• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2610
  • شنبه 1382/8/17
  • تاريخ :

ملجأ گریزهای من

مناجات الشاكین

ملجأ گریزهای من! شنوای آوای من! خدای درد آشنای من! تنها پناهگاه من!

اِلهی اِلَیكَ اَشكُو نَفساً بِالسّوءِ اَمّارَةً وَ اِلی الخَطیئَةِ مُبادِرَةً وَ بِمَعاصیكَ مُولَعَةً وَ لِسَخَطِكَ مُتَعَرِّضَةً.

خدای من!

گریزان به شكایت آمده ام.

از تهاجم نفس لئیم بسیار به بدی امركننده و در خطایا شتابنده و در سركشی آز ورزنده و به خشم كیفر آمیز تو دست یازنده .

خدا! خدا! این نفس، مرا به لبه پرتگاه می كشاند و هلاكم می كند.

تَسلُكُ بی مَسالِكَ المَهالِكِ وَتَجعَلُنی عِندَكَ اَهوَنُ هالك كَثَیرَةَ العِلَلِ طَویلَة الاَمَل اِن مَسَّهَا الشَّرُ تَجزَعُ وَان مَسَّهَا الخَیرُ تَمنَعُ، مَیالَةً اِلی اللَّعبِ وَ اَللّهوِ مَملُوَّةً بِالَغَفلَةِ وَ السَّهوِ تُسرعُ بی اِلی الحَوبَه وَ تُسَّوفُنی بِالتَّوبَةِ.

خدایا!

این نفس چه بهانه جو و بلند آرزوست. اگرش شری رسد فریاد و ناله و شكایت می كند و اگرش خیری، ممانعت.

این نفس چه بازیگوش وبیهوده جوست.

خدایا!

از شریان این نفس خون غفلت می جهد و در درختان این باغ سموم خطا می وزد.

خدایا!

این نفس عنان مرا به پرتگاه گناه می كشد و گریز به بوستان توبه ات را زنجیرم برپای می نهد.

اِلهی اَشكُوا اِلَیكَ عَدُواً یضلنُّی وَ شَیطاناً یغوینی قَد مَلأَ بِالوَسواسِ صَدری وَ احاطَت هُواجِسُهُ بِقَلبی...

خدای من!

گریزنده به شكایت آمده ام.

از دشمنی كه پرنده روحم را دانه گمراهی می پاشد و دام انحراف می گسترد و از شیطانی كه پنجه اغوا بر قلبم می فشرد.

خدای من!

كرت قلبم را هرزه گیاههای وسوسه پر كرده است و دور آن را پرچین هواجس ( هوی و هوس )  گرفته است.

یعاضِدُ لِی الهَوی وَ یزِّینُ لی حُبَّ الدُّنیا وَ یحوُلُ بَینی وَ بَینَ الطاعَةِ وَ الزُّلفی...

خدای من!

این نفس دست به دست هوا و هوسم می دهد و دنیا را به همیاری او برایم آرایشی دلفریبانه می كند و بین من و عبادت تو، من و طاعت تو، من و عشق تو، من و تو دیوار می كشد.

ملجأ من! به تو شكایت می كنم از سنگ دلم كه سیل وسوسه ها را دوام نمی آورد، می لغزد، می غلطد و زیروزبر می شود.

وَ عَیناً عَنِ البُكاءِ مِن خَوفِكَ جامِدَةً وَ الی مایسُرُّها طامِحَةً...

مقصود من!

به تو شكایت می كنم ازچشمانی كه خوفت را از گریه خشكیده اند و كویر دیدگانی كه آفتاب هیبتت را سوخته اند.

خدایا!

چگونه بگویم با كدام زبان شرم آلوده؟ با كدام دل دردآكنده؟ كه این چشمها ازدیدن آنچه تو دوست نداری شاید می شوند، پندار می كنند كه در زنجیر گناه آزاد می شوند.

اِلهی لا حَولَ وَ لا قُوَةَ اِلاّ بِقُدرتَكَ وَ لا نَجاةَ لی مِن مَكارِه الدُّنیا اِلاّ بِعصمَتِكَ...

خدای من!

بی تو درمانده ام، بی نسیم تو راكدم، بی تو هیچ ندارم، بی توان دستهای تو عاجزم، بی كمند عصمتت مرا كدام نجات است از چاه ظلمت دنیا؟

و بی بلوغ حكمتت مرا كدام صراط است به جود عالی اعلی؟

و بی نفوذ مشیتت كدام كمال است جویبار مرا به سوی رأفت دریا؟

فَاسئَلُكَ ببَلاغَةِ حِكمَتِكَ وَ نَفاذِ مَشیتِكَ اَن لا تَجعَلَنی لِغَیر جُودِكَ مُتَعِرِّضا وَ لا تُصَیرنی لِلفِتَنِ غَرَضا وَ كُن لی عَلی الاَعداءِِ ناصِراً وَ عَلی المَخازی وَ العُیوبِ ساتِراً وَ مِنَ البلاء واقِیاً وَ عَنِ المَعاصِی عاصِماً بِرَأفَتِكَ وَ رَحمَتِكَ یا اَرحَمَ الرّاحِمینَ.

الهی!

خانه بی تاب دلم را دور از سیل فتنه ها بناساز و با مهتاب یاریت از شر ظلمت دشمنانم رها ساز و مر رسوایی عیوبم را پرده بینداز...

ای رافع دلها و همدلها به سوی تو راجع! ای هجوم بلا را قلعه احسان تو مانع!

و ای رگبار تیر معاصی را چتر اكرام تو رادع!

بر من به رأفتت كه همیشه چنین باش، ای اوج رحمت دیگران حضیض لطف تو! ای مهر گسترترین مهربانان!

سید مهدی شجاعی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
یك دست جام باده و یك دست زلف یار

یك دست جام باده و یك دست زلف یار

یك دست جام باده و یك دست زلف یار
نسیم یاد تو بر دل

نسیم یاد تو بر دل

نسیم یاد تو بر دل
با دستهای تهی از طاعت

با دستهای تهی از طاعت

با دستهای تهی از طاعت
در یافتی از مناجات خمس عشره

در یافتی از مناجات خمس عشره

در یافتی از مناجات خمس عشره
UserName
عضویت در خبرنامه