• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 5400
  • يکشنبه 1386/2/9
  • تاريخ :

داستان ابراهیم خلیل در قرآن

گل

آنچه از قرآن کریم در این باره استفاده می‌شود این است که؛ ابراهیم(ع) از اوان طفولیت تا وقتی که به حد تمیز رسیده در نهانگاهی دور از جامعه خود می‌زیسته است. در دوران نوجوانی از نهانگاه خود به سوی قوم و جامعه‌اش خارج شد و به پدر خود پیوست و ناظر بت‌پرستی پدر و همه مردم شد. حضرت چون دارای فطرتی پاک بود و خداوند متعال هم با ارائه ملکوت، تاییدش نموده و کارش را به جایی رسانده بود که تمامی اقوال و افعالش موافق با حق شده بود، این عمل را از قوم خود نپسندید و نتوانست ساکت بنشیند، لاجرم به احتجاج با پدر خود (1) پرداخته او را از پرستش بت‌ها منع و به توحید خدای سبحان دعوت نمود تا خداوند او را به راه راست هدایت نموده از ولایت شیطان دورش سازد. پدر وقتی دید ابراهیم به هیچ وجه از پیشنهاد خود دست برنمی‌دارد او را از خود طرد نمود و به سنگسار کردنش تهدید کرد.

ابراهیم(ع) در مقابل این تهدید و تشدید از در شفقت و مهربانی وارد شد و چون ابراهیم مردی خوش خُلق و نرم زبان بود، در پاسخ پدر نخست بر او سلام کرد و سپس وعده استغفارش داد و در آخر گفت: در صورتی که به راه خدا نیاید او و قومش را ترک گفته ولی به هیچ وجه پرستش خدا را ترک نخواهد کرد. (2)

از طرفی دیگر با قوم خود نیز به احتجاج پرداخته و درباره بت‌ها با آنان گفتگو کرد. (3) با اقوام دیگری هم که ستاره، آفتاب و ماه را می‌پرستیدند احتجاج نمود تا این که آنان را نسبت به حق ملزم کرد و داستان انحرافش از کیش بت‌پرستی و ستاره‌پرستی همه جا منتشر شد.(4)

روزی که مردم برای انجام مراسم دینی خود همه به خارج شهر رفته بودند ابراهیم(ع) به عذر کسالت، از رفتن با آنان تخلف نمود و تنها در شهر ماند وقتی شهر خلوت شد به بتخانه شهر در آمد و همه بت‌ها را خُرد نمود و تنها بت بزرگ را باقی گذاشت. وقتی مردم به شهر باز آمده و از داستان با خبر شدند در صدد جست و جوی عامل آن برآمدند. سرانجام گفتند: این کار همان جوانی است که «ابراهیم» نام دارد.

ناچار ابراهیم را در برابر چشم همه احضار نموده و او را استنطاق کرده پرسیدند آیا تو با خدایان ما چنین کردی؟ ابراهیم(ع) گفت: این کار را بت بزرگ کرده است اگر قبول ندارید از خود آنها بپرسید تا اگر قدرت حرف زدن دارند بگویند چه کسی به این صورتشان درآورده است؟

ابراهیم(ع) قبلاً به همین منظور تبر را به دوش بت بزرگ نهاده بود تا خود شاهد حال باشد. او می‌دانست که مردم درباره بت‌های خود قایل به حیات و نطق نیستند ولیکن می‌خواست با طرح این نقشه زمینه‌ای بچیند که مردم را به اعتراف و اقرار بر بی‌شعوری و بی‌جانی بت‌ها وادار سازد. لذا مردم پس از شنیدن جواب ابراهیم(ع) به فکر فرو رفته به انحراف خود اقرار نمودند و با سرافکندگی گفتند: تو که می‌دانی این بت‌ها قادر بر تکلم نیستند.

ابراهیم(ع) که غرضی جز شنیدن این حرف از خود آنان نداشت بی‌درنگ گفت: آیا خدا را رها کرده و این بت‌ها را که جماداتی بی‌جان و بی‌سود و بی‌زیانند؛ می‌پرستید؟ اف بر شما و بر آنچه می‌پرستید! آیا تفکر نمی‌کنید؟ و چیزهایی را که خود به دست خودتان می‌تراشید؛ می‌پرستید! و حاضر نیستید خدا را که خالق شما و خالق همه مصنوعات شما (یا اعمال شما) است بپرستید؟

مردم گفتند: باید او را بسوزانید و خدایان خود را یاری و حمایت کنید. به همین منظور آتشخانه بزرگی ساخته و دوزخی از آتش افروخته و در این کار برای رضای خاطر خدایان همه تشریک مساعی نمودند و وقتی آتش، شعله‌ور شد ابراهیم(ع) را در آتش افکندند، خدای متعال آتش را برای او خنک گردانید و او را در شکم آتش سالم نگهداشت و کید کفار را باطل نمود. (5)

ابراهیم(ع) در خلال این مدت با نمرود هم ملاقات نمود او را نیز که ادعای ربوبیت داشت مورد خطاب و احتجاج قرار داد و به وی گفت: پروردگار من آن کسی است که بندگان را زنده می‌کند و می‌میراند. نمرود از در مغالطه گفت: من نیز زنده می‌کنم و می‌میرانم؛ هر یک از اسیران و زندانیان را که بخواهم رها می‌کنم و هر که را که بخواهم به قتل می‌رسانم.

ابراهیم به بیان صریح‌تری (که راه مغالطه را بر او مسدود کند) احتجاج نمود و گفت: خدای متعال آن کسی است که آفتاب را از مشرق بیرون می‌آورد، تو اگر راست می‌گویی از این پس کاری کن که آفتاب از مغرب طلوع کند. در این جا نمرود کافر مبهوت و سرگشته ماند. (6)

پس از آن که ابراهیم(ع) از آتش نجات یافت باز هدف خود را تعقیب نمود و مردم را به دین توحید و دین حنیف دعوت نمود و عده کمی به وی ایمان آوردند. (7)

قرآن کریم از آن جمله لوط و همسر ابراهیم(ع) را اسم می‌برد. این بانو همان زنی است که ابراهیم(ع) با او مهاجرت کرد و پیش از بیرون رفتن از سرزمین خود به اراضی مقدس، با او ازدواج کرده بود. (8)

ابراهیم(ع) و همراهانش در موقع بیرون شدن از وطن خود از قوم خود تبری جسته و شخص او از آزر که او را پدر نامیده بود و در واقع پدرش نبود(9) بیزاری جسته و به اتفاق همسرش و لوط به سوی ارض مقدس هجرت کردند تا در آن جا بدون مزاحمت کسی و دور از اذیت و جفای قومش به عبادت خداوند مشغول باشند. (10)

پس از این دعا بود که خدای تعالی او را با این که به حد شیخویت و کهولت رسیده بود به تولد اسحاق و اسماعیل و از صلب اسحاق به یعقوب بشارت داد و پس از مدت کمی اسماعیل و بعد از او اسحاق به دنیا آمدند و خداوند - همان طوری که وعده داده بود - برکت را در خود او و دو فرزندش و اولاد ایشان قرار داد و مبارک‌شان ساخت.

ابراهیم(ع) به امر پروردگار خود به مکه - که دره‌ای عمیق و بی آب و علف بود - رفت و فرزند عزیزش اسماعیل را در سن شیرخوارگی در آن مکان مخوف منزل داده و خود به ارض مقدس مراجعت نمود. اسماعیل در این سرزمین نشو و نما کرد و اعراب چادرنشین اطراف به دور او جمع شده و بدین وسیله خانه کعبه ساخته شد.

ابراهیم(ع) گاهگاهی پیش از بنای مکه و خانه کعبه و پس از آن به مکه می‌آمد و از فرزندش اسماعیل دیدن می‌کرد. (11) تا آن که در یک سفر مامور به ساختن خانه کعبه شد لذا به اتفاق اسماعیل این خانه را بنا نهاد و این اولین خانه‌ای است که از طرف پروردگار ساخته شد و این خانه مبارکی است که در آن آیات بینات و در آن مقام ابراهیم است و هر کس درون آن داخل شود از هر گزندی ایمن است. (12)

ابراهیم(ع) پس از فراغت از بنای کعبه دستور حج را صادر نموده و آیین و اعمال مربوط به آن را تشریع نمود.(13)

آنگاه خدای تعالی او را مامور به ذبح فرزندش اسماعیل نمود. ابراهیم(ع)، اسماعیل(ع) را در انجام فرایض حج شرکت می‌داد، موقعی که به سعی رسیدند و می‌خواستند که بین صفا و مروه را سعی کنند این ماموریت ابلاغ شد و ابراهیم(ع) داستان را با فرزندش در میان گذاشت و گفت: فرزند عزیزم! در خواب چنین می‌بینم که تو را ذبح و قربانی می‌کنم نیک بنگر و نظرت را بگو .

عرض کرد: پدر جان! هر چه را که مامور به انجامش شده‌ای انجام ده و ان شاءالله به زودی خواهی دید که من مانند بندگان صابر خدا چگونه صبری از خود نشان می‌دهم.

پس از این که هر دو به این امر تن در دادند و ابراهیم(ع) صورت جوانش را بر زمین گذاشت وحی آمد که: ای ابراهیم! خواب خود را تصدیق کردی و ما به همین مقدار از تو قبول کردیم و ذبح عظیمی را فدا و عوض او قرار دادیم. (14)

آخرین خاطره‌ای که قرآن کریم از داستان ابراهیم(ع) نقل نموده دعاهایی است که ابراهیم(ع) در بعضی از سفرها در مکه داشته و آخرین دعایش این است: پروردگارا! پدر و مادر من و کسانی را که ایمان آورده‌اند در روز حساب بیامرز. (15)

 

پی‌نوشت‌ها:

1- در تمام مواردی که نام پدر حضرت ابراهیم(ع) برده شده است، مراد عموی ایشان است .

2- مریم: 41- 48 .

3- انعام: 74- 82 .

4- انبیاء: 51- 56/ شعراء: 69- 77/ صافات: 83- 87 .

5- انبیاء: 56- 70/ صافات: 88- 98 .

6- بقره: 258 .

7- دلیل بر ایمان گروهی از قوم ابراهیم(ع) این آیه شریفه است: "قد کانت لکم اسوة حسنة فی ابراهیم و الذین معه اذ قالوا لقومهم انا برءاؤا منکم ..." ؛ به تحقیق ابراهیم و کسانی که با وی همراه بودند برای شما مقتدایی نیکو بودند که به قوم مشرک خود گفتند: ما از شما بیزاریم( ممتحنه: 4) .

8- دلیل بر ازدواج ابراهیم(ع) با وی پیش از بیرون شدن به طرف بیت المقدس، این است که ابراهیم(ع) طبق این آیه شریفه از پروردگار خود فرزند شایسته طلب می‌کند:

"و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین. رب هب لی من الصالحین؛ گفت من به سوی پروردگارم روانم، او مرا هدایت خواهد نمود. پروردگارا! مرا از فرزندان شایسته عطا کن. (صافات: 99 و 100) .

9- از دعایی که از آن حضرت در سوره ابراهیم نقل شده این معنا استفاده می‌شود.

10- ممتحنه: 4 / انبیاء: 71 .

11- بقره: 126/ ابراهیم: 35- 41 .

12- بقره: 127- 129/ آل عمران: 96و 97 .

13- حج: 26- 30 .

14- صافات: 101- 107 .

15- ابراهیم: 35- 41 .

منبع:

 ترجمه تفسیر المیران، ج 7 ، ص 299 .

 

UserName