• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2138
  • سه شنبه 1386/12/7
  • تاريخ :

و اما ما ...

امام خمینی

نیمه شب بود و هوا سرد و برفی. روح الله جوان، نیمه‌های شب از مدرسه «دارالشفا» به مدرسه «فیضیه» می‌رفت. سپس با سنگی، یخ حوض مدرسه را می‌شکست و با آب سرد وضو می‌گرفت. در تاریکی شب، در مدرس مدرسه در زیر نور ضعیف فانوس، به نماز شب می‌ایستاد. چند ساعت بعد به مسجد «بالاسر» می‌رفت و در نماز جماعت «حاج‌آقا میرزا جواد آقا ملکی تبریزی»، استاد عرفان و اخلاقش، شرکت می‌کرد.

 

و اما ما ...

 

بچه ات کو؟

بچه ات کو؟

امام عاشق نوه‌هایش بود.
مگر قرار نبود...

مگر قرار نبود...

فردا صبح، شاگرد امام به سوی خانه استاد به راه افتاد. چند بار در ذهنش مرور کرد که باید ساعت9، موضوع این پیرمرد را به ایشان بگویم.
اشک شوق

اشک شوق

یکی از شاگردانش، بیماری «حصبه» گرفته و رنجور و زمین‌گیر شده بود. کمتر کسی به عیادتش می‌آمد.
UserName