• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2292
  • دوشنبه 1386/3/14
  • تاريخ :

عطوفت و مهربانى

پیرمرد باغبان

یادم هست من كوچك بودم، روزى پیرمردى براى باغچه منزل ما خاك آورد.ما سر سفره بودیم كه او آمد.امام گفتند كه این پیرمرد ناهار نخورده است.غذاى ما زیاد نبود. بعد بشقابى از توى سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و به ما گفتند: «بیایید هر كدام چند قاشقى از غذاى خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه غذاى یك نفر بشود.»

ما كه آن روز غذاى اضافى نداشتیم، به این ترتیب غذاى آن پیرمرد را آماده كردیم در عالم بچگى آنقدر از این كار خوشم آمد كه نهایت نداشت.

 

بیست دقیقه اشك مى‏ریختند

پس از ماجراى پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم.حدود 35 دقیقه خدمت‏ایشان صحبت كردم.حادثه پانزده خرداد را براى امام توضیح دادم.و امام حدود بیست دقیقه اشك مى‏ریختند.

امام خمینی

بگذارید نهارش را بخورد

آقا خیلى مهربان بودند. یك روز با على به باغى رفتیم. یكى از محافظان، دختربچه‏اى داشت كه آنجا بود على به زور گفت: باید او را ببریم پهلوى امام. هنگامى او را پیش امام بردیم وقت ناهار بود. آقا به على گفت: دوستت را بنشان نهار بخوریم.

او هم بچه را نشاند تا ناهار بخورد. ما دو سه دفعه رفتیم كه بچه را بیاوریم كه مزاحمشان نباشد، فرمودند نه بگذارید ناهارش را بخورد.

بعد كه آن بچه ناهارش را خورد رفتیم و او را آوردیم. امام پانصد تومان به بچه هدیه دادند این قدر با بچه‏ها الفت داشتند و مهربان بودند. آقا تنها با على این طور نبودند بلكه همه بچه‏ها را دوست داشتند.

 

امام شدیدا عاطفى هستند

امام شدیدا عاطفى هستند.مثلا وقتى نجف بودند و گاهى خواهرهایم مى‏آمدند آنجا، و بعد مى‏خواستند بروند طورى بود كه من هیچ وقت موقع خداحافظى قدرت ایستادن توى حیاط و دیدن خداحافظى آنها را با امام نداشتم، مى‏گذاشتم و مى‏رفتم. مرحوم برادرم هم همین را مى‏گفتند كه من آن لحظه خدا حافظى را نمى‏توانم ببینم. چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفى برخورد مى‏كنند كه انسان تحمل دیدن آن را ندارد. اما یك ذره شما فكر كنید این مسایل روى تصمیم گیری هایشان و یا در آن كارهایى كه مى‏خواهند بكنند اثر دارد، ندارد .

 

آقا خیلى سراغت را مى‏گرفت

وقتى كه آیت الله خاتمى پدر همسرم فوت كردند من براى شركت در مراسم سوگوارى ایشان به یزد رفتم، مادرم دایما مى‏گفتند كه امام خیلى سراغت را مى‏گیرد ایشان از دورى من ابراز ناراحتى كرده بودند و دلشان مى‏خواست مرا ببینند و به من تسلیتى بگویند تا روحم آرام شود.وقتى به تهران رسیدم بلافاصله زنگ زدند و پیغام دادند كه زهرا فورا بیاید مى‏خواهم ببینمش و این براى من خیلى جالب بود كه امام با وجود این همه مشكلات باز به فكر خانواده‏شان بودند و مى‏خواستند از نوه‏شان دلجویى كنند. امام هیچگاه بى تفاوت از كنار مساله‏اى نمى‏گذشتند.

 

شما چگونه‏اید؟

وقتى امام روى تخت‏ بیمارستان بودند در آن حالت دردآور، بیمارى، هرگز به خاطر آن عظمت اخلاقى كه داشتند حتى آخ نمى‏گفتند.در یك چنین شرایطى وقتى یاران امام به دیدارشان مى‏آمدند و از ایشان سؤال مى‏كردند: «آقا حالتان چگونه است؟» امام براى تسلى خاطر آنها مى‏فرمودند: «حال من خوب است اما حال شما چگونه است‏ شما بیمار بوده‏اید، شما چگونه‏اید؟»

امام خمینی

من بچه‏ها را دوست دارم

اگر ما یك روز، دو روز به خانه آقا نمى‏رفتیم، وقتى مى‏آمدیم، مى‏گفتند: «كجاها بودید شما؟ اصلا مرا مى‏شناسید؟ یعنى این طور مراقب اوضاع بودند.اینقدر متوجه بودند.

من بچه خودم را، فاطمه را، بعضى اوقات مى‏بردم. یك روز وارد شدم دیدم آقا تو حیاط قدم مى‏زنند.تا سلام كردم گفتند: «بچه‏ات كو؟» گفتم: «نیاورده‏ام، اذیت مى‏كند.» به حدى ایشان ناراحت‏ شدند كه گفتند: «اگر این دفعه بدون فاطمه مى‏خواهى بیایى، خودت هم نباید بیایى‏» .اینقدر روحشان ظریف بود. مى‏گفتم: «آقا، شما چرا این قدر بچه‏ها را دوست دارید؟ چون بچه‏هاى ما هستند دوستشان دارید؟» مى‏گفتند: «نه، من به حسینیه كه مى‏روم، اگر بچه باشد حواسم مى‏رود دنبال بچه‏ها.اینقدر من دوست دارم بچه‏ها را. بعضى وقتها كه صحبت مى‏كنم، مى‏بینم بچه‏اى گریه مى‏كند یا بچه‏اى دارد دست تكان مى‏دهد یا اشاره به من مى‏كند. حواسم مى‏رود تو بچه‏ها.

 

به بچه كارى نداشته باشید

روزى با پسرم حامد كه چهار ساله بود نزد امام رفتیم.امام در اتاقى نشسته بودند و یك گونى بزرگ كه تا نصفه پر از كاغذ و نامه بود، در كنارشان قرار داشت.امام یكى یكى نامه را بیرون مى‏آوردند و مى‏خواندند.آنهایى را كه لازم بود پاسخ بدهند زیر پتو مى‏گذاشتند تا بعدا به آن بپردازند و بقیه را كنار مى‏گذاشتند.

سلام كرده، نشستیم.امام با حامد شروع به صحبت كردند.مثلا پرسیدند اسم پدرت چیه؟ با اینكه اسم بنده را مى‏دانستند.پس از لحظاتى حامد با امام شروع به بازى كرد، براى اینكه بچه مزاحم كار ایشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم.آقا گفتند: «به بچه كارى نداشته باشید، شما اگر كارى دارید بفرمایید.» كه بنده مرخص شدم.بعد از نیم ساعت فكر كردم شاید بچه امام را اذیت كند.برگشتم كه او را ببرم دیدم سرش را روى زانوى امام گذاشته و پایش را به دیوار تكیه داده و با امام صحبت مى‏كند و مى‏گوید این كاغذ را درست‏بگذار، درست‏بچین و از این حرفها.و امام هم مى‏خندیدند.گفتم حامد بیا برویم.قبول نكرد به آقا گفتم: «اجازه مى‏دهید ایشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نیست‏شما بروید!»

 

دریافتند على مریض است

امام بغایت عاطفى بودند.براى مثال ایشان با على فرزند حاج احمد آقا بسیار انس داشتند و شاید ساعتها با او مشغول بازى مى‏شدند.یادم هست‏به اتفاق برخى ازدوستان براى زیارت مرقد مطهر امام هشتم به مشهد مقدس رفته بودیم و على نیز با ما همراه بود.امام كه با كسى تلفنى صحبت نمى‏كردند پس از تماسى كه با تهران گرفته شده بود خواستند با على صحبت كنند وقتى با ایشان صحبت كردند با استعداد خارق العاده‏اى كه دارند فورا دریافتند كه ایشان مریض هستند و سفارش به حفاظت از وى كردند.

 

صداى زنگ را شنیدى؟

من مدتها، پیش آقا مى‏خوابیدم.مواقعى كه مادرم سفر بود.ایشان مى‏گفتند كه تو نمى‏خواهد پیش من بخوابى، چون تو وابت‏خیلى سبك است و این براى من اشكال دارد.حتى ساعتى را كه براى بیدار شدنشان بود دیدم لاى یك چیزى پیچیدند بردند دو اتاق آن طرفتر كه وقتى زنگ مى‏زند من بیدار نشوم.

نیمه شب من بیدار بودم اما به روى خودم نیاوردم كه بیدار شده‏ام.چون ایشان مى‏خواستند نماز شب بخوانند.فردا صبح آقا براى اینكه ببینند من بیدار شدم یا نه، به من گفتند: «تو صداى زنگ را شنیدى؟» من چون مى‏خواستم نه راست‏بگویم نه دروغ، گفتم: «مگر توى اتاق شما ساعت‏بوده كه من بیدار شوم؟» ایشان هم متوجه شدند كه‏من دارم زرنگى مى‏كنم، گفتند: «جواب مرا بده از صداى ساعت‏بیدار شدى؟» ناچار بودم بگویم بله.گفتم: «من احتمالا بیدار بودم.» براى اینكه واقعا صداى ساعت‏خیلى دور و خیلى ضعیف بود.آنجا بود كه گفتند: «دیگر تو نباید پیش من بخوابى، براى اینكه من همه‏اش ناراحت این هستم كه تو بیدار مى‏شوى.» گفتم: من مخصوصا مى‏خواهم كسى پیش شما بخوابد. (موقعى بود كه ایشان ناراحتى قلبى داشتند و به تهران آمده بودند) مایلیم كسى پیش شما بخوابد كه اگر ناراحتى پیدا كردید بیدار شود.» گفتند: «نه.برو به دخترت لیلا بگو بیاید پیش من.» بعد چند روزى كه گذشت گفتند: «لیلا هم دیگر لازم نیست اینجا بخوابد.چون پتو را از روى خود مى‏اندازد و من ناچار مى‏شوم مرتب بلند شوم و آن را رویش بیندازم!»

 

شیخ مسیب خودمان؟

امام گاهى نسبت‏به افرادى كه به نظر دیگران نمى‏آمدند، نظرى ویژه و محبت آمیز داشتند.از جمله مرحوم شیخ مسیب كه از علاقه‏مندان امام در نجف اشرف بود و مدت كمى قبل از رحلت امام در اثر بیمارى سرطان فوت كرد.امام فوق آنچه در مورد مثل ایشان متصور و متوقع بود تا آخرین روزهاى حیات وى نسبت‏به او اظهار علاقه مى‏فرمودند تا جایى كه یك بار در محضرشان نامى از ایشان مطرح شد امام در مقابل سؤال فرمودند: «شیخ مسیب خودمان؟»

 

چقدر كم پیش ما مى‏آیى؟

بعد از پیروزى انقلاب اسلامى چند روزى شهید مطهرى موفق نشده بودند كه به دیدن امام در قم بروند.روز پنجشنبه‏اى - كه سه‏شنبه هفته بعد آن، ایشان شهید شدند - به دیدن امام رفتند.امام به ایشان گفتند آقا چقدر كم پیش ما مى‏آیى؟ در شهادت استاد، عباراتى را به زبان آوردند كه كمتر به زبان مى‏آوردند.

امام خمینی

بهشتى مظلوم زیست

حالت امام در موقع شنیدن خبر شهادت دوستانشان دیدنى است، با اینكه چون كوه صبور هستند و صبر مى‏كنند، ولى سراپا عاطفه‏اند.مثلا وقتى مرحوم دكتر بهشتى شهید شدند، ما جرات نمى‏كردیم به ایشان بگوییم.یكى از كارهاى من در طول این سه سال بعد از انقلاب رساندن خبر شهادت دوستانشان است كه باید به ایشان بدهم.امام از شهادت مرحوم رجائى و بهشتى شدیدا متاثر شدند، از صمیم قلب مى‏گفتند: «بهشتى مظلوم زیست و مظلوم مرد» .

 

اكثرا به بچه‏ها نگاه مى‏كنم

امام خیلى با عاطفه و مهربان بودند، خصوصا نسبت‏به بچه‏ها خیلى علاقه‏مند بودند.با یك بچه كوچك مثل همان بچه رفتار مى‏كردند.حتى مى‏گفتند: «من وقتى در حسینیه مى‏روم اكثرا به بچه‏ها نگاه مى‏كنم.» گاهى اوقات كه مى‏دیدند بچه‏ها در اثر فشار جمعیت و گرما ناراحت مى‏شوند، مى‏گفتند: «من خیلى ناراحت مى‏شوم كه اینها را در این شرایط به حسینیه مى‏آورند.اینها صدمه مى‏خورند و اذیت مى‏شوند.» امام، بچه‏هاى شهدا را اگر نگویم از بچه‏هاى خودشان بیشتر مى‏خواستند ولى در حد آنها دوست داشتند.

 

ملاطفت امام با فرزند شهید

یك روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند.اوایل جنگ بود و بین كسانى كه مى‏آمدند براى دیدار امام، زن جوانى بود كه تازه شوهرش را از دست داده و یك دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خیلى بى‏تاب بود و گریه مى‏كرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاكى بود و اشك در گونه‏هایش موج مى‏زد.مادرش ناراحت‏بود و دلش مى‏خواست كه به یك نحوى این كودك را خدمت امام برساند و این كودك پدر از دست داده را آرامش ببخشد.مى‏گفت كه من هیچ ناراحت نیستم كه شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم كردم اما چه كنم كه این بچه آزارم مى‏دهد و فكر مى‏كنم كه تنها راه این باشد كه امام عنایتى بفرمایند.آن وقت‏برادر من دست‏بچه را گرفت رفتیم خدمت امام.آقا در حیاط قدم مى‏زدند وقتى كه بچه را دیدند انتظارمان این بود كه امام دستى به سرش بكشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم.اما وقتى كه امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روى سنگهاى كنار حوض نشستند و این كودك را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش كشیدند و اشكهایش را پاك كردند.و مدتى با این بچه مشغول بودند و بعد وقتى كه خوب آرامش در بچه حاكم شد، او را رها كردند و ما به مادرش رساندیم.

 

مى‏خواهم پیشانیتان را ببوسم

روزهایى كه امام در مدرسه علوى تشریف داشتند و مردم دسته دسته به ملاقات ایشان مى‏آمدند (مردها صبح و زنها بعد از ظهر مى‏آمدند) ازدحام عجیبى مى‏شد و معمولا یك عده حالشان بهم مى‏خورد كه با آمبولانس به بیمارستان برده مى‏شدند.یك بار كه در محضر امام بودم ایشان در میان آن ازدحام و شلوغى عجیب چشمشان به یك پسر بچه ده ساله افتاد كه وضع جسمى‏اش در خطر بود.او هم گریه مى‏كرد و هم فشار مى‏آورد كه خود را به جلو برساند.در همین گیر و دار امام اشاره كردند كه این بچه را بیاورند بالا.بچه را خدمت امام آوردند خیس عرق بود و از شوق گریه مى‏كرد وقتى امام نسبت‏به او اظهار محبت كردند به امام عرض كرد مى‏خواهم صورتتان را ببوسم امام صورتشان را پایین آوردند و او گونه امام را بوسید بعد عرض كرد آنطرفتان را هم مى‏خواهم ببوسم، امام اجازه دادند.آخر الامر گفت پیشانیتان را هم مى‏خواهم ببوسم.امام باز متواضعانه خم شدند و او پیشانى مبارك امام را هم بوسید.

 

هر موقعى دلت مى‏خواهد بیا

دختر بچه شش ساله‏اى براى امام نوشته بود كه امام خیلى دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولى اعضاى دفتر نمى‏گذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالى دخترم نامه‏ات را خواندم، مطالعه كردم، تو هر موقعى كه دلت مى‏خواهد مى‏توانى بیایى اینجا.» ایشان ما را موظف كردند كه باید این نامه را به در خانه این شخص برسانید تا هر موقعى كه این بچه دلش خواست‏بیاید اینجا.

امام خمینی

دختر خیلى خوب است

 

وقتى در زمستان 63 خداوند فرزند دخترى به من عطا فرمود، نوزاد را كه براى تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط كم سابقه‏اى اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟» عرض كردم: «بله‏» و بلافاصله دستشان را به علامت تحویل كودك جلو آورده همزمان پرسیدند: «دختر است‏یا پسر؟» عرض كردم: «دختر است.» او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پیشانى او را بوسیدند و در این حال فرمودند: «دختر خیلى خوب است.دختر خیلى خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال كردند.عرض كردم: «گذاشته‏ایم حضرتعالى انتخاب بفرمایید.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خیلى خوب است‏» .

 

وقتى تصویر مجروحین را مى‏دیدند

واقعا امام وقتى كه مجروحین را در تلویزیون مى‏بینند خیلى ناراحت مى‏شوند.از حالات خاصشان این است كه وقتى ناراحت مى‏شوند دو دستشان را جلوى صورتشان مى‏گیرند.و من خیلى وقتها مى‏دیدم این حالت از نگاه كردن به صحنه تلویزیون برایشان پیش آمده است تا جایى كه به ذهنم مى‏رسید كه به مسؤولین صدا و سیما بگویم این صحنه‏ها را پخش نكنید چون كم كم در قلب ایشان اثر مى‏گذارد.

 

غذاى خودتان كدام است؟

در پاریس روزى كه خانواده امام منزل یكى از دوستان مهمان بودند، امام فرمودند شهید آیت الله مطهرى و آیت الله صدوقى ناهار را خدمت ایشان باشند.من همان غذاى معمولى را كه آبگوشت‏بود در سه ظرف كشیده خدمتشان بردم و فكر كردم خودم مى‏روم ساختمان دیگر و طبق معمول نان و پنیر و گوجه فرنگى كه غذاى مرسوم آنجا بود، مى‏خورم.وقتى غذا را بردم، سؤال كردند: «غذاى خودتان كدام است؟» و من كه دروغ نمى‏توانستم بگویم گفتم: «شما میل بفرمایید بعدا من مى‏روم در آن ساختمان چیزى مى‏خورم.» فرمودند: «بروید و ظرفى بیاورید.» كاسه دیگرى بردم و ایشان آن غذاى سه قسمت‏شده را چهار قسمت كردند.

 

آمدم كمكتان كنم

روزى بر حسب اتفاق كه تعداد میهمانان منزل امام زیاد شده بود، پس از صرف غذا و جمع كردن ظروف دیدم آقا به آشپزخانه آمدند.چون وقت وضو گرفتنشان نبود پرسیدم: «چرا امام به آشپزخانه آمده‏اند؟» آقا فرمودند: «چون امروز ظروف زیاد است آمده‏ام كمكتان كنم.» ایشان این قدر رعایت‏حال و حقوق دیگران را مى‏كردند.

 

شب تولد حضرت مسیح در پاریس

شب تولد حضرت عیسى (ع) امام پیامى براى تمام مسیحیان جهان دادند كه خبرگزاریها پخش كردند در كنار این پیام به ما دستور دادند این هدایایى را كه برادران از ایران آورده‏اند كه معمولا گز، آجیل و شیرینى بود، بین اهالى نوفل لوشاتو تقسیم كنیم. ما این كار را انجام دادیم و در كنار هر بسته یك شاخه گل قرار دادیم.چند جا كه رفتیم احساس كردیم براى كسانى كه در غرب اثرى از این عاطفه‏ها و محبتها حتى در بین فرزندان و پدران خود سراغ ندارند، بسیار عجیب است كه شب میلاد حضرت مسیح (ع) یك رهبر ایرانى كه غیر مسیحى است، اینقدر به آنها نزدیك است و احساس محبت مى‏كند.از جمله خانمى بود كه وقتى هدیه امام را گرفت چنان هیجان زده شد كه قطرات اشك از چهره‏اش فرو ریخت.این طرز رفتار امام آن چنان در آنها اثر گذاشت كه از ایشان وقت ملاقات خواستند.امام بى درنگ وقت دادند.آنها ده پانزده نفر از اهالى محل بودند كه با شاخه‏هاى گل آمدند.امام به مترجم فرمودند كه احوال آنها را بپرسید و ببینید كه آیا كار و نیاز خاصى دارند؟ گفتند نه هیچ كارى نداریم فقط آمده‏ایم امام را از نزدیك ببینیم و این شاخه‏هاى گل را به عنوان هدیه آورده‏ایم.امام با تبسم شاخه‏هاى گل را یكى یكى از دست آنها مى‏گرفتند و در میان ظرفى كه دركنارشان بود قرار مى‏دادند و آنها هم خیلى خوشحال از حضور امام رفتند.

 

از همسایگان عذر بخواهید

پس از آنكه هجرت از پاریس و سفر امام به ایران قطعى شد.امام به من دستور دادند كه در نوفل لوشاتو به منزل همسایگان بروم و از اینكه در مدت اقامتشان از سكوت حاكم بر دهكده محروم شده‏اند، از طرف ایشان از آنها عذر بخواهم.من به اتفاق آقاى اشراقى و یكى دو نفر دیگر به دیدار همه همسایه‏هاى آن دهكده رفتیم، و پیغام امام را رساندیم و از آنان معذرت خواهى كردیم.

 

هدیه امام به دو خانم مسیحى

وقتى امام در آستانه بازگشت‏به ایران بودند، مقارن غروب آفتاب دو خانم فرانسوى به در اقامتگاه امام آمدند و تقاضاى ملاقات كردند.چون امكان ملاقات نبود، از آنها عذرخواهى كردم.شیشه كوچكى كه در آن مقدارى خاك بود و در آن مهر و موم بود در دستشان دیده مى‏شد.گفتند اگر ملاقات ممكن نیست رسم ما این است وقتى به كسى علاقمند شدیم هنگام خداحافظى و جدایى بهترین هدیه را به او تقدیم مى‏كنیم و این خاك وطن ماست كه پیش ما عزیزترین هدیه است، به امام تقدیم كنید و براى هر یك از ما یك قطعه عكس با امضاى ایشان بیاورید.وقتى جریان به محضر امام عرض شد با تبسمى شیرین شیشه را گرفتند و دو قطعه عكس را امضاء فرمودند، عكسها را كه به آنها دادم بوسیدند و با تشكر رفتند.

 

دلم براى چمران تنگ شده است

یك روز حاج احمد آقا از دفتر امام به ستاد جنگهاى نامنظم در اهواز تلفن كردند و گفتند كه امام مى‏فرمایند: «دلم براى دكتر چمران تنگ شده است‏بگویید به تهران بیاید.»

دكتر كه در آن روزها در منطقه سوسنگرد از ناحیه پا مجروح شده بود، پس از شنیدن این پیام راهى تهران شد و به محضر امام شرفیاب گردید.در معیت ایشان نقشه‏ها و كالكهاى منطقه عملیاتى را به خدمت امام بردیم.دكتر از ناحیه پا ناراحتى‏داشت و نمى‏توانست پایش را جمع كند و دو زانو بنشیند اما به احترام امام كه به او عشق مى‏ورزید در مقابل ایشان دو زانو نشست و در حالى كه فشار زیادى را متحمل مى‏شد شروع به توضیح و توجیه نقشه‏ها كرد.امام با فراست‏خاصى كه داشتند متوجه ناراحتى دكتر شده و فرمودند: «آقاى دكتر پایتان را دراز كنید و راحت‏باشید.» دكتر عرض كرد راحت هستم.امام فرمودند: «مى‏گویم پایتان را دراز كنید.» دكتر به احترام امام نپذیرفتند و عرض كردند دردى احساس نمى‏كنند.دو مرتبه امام با لحن خاصى فرمودند: «مى‏گویم پایتان را دراز كنید و راحت‏بنشینید» كه لاجرم او هم پذیرفت.پس از اینكه دیدار به اتمام رسید، امام كه آماده رفتن به حسینیه جماران براى دیدار با مردم بودند فرزند خود حاج احمد آقا را كه وسط حیاط منزل ایستاده بود صدا كردند و به او فرمودند: «احمد، احمد!» ولى حاج احمد آقا در داخل حیاط بود و صداى امام را نمى‏شنید بنده او را از داخل ایوان صدا كردم و گفتم كه امام شما را صدا مى‏زنند حاج احمد آقا خدمت امام كه رسیدند.آقا به او فرمودند: «این میزها را كه گذاشته‏اید، آقاى چمران با پاى زخمى كه نمى‏تواند از روى آنها رد شود.اینها را بردارید و راه را باز كنید» .

 

امام هرگز به ما اعتراضى نكردند

امام واقعا خلق و خوى محمدى داشتند.در تمام این مدتى كه ما در خدمتشان‏بودیم و اغلب كارهایى را كه براى ایشان مى‏كردیم و با آن عمل جراحى مشكلى كه داشتند هرگز نشد كه خم به ابرو بیاورند.ما به خاطر احترام خاصى كه براى ایشان قایل بودیم قبلا به ایشان مى‏گفتیم كه بنشینید و یا مى‏توانید راه بروید و...هرگز نشد كه ایشان اعتراضى بكنند.همیشه در كمال احترام با ما برخورد مى‏كردند و واقعا مى‏توانم بگویم كه از نظر من بیمارى نمونه بودند.و من تصور نمى‏كنم كه كسى بتواند تا این حد در مقام رضاى الهى باشد و تحمل درد داشته و چنین خلق و خویى را دارا باشد و كارى نكند كه ما از او دل چركین بشویم.

 

بدون آنكه بكشى، بیرونش كن

یك روز بیرون اتاق امام ایستاده بودم كه دیدم آقا از پشت پنجره با دستشان به من‏اشاره مى‏كنند.فورا به محضرشان رسیدم.دیدم به دستشان دستمال كاغذى گرفته‏اند.تا مرا دیدند فرمودند: «حاجى عیسى، پشت این شیشه پنجره مگس بزرگى است كه از اتاق بیرون نمى‏رود.» بعد فرمودند: «بدون این كه آن را بكشى از اتاق بیرونش كن.» و دوباره با تاكید فرمودند: «مبادا آن را بكشى‏» و از اتاق خارج شدند.ایشان تا این حد عاطفه حتى نسبت‏به حشرات داشتند آقا خودشان سعى كرده بودند با دستمال كاغذى مگس را بیرون كنند اما نتوانسته بودند.امام هیچوقت از پیف پاف براى طرد حشرات استفاده نمى‏كردند.

امام خمینی

قلبى به بیكرانگى عالم هستى

یك روز در معیت‏شهید حجت الاسلام و المسلمین سلیمى كه از بیت امام براى تقویت روحیه و دیدار از رزمندگان اسلام به جبهه جنوب آمده بودند، صحبت از خصوصیات امام به میان آمد.ایشان گفت چند روز پیش در محضر امام از جسارتها و اهانتهاى شیخ على تهرانى در رادیو بغداد مطالبى به عرض امام رسید كه این خبیث‏خیلى به شما جسارت مى‏كند، صحبت ما كه تمام شد، آقا فرمودند: «اتفاقا چند روز قبل من به یاد ایشان بودم و براى او دعا مى‏كردم.» امام حتى نسبت‏به هدایت مخالفان و دشمنانشان تا اینقدر احساس دلسوزى مى‏كردند.

 

امام نسبت‏به آنها التماس مى‏كردند

 

بنده خودم شاهد اشكها و گریه‏هاى امام براى جدا شدن افراد از جریان انقلاب بودم و مى‏دیدم وقتى كه روحانیون، سیاستمداران، جوانان چپ زده و التقاطى، راه خودشان را از فرهنگ انقلاب جدا مى‏كردند، امام چگونه گریه مى‏كردند و چگونه تلاش مى‏كردند كه آنها را به مسیر تقوا و فضیلت دعوت كنند.در بعضى از موارد من از واسطه‏هاى مكررى بودم كه از طرف ایشان پیغام مى‏فرستادم.امام به آنها التماس مى‏كردند كه شما راه خودتان را از مردم و توده‏هاى میلیونى جدا نكنید.

 

در گوش ما دعا مى‏خوانند

ایشان خیلى صمیمى، خودمانى و مهربان هستند، مخصوصا با مادرمان كه از همه جهت احترام ایشان را دارند.رفتار ایشان از زمان طلبگى تاكنون هیچ فرقى نكرده است.از موقعى كه به خاطر دارم همین برخوردها را با ما داشته‏اند.ما از اول نسبت‏به آقا احترام خاصى قایل بودیم و مقید بودیم كه كارى خلاف میل ایشان انجام ندهیم.هم اكنون نیز امام با ما چنین رفتارى دارند و با این همه گرفتاریهاى سیاسى و اجتماعى، ایشان هیچ فاصله‏اى با خانواده نگرفته‏اند.الان مثل گذشته به خدمتشان مى‏رویم و در موقع خداحافظى، مثل اكثر پدرهاى مقید، دعا به گوشمان مى‏خوانند.

 

اگر بگویى فقیرى آمده است

امام واقعا چهره خیلى ملایم و پر ملاطفتى دارند و ایشان مخصوصا به طبقه ضعیف عشق و علاقه عجیبى دارند و با یك نایت‏خاصى به آنان مى‏نگرند، مثلا اگر به امام بگویید یك آدم پیر یا فقیرى آمده است ایشان حتما خودشان مى‏روند و پرده جلوى در را كنار مى‏زنند و با او ملاقات مى‏كنند.در حالى كه این روحیه را براى ملاقات با رییس فلان اداره...نشان نمى‏دهند.

امام خمینی

على را بیاور ببوسم

صبح شنبه (آخرین روز) حال امام نسبتا خوب بود، كنار تخت رفتم، با سختى گوشه چشمشان را باز كردند و با اشاره به من فرمودند: «على (نوه كوچك امام) را بیاور كه ببوسمش.» و این آخرین بار بود كه امام با نوه عزیزشان وداع مى‏كردند.

 

آخرین ملاقات با شهید اشرفى اصفهانى

امام نسبت‏به شهید اشرفى اصفهانى علاقه خاصى داشتند.در آخرین ملاقاتى كه آن شهید بزرگوار با امام داشتند، امام با ایشان معانقه گرمى كردند به طورى كه براى ایشان سابقه نداشت و پس از پایان ملاقات به بنده فرمودند: «من از برخورد امام چنین دریافتم كه این آخرین ملاقات من خواهد بود.» ایشان دقیقا درست‏یك روز بعد از دیدار با امام به شهادت رسیدند.

 

عكس یادگارى بگیریم

شهید آیت الله اشرفى اصفهانى قبل از شهادت مى‏گفتند این بار كه به محضر امام رفتم ایشان طور دیگرى به من نگاه كردند و به من گفتند با هم عكس یادگارى بگیریم.

 

الآن بیاوریدش داخل

روزى یك خانم ایتالیایى كه شغل او معلمى و دینش مسیحیت‏بود، نامه‏اى آكنده از ابراز محبت و علاقه نسبت‏به امام و راه او همراه با یك گردنبند طلا براى ایشان فرستاده بود.وى متذكر شده بود كه این گردنبند را كه یادگار آغاز ازدواجم است و به همین جهت آن را بسیار دوست دارم، به نشانه علاقه و اشتیاقم نسبت‏به شما و راهتان تقدیم مى‏كنم.مدتى آن را نگهداشتیم و بالاخره با تردید از اینكه امام آن را مى‏پذیرند یا نه، همراه با ترجمه نامه خدمت ایشان بردیم.نامه به عرضشان كه رسید، گردنبند را نیز گرفتند و روى میزى كه در كنارشان قرار داشت، گذاشتند.

دو سه روز بعد، اتفاقا دختر بچه دو یا سه ساله‏اى را آوردند كه پدرش در جبهه مفقود الاثر شده بود.امام وقتى متوجه شدند فرمودند: «الان بیاوریدش داخل.»

سپس او را روى زانوى خود نشاندند و صورت مباركشان را به صورت بچه چسبانیده و دست‏بر سر او گذاشتند.حالتى كه نسبت‏به فرزندان خودشان هم از ایشان دیده نشده بود.مدتى به همین حالت آهسته با آن دختر بچه سخن گفتند با آن كه فاصله ما با ایشان كمتر از یك و نیم متر بود شنیدن حرفهاى ایشان براى ما دشوار بود.بچه كه افسرده بود بالاخره در آغوش امام خندید.آنگاه امام همان گردنبندى را كه زن ایتالیایى فرستاده بود برداشتند و با دست مباركشان بر گردن دختر بچه انداختند.دختر بچه در حالى كه از خوشحالى در پوست‏خود نمى‏گنجید از خدمت امام بیرون رفت.

 

تصمیم گرفتیم شما را نصیحت كنیم

امام بعضى از نامه‏هاى بى‏شمارى كه از عاشقان ایشان به دفتر واصل مى‏شد با عاطفه و ملاطفت‏خاصى پاسخ مى‏دادند.در این میان بعضا نامه‏هاى بچه‏ها دیده‏مى‏شد كه امام با خط خودشان به آنها ابراز علاقه مى‏كردند نمونه زیر یكى از این موارد بى‏شمار است:

بسم الله الرحمن الرحیم سلام بر امام عزیز، ما بچه‏هاى كلاس پنجم جهاد مدرسه فاطمیه هستیم.چون در كتاب دینى ما نامه امام محمد تقى ( علیه السلام) را به فرمانده سیستان و نصیحتهایى را كه امام به ایشان كرده‏اند نوشته، ما هم تصمیم گرفتیم كه براى شما نامه‏اى نوشته و شما را نصیحت كنیم.ولى اماما، ما شما را نمى‏توانیم نصیحت كنیم.زیرا شما بزرگوارید و از همه گناهان بدورید.اماما، ما بچه‏هاى كوچك از ته قلبمان، خواهشى از شما داریم و امیدواریم لیاقت آنها را داشته باشیم.اول آنكه: اى پدر بزرگوارمان، اى پیر جماران، اى روح خدا، با خط زیباى خودتان براى ما جواب بنویسید و آموزگارانمان را در آن نصیحت كنید...و السلام علیكم و رحمة الله و بركاته

 

دیگر نگو

پس از فاجعه خونین مكه خدمت امام مشرف شدم.سلام كردم.آقا فرمودند: «در جریان مكه بودى؟» گفتم بله.فرمودند: «پس بنشین اینجا» .نشستم و شروع كردم به تعریف ماجرا تا رسیدم به این نكته كه یك عده پیرمرد و پیرزن داخل یك ماشین بلندگودار بودند و شعار مى‏دادند.پلیس سعودى آمد و ماشین آنها را گرفت و یكى یكى اینها را از ماشین بیرون مى‏كشید و با چماق محكم به سر آنها مى‏زد و آنها هم در جا نقش زمین مى‏شدند و تعدادى همانجا شهید شدند.تا این را گفتم آقا خیلى ناراحت‏شدند و گفتند: «دیگه نگو» .

 

عباى تمیزى كه بمن دادند

 

یك روز ننه حوا - خدمتكار منزل امام - نزدیكیهاى مغرب بود كه مرا صدا زد و گفت: «حاج عیسى، خوشا به حالت، خبر خوشى برایت دارم‏» گفتم: «چه خبرى؟» گفت: «امام یك كادو به من داده است كه به تو بدهم.» و آن كادو را كه با كاغذ بسته‏بندى شده بود به من داد.من كه از اظهار لطف و مرحمت امام نسبت‏به خودم ذوق زده شده بودم آن را به خانه بردم و خواستم بدانم كه امام چه چیزى به من مرحمت فرموده‏اند.وقتى در جعبه كادو را باز كردم دیدم كه امام عباى تمیزى را به من هدیه فرموده‏اند.

امام خمینی

مى‏خواستم دستش را ببوسم

در یكى از ملاقاتهاى خصوصى امام پیرمردى به امام عرض كرد من دو تا از فرزندانم شهید و مفقود الاثر شده‏اند اجازه بفرمایید خودم هم بروم به جبهه.امام به یك كسى فرموده بودند كه صحبتهاى این پیرمرد به قدرى مرا تحت تاثیر قرار داده بود كه مى‏خواستم دستش را ببوسم.

 

خیلى هم دعایت كردم

امام به توت خیلى علاقه داشتند.تا فصل توت مى‏شد ما از درختى كه در حیاط بود جمع مى‏كردیم و خدمت ایشان مى‏بردیم.یك بار سكویى گذاشته بودم كه توسط آن از درخت توتى كه در حیاط امام بود بتوانم توت بیشترى جمع كنم.سكویى نسبتا بلند بود. بعد از مدتى توت چیدن ناگهان احساس كردم سكو لنگر زد و از آن بالا با سر به زمین سقوط كردم و بیهوش شدم.كسى كه پله را گرفته بود وقتى مرا در حال بیهوشى دیده بود بلافاصله به كمك چند نفر مرا به بیمارستان نزدیك حسینیه و بعد به بیمارستان بقیة الله بردند.و با بستن وزنه‏هاى سنگین به گردنم در نهایت ناامیدى به معالجه من پرداختند.چون احتمال زیاد مى‏دادند كه بر اثر اصابت‏سرم از آن ارتفاع به موزاییكهاى كف حیاط نخاعم قطع شده باشد.

اعضاى بیت روز اول سعى كرده بودند كه امام از قضیه مطلع نشوند مبادا این ناراحتى بر قلب مبارك ایشان اثر بگذارد.روز دوم كه امام سراغ مرا گرفته بودند ایشان را از كم و كیف قضیه مطلع مى‏كنند و آقا فرموده بودند كه از طرف من همین الان بروید به بیمارستان و از حاج عیسى عیادت كنید و خبرى بیاورید با اینكه من در بخش «سى سى یو» بودم و ملاقاتى هم نداشتم اما مسؤولین تا شنیدند كه آقاى بهاءالدینى و یك نفر دیگر از طرف امام به عیادت من آمده‏اند لباس مخصوص به آنها پوشانیدند كه مرا عیادت كنند.پس از بهبودى نسبى خدمت ایشان رسیدم در حالى كه جمعى با امام‏ملاقات داشتند، تا آقا مرا از دور دیدند اشاره كردند برایم صندلى بگذارند كه بنشینم.بعد كه خدمت ایشان رسیدم، فرمودند: «دعایت كردم خیلى هم دعایت كردم‏» آن موقع بود كه فهمیدم علت اینكه همه مطمئن بودند كه بایست نخاعم قطع بشود و نشد به دلیل دعاى امام بود.بعد فرمودند: «حاج عیسى دیگر بالاى درخت نرو» گفتم: «چشم‏» پس از اینكه از بیمارستان مرخص شدم و به بیت آمدم.یك روز دیدم توى یك بشقاب چند دانه خرمالو براى من از طرف امام آوردند و گفتند كه ایشان گفته: «بدهید به حاج عیسى‏» من گفتم كه حكمتى در آن هست.امام با این كارشان كه سراپا محبت و درس است مى‏خواستند به من بفهمانند كه متوجه شوم براى چیدن چند دانه خرمالو چه به روز خودم آورده‏ام.وقتى آنها از امام مى‏پرسند براى چه این خرمالوها را براى حاج عیسى فرستاده‏اید؟ امام فرموده بودند این را دادم كه حاج عیسى اینها را ببیند و ارزش آنها را ببیند و بداند كه رفته و خودش را به خاطر چند دانه خرمالو ناقص كرده است.

 

تو مى‏خواهى مرا حفظ كنى

یك وقتى خانم و والده مرحوم حاج آقا مصطفى كه به ایران رفته بودند، شبها پیش امام غیر از ایشان و خدمتكارها كس دیگرى نبود، لذا شب كه مى‏شد حاج آقا مصطفى خدمت امام مى‏خوابیدند.بعد ایشان را رفقا با اصرار زیاد به كاظمین و سامرا بردند. ایشان هم به من گفت: «فلانى امام را امشب تنها نگذار» گفتم: «چشم‏» شب كه با امام از حرم برگشتیم امام شام كه خوردند راهى پشت‏بام شدند كه استراحت كنند.من هم رفتم و پتویى انداختم پیش ایشان بخوابم.مرا كه دیدند گفتند: «اینجا چكار مى‏كنى؟» گفتم: «هیچى آقا مى‏خواهم اینجا بخوابم‏» گفتند: «تو مى‏خواهى مرا حفظ كنى؟» گفتم: «نه، آقا مصطفى رفته كاظمین سفارش كرده كه خدمت‏شما باشم.» گفتند: «نخیر، پاشو برو، همان بیرونى كه خدمتكارها هستند كافیه، پاشو برو» گفتم: «من نمى‏روم‏» گفتند: «آقاى فرقانى برو اصلا خانه‏ات بخواب.» گفتم: «نه آقا، من ماموریت دارم، اگر بروم فردا آقا مصطفى ناراحت مى‏شود» دیگر هیچى نگفتند و من شب را آنجا خوابیدم، در حالى كه همه‏اش در این فكر بودم كه خدایا امشب پیش چه كسى خوابیده‏ام.از طرفى هم نگران بودم مبادا آسیبى به امام برسد لذا همه‏اش در حالت‏خواب و بیدارى بودم، یك دفعه احساس كردم یك نسیمى از كنارم رد شد از جایم تكان نخوردم ولى چشمم را كه باز كردم دیدم آقاست كه آرام دمپاییهاى ابرى‏شان را كه خیلى نرم و سبك و بى‏صدا بودند عوض اینكه بپوشند براى رعایت‏خاطر اینكه من خواب بودم و از خواب بلند نشوم به دستشان گرفته‏اند و با پاى برهنه خیلى آرام از كنار من رد شدند و از پله‏ها پایین رفتند.من كه بیدار بودم از این رعایت امام نسبت‏به خودم گریه‏ام گرفت.آن شب خیلى گریه كردم چون به خودم مى‏گفتم خدایا انگار امام فرد غریبه یا مهمانى را به منزلش آورده است، نه كسى را كه روز و شب با اوست.بعد نگاه كه كردم دیدم وقتى امام به كف حیاط رسیدند، به خدا قسم شاهد بودم كه دمپاییها راآرام بر زمین گذاشتند و پایشان را آهسته داخل آنها كردند و رفتند كه وضو بگیرند و نماز شب بخوانند و این در حالى بود كه ما شاهد بودیم بعضى از مقدسین در حوزه‏هاى نجف وقتى ایام تابستان مى‏خواستند نماز شب بخوانند با آن صداى نعلینهاى خاصشان حتى همسایگان اطراف را بیدار مى‏كردند كه مثلا مى‏خواهند نماز شب بخوانند.

 

ناگهان قیافه امام متغیر شد

یك خانمى در تبریز به من گفت كه پسر من در دست عراقیها اسیر بوده و اخیرا شنیده‏ام كه پسر اسیرم را شهید كردند آمدم به شما بگویم به امام بگویید از بابت‏بچه‏هاى ما ناراحت نباشد ما سلامتى امام را مى‏خواهیم.من خدمت امام این را گفتم دیدم آن چنان قیافه امام متغیر شد و اشك به چشم امام آمد كه دیدن قیافه امام انسان را متاثر مى‏كرد.

 

این را كه شنیدند خیلى گریه كردند

اوایلى كه امام به نجف وارد شدند یك روز مرد با تقوایى خدمت ایشان رسید.فرداى آن روز كه من در اندرونى كار داشتم دیدم خانم امام خیلى ناراحت است.ایشان مى‏گفت آن مرد چیزى براى امام نقل كرده كه آقا از فرط ناراحتى 24 ساعت است غذا نخورده‏اند، حتى چاى هم نخورده‏اند.بعد معلوم شد آن مرد از حوادث تظاهرات قم وكشتار مردم براى امام تعریف كرده و از جمله گفته بود كه من در قم بودم و خودم دیدم كه زنى بچه چند ماهه‏اى را كه پیراهن سفید به تن او كرده بود در بغل داشت و شعار مى‏داد.یكى از گاردیها با ضربه قنداق تفنگ محكم به شانه این خانم زد كه بچه از دست او افتاد و سر بچه به جدول كنار خیابان خورد.امام این را كه شنیدند خیلى گریه كردند و اشك ریختند و 24 ساعت از فرط ناراحتى غذا نخوردند.

امام خمینی

براى دو شهید خیلى گریه كردند

خانم امام كه تشریف آورده بودند منزل ما، گفتند كه من دیدم امام براى دو شهید زیاد گریه كردند.یكى شهید مطهرى بود كه امام خیلى متاثر شدند.دومین شهید، شهید محلاتى بود.

 

قرآن را به خود او برگردانیدند

در دیدار اعضاى انجمن اسلامى نیروى هوایى، عباس سلیمى نفر اول مسابقات بین المللى قرائت قرآن در مالزى قرآنى خطى را كه پانصد سال قدمت داشت و به عنوان جایزه به او داده شده بود تقدیم امام كرد.امام پس از ایراد صحبت در مورد لزوم وحدت بین برادران ارتشى قرآن هدیه شده را بوسیدند و آن را بعنوان هدیه به خود ایشان بازگردانیدند.

 

منبع: پایگاه اطلاع رسانی امام خمینی

 

فداکاری کنید

فداکاری کنید

فداکاری کنید
و اما ما ...

و اما ما ...

و اما ما ...
بچه ات کو؟

بچه ات کو؟

بچه ات کو؟
اشک شوق

اشک شوق

اشک شوق
UserName