• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3093
  • دوشنبه 1385/12/28 ساعت 19:38
  • تاريخ :

داستان تزه ئوس و مینوتور

هر 9 سال یک بار، اهالی آتن هفت پسر و دختر جوان را قربانی می‌کردند تا به نزد مینوتور فرستاده شوند. مینوتور هیولایی نیمه گاو - نیمه انسان بود که در هزارتویی در کاخ مینوس، حاکم کرت، زندگی می‌کرد. تا اینکه یک سال تزه ئوس، پسر شاه اژه ئوس، شجاعانه تصمیم گرفت تا به قربانیان بپیوندد و برای کشتن مینوتور برود.

داستان تزه ئوس و مینوتور

پدرش به او التماس کرد تا از این کار پشیمان شود، اما تزه ئوس قبول نکرد و به سمت کرت راهی شد. او بادبانهای سیاه به کشتی اش آویخت، اما قول داد اگر موفق شود و باز گردد، بادبانهای سفیدی برافرازد. وقتی تزه ئوس به کرت رسید، در دربار شاه، دخترش شاهزاده آریادنه را دید و هر دو به هم علاقه مند شدند و تصمیم گرفتند در صورت موفقیت تزه ئوس با هم ازدواج کنند. آن شب آریادنه به تزه ئوس یک شمشیر و یگ گلوله نخ جادویی داد که او را به خارج هزارتو راهنمایی می‌کرد. روز بعد آتنی‌ها به درون هزارتو رفتند. تزه ئوس یک سر ریسمان را به در بست و به دنبال مینوتور رفت .

 

 هزارتو پر از راههای سرد و تاریک و پیچ در پیچ بود. ناگهان تزه ئوس هیولا را دید. نبرد آنها طولانی و خشن بود، اما تزه ئوس شمشیرش را به قلب هیولا فرو برد و او را نابود کرد. بعد با استفاده از ریسمان، ورودی هزارتو را پیدا کرد. آریادنه فوراً در را بازکرد و همه نجات پیدا کردند و به سوی آتن رهسپار شدند. شاه اژئوس بی تابانه منتظر تزه ئوس بود. وقتی کشتی برگشت هنوز بادبانهایش سیاه بودند. تزه ئوس از خوشحالی قولش را فراموش کرده بود . با دیدن بادبان سیاه، شاه بیچاره خودش را روی صخره های دریایی انداخت. برای همین ما هنوز هم به این دریا، دریای"اژه" می‌گوییم.

بازگشت

UserName