• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1464
  • پنج شنبه 1382/8/8
  • تاريخ :

رویاهایم به حقیقت پیوست

اما ادامه جشن در هتل بود و باید می رفتیم . اونجا هم لحظات فراموش نشدنی منتظر ما بودند ، خود منوتی در حالیكه داشت گره كراوات منو مرتب می كرد ، خیلی یواش انگار قراره بقیه نشنوند ، گفت : دیه گو تو به عنوان بهترین بازیكن مسابقات انتخاب شدی و می خواهند توپ طلا رو به تو بدن . حالا دیگه احساس می كردم همه اتفاقات كه دور و برم می گذرند ، برای من زیادی هستند . جشن را صبح روز فردا در حالی كه در اطاق پونسینی مشغول خوردن چای سبز بودیم ، تمام كردیم . انگار كه در آرژانتین هستیم و هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده . بنابراین در حالی كه داشتم چای مزه مزه می كردم ، یاد یك جمله از فرانسیس كورنخو افتادم . یك جمله كه فقط فرانسیس برای توضیح درباره من به بقیه استفاده می كرد ، موقعی كه اسم من داشت روی زبونا می افتاد . فرانسیس همیشه می گفت كه اگه مارادونا تو یك جشن خیلی مجلل باشه با یك لباس سفید شیك و ببینه كه یك توپ كثیف به طرفش می آد بی معطلی اونو با سینه اش نگه می داره . من هم در حین بازی در آن تیم جوانان در ژاپن همین احساس رو داشتم حتی بیشتر . اگر توپ به سمت سرم می اومد ، آن را به جلو و اگر روی پای چپم فرود می اومد ، خوب شروع می كردم بین میزها بازی كردن چونكه فوتبال را اینطوری احساس می كردم . دوست داشتم به آرژانتین برگردم، حالا به هر قیمتی شده تا از پله های هواپیما با كاپ قهرمانی تو دستام پایین بیام . ایم كار هم عملی شد و یكی از شیرین ترین لحظات زندگیم رقم خورد. ساكم رو پشتم انداختم ، بقیه اعضای تیم كه مشغول جمع كردن ساك هاشون بودند ، اسكودرو ، شیمون ، بارباس و بقیه منو جلو انداختند تا اجازه پیاده شدن بگیرم ، اومدم جلوی درب هواپیما و به جمعیت حاضر گفتم : ما برای شما این عنوان رو هدیه آوردیم ، اجازه نمی دن پیاده شیم ؟ باورنكردنی بود سریع راه جلوی ماباز شد و این خودش پیروزی دیگه ای بود ، اگه به خودم بود، اصلاً نمی تونستم با زور از بین اون جمعیت رد شم . بلافاصله بعد از آن دوباره گوش به فرمان دستورهای سزار منوتی شدم چرا كه نكنم؟ تمام رویاهام با همان دستورها داشت به حقیقت می پیوست ، همه آنها با هم .

 

اتفاقی كه برای اسكار بیچاره افتاد

در گلاسكو در استادیوم همپدن پارك در تاریخ سوم ژوئن ، 1972 برای اولین بار فریاد خوشحالی اولین گلم رو در تیم ملی بزرگسالان كشیدم . با نتیجه سه بر یك آنها را بردیم و من احساس می كردم كه می تونم در مقابل هر تیمی در دنیا بایستم و آنها را ببریم . در همان تور اروپا بود كه آن اتفاق برای اسكاراتیز بیچاره افتاد و بخاطر ضربه ای كه دید تقریباً به حالت نیمه فلج مجبور شد كه به آرژانتین برگرده . اما برای من سفر خیلی خوبی بود من در این مدت هر روزه به كلودیا نامه می نوشتم و اتفاقاتی كه برام پیش می اومد را در نامه ها می نوشتم ، آنقدر زیاد بودند كه حتی نمی توانستم باورشان كنم. در تاریخ بیست و پنجم ژوئن یك سال بعد از جام جهانی 78 یك مسابقه بین آرژانتین و منتخب دنیا گذاشته شد كه من هم در آن شركت كردم . این مسابقه باعث یادآوری خاطرات اردوی جام 78 برای من شد . من یكی از زیباترین گل هام رو تو این مسابقه به دروازه بان برزیلی امرسون زدم ، با پای چپ یك ضربه كات دار از بیرون زدم و توپ از یك كنج وارد دروازه شد ، همان موقع بود كه با خودم گفتم : آخ چی می شد اگه یك سال قبل منو بازی داده بودند ، فقط یك سال پیش مگه چقدر جوانتر بودم ؟ همان لحظه به خودم قول دادم كه حتی یك بازی تیم ملی رو هم از دست ندم. حالا هر كجا كه می خواد باشه ، باشه و هر اتفاقی كه قرار است بیفته ، بیفته .

UserName