• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2624
  • چهارشنبه 1386/1/8
  • تاريخ :

مشت مسیحی باز می‌شود


در سامراء قحطى سختى پیش آمد، " معتمد " خلیفه‌ی وقت فرمان داد مردم به نماز استسقا (طلب باران) بروند، مردم سه روز پیاپى براى نماز به مصلى رفتند و دست به دعا برداشتند ولى باران نیامد ، روز چهارم "جاثلیق" پیشواى اسقفان مسیحى همراه مسیحیان و راهبان به صحرا رفت، یكى از راهبان هر وقت دست خود را به سوى آسمان بلند مى كرد بارانى درشت فرو مى‌بارید. روز بعد نیز جاثلیق همان كار را كرد و آن قدر باران آمد كه دیگر مردم تقاضاى باران نداشتند، و همین موجب شگفتى و نیز شك و تردید و تمایل مردم به مسیحیت در میان جمعى از مسلمانان شد.

چون این وضع بر خلیفه ناگوار بود، به دنبال امام عسكرى علیه السلام فرستاد تا او را از زندان آوردند.

خلیفه به امام عرض كرد: امت جدت را دریاب كه گمراه شدند!

امام فرمود: از جاثلیق و راهبان بخواه كه فردا سه شنبه به صحرا بروند.

خلیفه گفت: مردم باران نمى خواهند چون به قدر كافى باران آمده است.

امام فرمود: براى آنكه انشاء الله تعالى شك و شبهه را بر طرف سازم.

خلیفه فرمان داد، و پیشواى اسقفان همراه راهبان سه شنبه به صحرا رفتند، امام عسكرى علیه السلام نیز در میان جمعیت عظیمى از مردم به صحرا آمد، آنگاه مسیحیان و رهبانان براى طلب باران دست به سوى آسمان برداشتند، آسمان ابرى شد و باران آمد، امام فرمان داد دست راهب معینى را بگیرند و آنچه در میان انگشتان اوست بیرون آورند، در میان انگشتان او استخوان سیاهی از استخوانهاى آدمى یافتند، امام استخوان را گرفت و در پارچه‌اى پیچید و به راهب فرمود اینك طلب باران كن. راهب این بار نیز دست به آسمان برداشت اما ابر كنار رفت و خورشید نمودار گشت. مردم شگفت زده شدند.

خلیفه از امام پرسید: این استخوان چیست؟

امام فرمود : این استخوان، استخوان پیامبرى از پیامبران الهى است كه از قبور برخى از پیامبران برداشته‌اند و استخوان پیامبرى ظاهر نمى‌شود جز آنكه باران مى‌آید. امام را تحسین كردند، و استخوان را آزمودند دیدند همانطور است كه امام مى فرماید . . . " .

احقاق الحق ج 12 ، ص 464

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
UserName