• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 786
  • دوشنبه 1385/12/28 ساعت 19:37
  • تاريخ :

پسر

435 قبل از میلاد مسیح

من حالا هفده ساله ام و جنگجوی پهلوانم. حالا وقتی بچه های کوچک به مدرسه می آیند، دوست دارم پوستشان را کلفت کنم... کتک خوردن در موقع ورود به مدرسه به من هیچ آسیبی نزد... و برای آنها هم خوب است.

 

دروغ گفتنم خوب پیشرفت کرده، اما هنوز باید تمرین کنم. دیروز کتک خوردم. من و ماکسیلا کمی گرسنه بودیم. برای همین برای دزدیدن یکی دو مرغ رفتیم. خیلی خوشمزه بودند. اما متأسفانه کشاورز مچ ما را گرفت و گزارشمان را داد. یک کتک حسابی خوردیم. نه به خاطر دزدیدن مرغها،  بلکه به خاطر گیر افتادن.

پسر

مربی ما برایمان تعریف کرده است که چند سال پیش پسری یک روباه زنده دزدید و می خواست آن را بکشد و بخورد. ناگهان متوجه شد که چند سرباز اسپارتی نزدیک می شوند و روباه را زیر لباسش پنهان کرد. برای فرار از تنبیهی که در صورت گیر افتادن نصیببش می شد، ترجیح داد روباه با چنگ و دندان شکمش را پاره کند و برای همین حتی اجازه نداد تا چهره اش نشانگر دردی باشد که می کشید. فکر نکنم چنین شجاعتی داشته باشم.

 

بالاخره جنگ با آتن تمام شد. اما مهم نیست وقتی من تا دوسال دیگر سرباز شوم، جنگهای مهم دیگری در پیش خواهم داشت.

 

بازگشت  

UserName