• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 714
  • دوشنبه 1385/12/28 ساعت 19:38
  • تاريخ :

پدربزرگ

من عاقبت خوشی نداشتم. از استیکس گذشتم و از رودخانه فراموشی خوردم.

حالا در دشتهای الیزه می‌گردم. اینجا مرد پیری را دیده ام که نامش را به خاطر ندارم .

اما چه اهمیتی دارد؟ حالا با هم دوستیم. اینجا جای خوبی است. نه جنگی هست و نه سختی و نه گرسنگی. راستی آن خانم پیر هم به نظر آشنا می‌آید!

دشت های الیزه

بازگشت

UserName