• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3185
  • پنج شنبه 1386/2/6
  • تاريخ :

من به دست مسیح مسلمان شدم

امام حسن عسكری

پزشكی مسیحی به نام "بطریق" كه بیشتر از صد سال عمر داشت و در شهر "رى" مشغول طبابت بود مى‏گوید: من شاگرد "بختیشوع" پزشك مخصوص متوكّل بودم، او براى كارهاى مخصوص مرا مأموریت مى‏داد، روزى حسن بن على بن محمد عسكرى به او سفارش كرد كه بهترین شاگردانش را پیش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگیرد، او مرا براى این كار برگزید و گفت: بدان كه او در این روز داناترین كس زیر آسمان است، حذر كن از این كه بر خلاف دستور او كارى كنى.

وقتی خدمت حضرت رسیدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم.

زمانی كه خدمت او رسیدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود ولى او مرا در وقتى خواست كه براى "فصد" مناسب نبود.

طشت بزرگى حاضر كردند من رگ "اكحل"(1) امام را فصد كردم،مرتب خون مى‏آمد تا طشت پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع كن، من رگ را بستم، خون قطع گردید، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زیادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.

آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز كن، رگ را باز كردم، خون شروع به آمدن كرد تا طشت مزبور باز پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع كن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانید، من شب را در آنجا ماندم.

ناگاه دیدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدى پوشیده و اسلام آورده است،استادم با دیدن او به سویش دوید، و گفت: چه عاملى تو را از دین خودت بیرون كرد؟

گفت: مسیح را پیدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا كردى؟! گفت: نه، بلكه نظیر او را پیدا كردم، این كار را در جهان جز مسیح كسى انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است.

چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر كردند فرمود: خون را باز كن، من رگ را باز كردم، این دفعه خونى مانند شیر سفید آمد، تا طشت پر گردید، فرمود: خون را قطع كن، رگ را بستم، امام دست خویش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دینار داد و فرمود: این را بگیر و از كمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آیا سفارشى ندارید؟ فرمود: آرى، آنان كه از "دیر عاقول" با تو رفاقت خواهند كرد، با آنها خوب رفیق باش.

من پیش "بختیشوع" برگشته، جریان را باز گفتم، استادم به فكر رفت آنگاه سه روز مرتب كتابها را مطالعه مى‏كردیم تا براى این واقعه نظیرى پیدا نماییم، ولى چیزى پیدا نشد، بعد گفت:

در میان مسیحیان طبیبی داناتر از راهبى در "دیر عاقول" نیست، آنگاه براى او نامه‏اى نوشت و جریان را گزارش كرد.

من نامه را به دیر عاقول بردم و آن راهب را صدا كردم، از بالاى دیر سر بلند كرد و گفت: تو كیستى؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. گفت: نامه‏اى آورده‏اى؟ گفتم: آرى. زنبیلى از پشت بام با طنابى پایین فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا كشید چون نامه را خواند، فى الفور پایین آمد و گفت: آیا تو این فصد را انجام داده‏اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرا آمد، چون به سامرا رسیدیم، ثلثى از شب مانده بود، پیش از اذان به آن جا رسیدیم.

غلام سیاه پوستى در را باز كرد و گفت: كدام یك از شما راهب دیر عاقول هستید؟ راهب جواب داد: من هستم فدایت شوم، گفت: پیاده شو. بعد آن خادم به من گفت: این قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.

من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گردید، ناگاه دیدم كه راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدى پوشیده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اكنون مرا پیش استاد خودت ببر. من او را به خانه بختیشوع بردم، استادم با دیدن او به سویش دوید، و گفت: چه عاملى تو را از دین خودت بیرون كرد؟

گفت: مسیح را پیدا كرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا كردى؟! گفت: نه، بلكه نظیر او را پیدا كردم، این كار را در جهان جز مسیح كسى انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است.

_________________________

1- اكحل رگ معروف است در بازوى انسان كه بیشتر آنرا فصد مى‏كنند.

2- بحارالانوار ، ج 50 ، ص 261

 

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName