تعداد مطالب : 6
تعداد نظرات : 327
زمان آخرین مطلب : 1869روز قبل
صبح ها سوز سختی داشت صورت را كامل پوست پوست می كرد. قبل از طلوع آفتاب كمی نان ماشینی(تایپی) با كمی حلوا ارده یا كره و مربا و یا تخم مرغ(امان از این تخم مرغ) باید طی 20 الی 25 دقیقه هم از خواب پا می شدیم تختها را مرتب می كردیم و آبی به صورت می زدیم و لباس نظامی می پوشیدیم و بالاخره سرپا كمی صبحانه (صحرایی) می خوردیم. روزهای اول سخت بود كنار آمدن با این وضعیت آخه ما جایی نداشتیم برای غذا خوردن تو تاریكی شب- صبح سحر-ظهر گرما در محوطه گردان غذا می خوردیم. همان جا انقدر آب یخ بود كه چربی ته ظرف یخ می بست كه به سختی از ظرف پاك می شد كه با كلی تاید و ریكا (تبلیغات نشه) می شد كمی تمیزش كرد.روزها از كنار هم می گذشت تا كلاس های درس كم كم شروع شد...
سه شنبه 24/10/1387 - 16:28
روز دوم شد و تقسیم بچه ها تو گروهان. چون نمی دونستیم كی به كیه اصلاً برامون مهم نبود كه كی كجا بیفته فقط منتظر بودیم هرچه زودتر از این بی نظمی و بی قانونی رها بشیم. باورش سخته ولی ناهارمون اون روز فقط یه تیكه نون و یه زره پنیر كه به سختی روش مالیده شده بود و 2 تا خرما همین. چنان مهمان نوازی كه... لباس های سبز لجنی كم  كم هویدا شد صف طولانی پشت سر هم منتظر دریافت سهمیه. تمام وسایل مورد نیاز برای شروع زندگی جدید. 2 ماه تنهایی و مطیع بودن. 2ماه به صف ایستادن غذا خوردن. 2ماه شرایط سخت آن دوران. آخرهای زمستان بود و هوا كم كم رو به گرمی می رفت. گوشه و كناری می شد صدای بهار را با قدمهای سبزش شنید. چند روزی گذشت به احوالپرسی از یكدیگر و صحبت هایی كه آرامش می داد. خیالی نیست 2 ماه كه بیشتر نیست. می گذره. حال می ده بابا كی می گه بده. چون می گذرد غمی نیست و... امثالهم.
سه شنبه 24/10/1387 - 8:48

 

  

 

 

به سرایی رفتیم تخت در تخت. تاریك و مبهم. جایی برای خوابی شیرین اما تلخ. شامگاهی بی منطق با لباس هایی رنگارنگ. ترس در استخونمون لونه كرده بود. با كوچكترین صدایی همه از خواب می پریدند. دنبال تولید صدا می گشتند. خواب در چشمان خسته بی تابی می كرد ولی چگونه؟ كم كم نسیم خواب سالن رو فرا گرفت.

ضربه ای به در، خواب را از چشمانمان گرفت چنان محكم می كوبید كه گویی جونمون را می خواهند بگیرند با دری وری قائله خاتمه یافت. اما خدا بگم .. روز اوله كمی مروت به خرج بده این چه طرز بیدار كردن است...

دوشنبه 23/10/1387 - 16:24

 

 

 دلمون بد جوری شور می زد بالاخره كدها رو خوند 07 بیرجند - 03تهران - 05 كرمانشاه و... آره خودش بود 05 كرمانشاه. من كه بار و بندیل سفرم حاضر.  موهای سر هم كامل تراشیده. آماده سفری به دیار دور دیار مردانگی دیار تنهایی و استقامت. 2 روز مهلت دادند برای تجدید قوا. بار و بندیل به كول راهی خانه. شب موعد فرا رسید سراسر پر بود از خانواده های عزیزان بی مو. چندی هم كه هنوز در فراق این عزیز می گریستند به سكوتی غم ناك تكیه داده بودند. فضای اتوبوس پر بود از سكوت - ترس - بغض . گهگاهی خوراكی- گهگاهی چرتی كوتاه- گهگاهی نگاهی به منظره تاریك شهر. سوز صبح به قله كوه سلام می كرد و همه ما را به كنجی كشانده بود چنان سرمایی كه ... .

دوشنبه 23/10/1387 - 14:40
بابای مدرسه صورتی خشن وسرد داشت، ولی دلی به اندازه دریا، كم و بیش بچه ها ازش می ترسیدن، دستای پینه زدش گهگاهی گوش بچه ها رو نوازش می داد. هیبتی چاق و نامتوازن داشت، خستگی تو چشاش موج میزد ولی به روش نمی آورد. كمتر وقتی لبخند به لباش مینشست. دوران بچگیمو با شیطنت آغاز كردم. هرزگاهی سرو دستم می شكست با كله سرپا می شدم وسط موزاییك، لباس های گرد و خاكی گواه این مسئله بود.زنگ تفریح با صدای زنگ و شادی و شیون بچه ها آغاز شد. هر كس به گوشه ای می خزیید و لقمه ای می خورد و دنبال بچه ها می رفت. منم دلی از عزا در آوردم و سراغ كرم ریختن به این واون سریع آشغالو ریختم تو باغچه، هواسم نبود كه یكی داره منو می پاد. یك لحظه ترس به سراغم اومد. همون دستای كوچك و سنگین منوروی زمین پهن كرد.كی فكرشو می كرد یه روز منم بشم باعث خنده بچه های دیگه چشمای زیادی نگام می كردن و نیش خنده های پر معنی.  اشك تو چشام جمع شد و به پاس این بی رحمی هیچ وقت ازون راضی نشدم. این بابای خوب مدرسه تو ذهن من شده بود یك اهریمن كه تا می تونستم از اون دوری میكردم. چرا باید برای این كار این چنین مواخذه میشدم؟ اون خشونت به قدری برام سنگین بود كه هنوزم كه هنوزه فراموشش نمی كنم   دست آبی  
دوشنبه 23/10/1387 - 14:24

باز كردن رمز كیف های 3 قفله و 2 قفله(البته وقتی رمز كیفتون گم شد)

بین قلطك رمز و سطح آهنی كیف فضایی است كه باید با چرخوندن قلطك رمز دنبال یك سوراخ بگردید وقتی این سوراخ پیدا شد با اضافه كردن 5 عدد به اون عدد یا 2 عدد رمز كیف پیدا می شه به همین راحتی

شاید خیلی ها بدونن ولی گفتم كه گفته باشم

دوشنبه 23/10/1387 - 13:54