگ از آثارش مانده است. اینها بر من تاثیر گذاشتند.

در فیلم هایتان تحت تاثیر مناظر بصری هستید. از آثار کدام هنرمند که این گونه با منظره کار کند لذت می برید؟

ترنر مناظری ساخته که بیشتر بیانگر واقعیات درونی مناظر است. مناظر اکثراً در رویاهای ماست. دوست دارم مناظر روح را نشان دهم. یک جور اکستازی مناظر.

شما معمولاً از «اکستازی حقیقت» نام می برید. فکر می کنید چه کسی مثل شما به این حقیقت نزدیک است؟

اکثراً نویسندگان. بروس چتوین مثلاً. که بسیار کارهایش را دوست دارم. با او دوران خوشی را گذراندم.

اخیراً در فیلمی با ژاک پن و هارمونی کورین کار کرده اید. معمولاً نقش های کمدی بازی می کنید. چرا؟

چون حس کمیکی در درونم دارم که هیچ کس نمی فهمد. وقتی در سالن تئاتر، تماشاگران جمع می شوند حس کمدی ام هویدا می شود.

منبع: شرق

مطالب مرتبط:

گزارش تصویری فیلم  سپیده دم نجات

UserName