• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1219
  • يکشنبه 1388/6/22
  • تاريخ :

نتیجه گیری بدون دانستن تمام حقایق

باران

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود.

در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد. به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: « پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند»  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: « پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند» زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:« پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: «‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!» مرد مسن گفت: « ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!»

 

ثبت شده توسط : amir_ie2006

بخش مطالب روزانه اعضا

درختو

درختو

درختو
داستان هایی با گارد باز

داستان هایی با گارد باز

داستان هایی با گارد باز
در ماهی می میریم / سعید شریفی

در ماهی می میریم / سعید شریفی

در ماهی می میریم / سعید شریفی
سه شنبه قرقی فرزام شیرزادی

سه شنبه قرقی فرزام شیرزادی

سه شنبه قرقی فرزام شیرزادی
UserName
عضویت در خبرنامه