• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3490
  • چهارشنبه 1386/3/9
  • تاريخ :

نصایح اخلاقی

گل

شاه شاهان

نوشته‏اند:

روزى اسكندر مقدونى، نزد دیوجانس آمد تا با او گفت و گو كند. دیوجانس كه مردى خلوت گزیده و عارف مسلك بود، اسكندر را آن چنان كه او توقع داشت، احترام نكرد و وقعى ننهاد. اسكندر از این برخورد و مواجهه دیوجانس، برآشفت و گفت:

- این چه رفتارى است كه تو با ما دارى؟ آیا گمان كرده‏اى كه از ما بى‏نیازى؟

- آرى، بى‏نیازم.

- تو را بى‏نیاز نمى‏بینم. بر خاك نشسته‏اى و سقف خانه‏ات، آسمان است. از من چیزى بخواه تا تو را بدهم.

- اى شاه! من دو بنده حلقه به گوش دارم كه آن دو، تو را امیرند.  تو بنده بندگان منى!

- آن بندگان تو كه بر من امیرند، چه كسانى‏اند؟!

- خشم و شهوت؛ من آن دو را رام خود كرده‏ام؛ حال آن كه آن دو بر تو امیرند و تو را به هر سو كه بخواهند مى‏كشند.

برو آن جا كه تو را فرمان مى‏برند؛ نه این جا كه فرمانبرى زبون و خوارى.

 

لینک مطالب مرتبط:

ابن سینا و ابن مسکویه

زهد ورزی و دغلبازی

درزی عاقبت در کوزه افتاد

-------------------------------------------

پی نوشت ها:

این حکایت در منابع مختلف به شکلهای گو ناگون و با اسامی و اشخاص متفاوت، نقل شده است. آنچه در بالا آمد، آمبخته است از حکایتهایی که در دو منبع زیر آمده است:

الف)ابن فاتک، مختار الحکم و محاسن الکلم، ص73.

ب) مثنوی معنوی، چاپ نیکلسون، دفتر دوم، ابیات 1468- 1465

حکایت مثنوی بدین قرار است:

                          گفت شاهی شیخ را اندر سخن                چیزی از بخشش زمن در خواست کن

                          گفت ای شه،  شرم ناید مر تو را                     که چنین گویی مرا،  زین برتر آ

                          من دو بنده دارم و ایشان حقیر                           وآن دو بر تو حاکمانند و امیر

                          گفت شه، آن دو چه اند، آن زلت است          گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است

--------------------------------------------

منبع:

بابایی، رضا، حکایت پارسایان

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName