• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 704
  • دوشنبه 1385/12/28 ساعت 19:37
  • تاريخ :

دختر

دختر

قرار است من با دیومدس ازدواج کنم. پدرم ترتیب جهیزیه ام را داده است.

دیومدس خیلی بزرگتر از من است، اما رسم ما همین طور است. برای من هم افتخاریست که با دوستی از دوستان آلکیبیادس ازدواج کنم.

 

جشن عروسیم بعد از تاریکی هوا شروع خواهد شد. باید بهترین روبندم را به صورت بزنم. پدر مرا با ارابه به خانه دیومدس خواهد برد. خانواده ام هم پیاده به دنبال ارابه می‌آیند و هدایا را می‌آورند.

دوستانمان تمام راه را با مشعل روشن خواهند کرد و برای ترساندن ارواح خبیث موسیقی خواهند نواخت.

 

در مراسم جشن، من باید یک سیب بخورم تا نشان بدهم که غذا و سایر احتیاجات من، پس از این از سوی شوهرم تأمین خواهد شد. در این فکرم که هدایایم چه چیزهایی هستند ؟

سبد، اثاثیه، جواهر، آینه، عطر، گلدان... نمی توانم تا آن روز صبر کنم.

دختر

بازگشت

UserName