• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3248
  • پنج شنبه 1386/2/20
  • تاريخ :

از خود شهید كمك طلبیدم

با اکیپ تفحص مفقودین تیپ یکم از لشگر 7 حضرت ولی عصر "عج" در تنگه چزابه و منطقه عملیاتی والفجر 6 مشغول به کار شدیم . در یکی از موارد تفحص شهید بزرگواری را پیدا کردیم که تنها عکس دختر کوچکی درون جیبش سالم مانده بود و مابقی پوسیده بود . دلم واقعا شکست در مقابل این شهید واقعا احساس حقارت و کوچکی می کردم . خیلی دوست داشتم با او حرف بزنم زبانم بند آمده بود و فقط به پیکر نازنین او و تنها عکسی که از او به دست آمده بود – که ظاهرا عکس فرزندش بود – نگاهم خیره شده بود ! خیلی تلاش کردم پلاک او را پیدا کنم ولی بی نتیجه بود . چند روز گذشت . هر گاه از آن مسیر رد می شدم به یاد آن شهید بزرگوار و عکس دختر کوچک او می افتادم ، این که این عزیز گمنام مانده بود ، ناراحت و مغموم بودم . حس غریبی به من می گفت ، دوباره به محل کشف پیکر برگرد و جستجو و تلاش کن . حقیقتا چند روز شدیدا در اطراف محل کشف پیکر گشتم ولی بی نتیجه بود ! وقتی به یاد فرزند این شهید بزرگوار و این که خانواده ای چشم انتظارش می باشند می افتادم ، منغلب می گشتم . روز آخر ماموریت در این منطقه بود و تصمیم داشتیم از این منطقه خارج شویم . سوار تویوتا شدم و به محل مورد نظر رفتم از ماشین پیاده شدم و قدری با خودم نجوا کردم و با اشاره به محل کشف پیکر ، خیلی خودمانی به شهید گفتم : " جان مولا ، مددی کن تا از این محل با دست پر باز گردم ، من که می دانم تو شاهدی و ناظر ، بیا به خاطر خدا و خانواده و فرزندت ، ما را پیش خدا و خانواده ات رو سفید کن . تا لااقل من اسمی و مشخصاتی از تو به دست آورم . " نمی دانم این زمزمه ها چقدر طول کشید ولی احساس کردم هوا رو به تاریکی می رود ، ناگهان بدون اراده دستم به طرف بیل دستی که در پشت تویوتا بود رفت و با برداشتن بیل حرکت کردم . هر قدمی که بر میداشتم با نام خدا و ائمه اطهار بود . یا زهرا (س) ، یا حسین (ع) ، یا علی (ع) و ذکر صلواتی که نذر کرده بودم ، ورد زبانم بود ... بیل چهارم یا پنجم بود که در میان خاک ها   درخشش فلزی توجهم را جلب کرد و قلبم شروع کرد به تپیدن ، و از خود بی خود شدم . احساس کردم در مقابل عظمت آن پلاک ، هم کوچک هستم و هم حقیر . آری آن تکه فلز ، پلاک شناسایی آن شهید بزرگوار بود که با درخشش خود نور و امید بیشتری را به قلب و ایمانم بخشید .

برادر جانباز بروجردی   

 

این شهید بعد از نماز ظهر تفحص شد

این شهید بعد از نماز ظهر تفحص شد

این شهید بعد از نماز ظهر تفحص شد
طوفان شن نشانی از شهدا بود

طوفان شن نشانی از شهدا بود

طوفان شن نشانی از شهدا بود
آنها 15 سال در«فکه» بودند

آنها 15 سال در«فکه» بودند

آنها 15 سال در«فکه» بودند
خاطراتی از کوچه معراج شهدا

خاطراتی از کوچه معراج شهدا

خاطراتی از کوچه معراج شهدا
UserName
عضویت در خبرنامه