تعداد مطالب : 1084
تعداد نظرات : 4680
زمان آخرین مطلب : 1928روز قبل

 

 

 

 

  بنظر شما قطار به کدام سمت حرکت می کند؟


بدلیل متحرک بودن تصویر لطفا تا لود کامل کمی صبر کنید

 

mostafa2_gh
اگرقطار بسمت راست حرکت می کند بدین معنیست که نیمکره چپ مغز شما فعال وتوسعه یافته است. این بخش از ذهن توانایی های زبانی شما را بعهده دارد.این نیمه از مغز گفتار و توانایی خواندن و نوشتن شما را کنترل می کند.همچنین حقایق، نام ها، تاریخ و نوشته ها را به یاد شما می آورد. سمت چپمغز مسئول منطق و تجزیه و تحلیل است. به این معنی که تمام واقعیات رابررسی می کند. اعداد و سمبل های ریاضی توسط این بخش شناخته می شوند.اطلاعات از طریق نیمکره چپ مغز بترتیب پردازش می شوند.


اگرقطار بسمت چپ حرکت می کند بدین معنیست که نیمکره راست مغز شما فعال است.نیمکره راست متخصص پردازش اطلاعات تصویری و نمادهاست اما نه اطلاعات کلمهای. این نیمه از مغز به ما فرصت خواب دیدن و خیالبافی را می دهد. با کمکنیمکره راست، ما می توانیم داستان های مختلف را با هم ترکیب کنیم. همچنیناین نیمکره مسئول توانایی های موسیقی و هنرهای تجسمی است. نیمکره راست بهطور همزمان می تواند بسیاری از اطلاعات مختلف را پردازش کند. این بخش میتواند مشکلات را بعنوان یک کل حل کند و نه با استفاده از تجزیه و تحلیل.
 
نمودار گویای نیمکره راست و چپ مغز انسان


mostafa2_gh

 


 

** *
چهارشنبه 13/11/1389 - 18:30

 

 

 

Speed testinternet!

 

 

 

 

 

سلام به همه دوستان گل

 

در این قسمت میتونید سرعت واقعی اینترنت خودتون رو ببینید .

پیشنهاد میكنم هیچ كار دیگه ای انجام ندید موقع تست  كهتست رو دقیق نشون بده .

 

فقط یه مقداری طول میكشه كه لود بشه . كمی صبر كنید . فایلها فلشه . دوتاست . اولی ساده تر و سریع تر باز میشه . دومی دیر تر اما كامل تره.

 

امیدوارم به دردتون بخوره ....

 

 

 

 

 

 

** *
يکشنبه 3/5/1389 - 17:24

 

 

حکایت هایی از ملانصرالدین



mostafa2_gh

شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
 

وظیفه و تکلیف

روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یكی گفت: "جناب ملا! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم."

mostafa2_gh

شیرینی

روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!

mostafa2_gh

خر نخریدم انشاءالله

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!

mostafa2_gh

نردبان

روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.

mostafa2_gh

سپر

روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟

mostafa2_gh

بچه داری

روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!

mostafa2_gh

عزاداری

روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!

mostafa2_gh

قبر علمدار

روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!

mostafa2_gh

دانشمند

مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!

mostafa2_gh

مرکز زمین

یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."



mostafa2_gh

خروس

یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
ملا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.

mostafa2_gh

الاغ

روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!

mostafa2_gh

سطل آب

روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!

mostafa2_gh

آرایشگاه

روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!

mostafa2_gh

مادرزن

ملا شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!

mostafa2_gh

مرگ

روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!

mostafa2_gh


دندان درد

ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!

mostafa2_gh

درد

کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!

mostafa2_gh

ستاره شناس

روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!

mostafa2_gh

گرسنگی

روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!

mostafa2_gh

پیری

یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.

mostafa2_gh

بی خوابی

شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!

mostafa2_gh

باانصافی ملا

ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!

mostafa2_gh

مدعی

شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا” چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.

 

** *
چهارشنبه 30/4/1389 - 9:6

 

 چگونه تا آخر عمر کمر درد نگیریم؟


فقطبا رعایت چند مسئله ارگونومی ساده، در محل کار، خانه و در زندگیروزمره، می‏توان از بیماریهای جسمی که معمولا در پیری به سراغ آدم‏ها می‏آد،راحت شد. تصور کنید که در هفتاد سالگی‏تان، به اندازه وقتی که25 ساله هستید، بتوانید تحرک داشته باشید؛ بدون اینکه دردهایرایج دوران پیری به سراغ شما بیاید.

mostafa2_gh
نحوه صحیح بلند کردن اجسام



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نحوه صحیح رانندگی



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نحوه صحیح نشستن



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نحوه صحیح برداشتن کودک از زمین



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نحوه صحیح حمل کردن اشیا



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نحوه صحیح ایستادن برای انجام هر کاری



mostafa2_gh

mostafa2_gh
یک نرمش کششی بسیار مناسب



mostafa2_gh

mostafa2_gh
انجام کشش عضلات به صورت خوابیده



mostafa2_gh

mostafa2_gh
انجام حرکات نرمش برای پا



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نرمشی دیگر برای پا



mostafa2_gh


mostafa2_ghنرمشی جهت ستون فقرات



mostafa2_gh

mostafa2_gh
نرمشی جهت کشش عضلات

** *
دوشنبه 28/4/1389 - 20:22

 

 

55 حركت انیمیشنبرای لاغر كردن شكم


 

 


     

     

 
   

 
   

     

 
 
 

     

   
 

     

 
 
 

     

   
 

     

   

     

   
 

     

 
 
 

 

 


** *
شنبه 26/4/1389 - 21:11

 

 

نبرد رستم و جومونگ.....

 

 

کنونرزم جومونگ و رستم شنو،

دگرهاشنیدستی این هم شنو

mostafa2_gh

به رستم چنین گفتاون جومونگ!


ندارم ز امثال توهیچ باک
که گر گنده ای منز تو برترم
اگر تو یلی من زتو یلترم



رستم انگاربهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:



منم مرد مردانایران زمین
ز مادر نزادست چونمن چنین

تو ای جوجه با اینقد و هیکلت
برو تا نخورده استگرز بر سرت



جومونگچشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:


تو را هیچ کس بینایرانیان
نمی داندت چیستنام و نشان

ولی نام جومونگ وسوسانو را
همه میشناسند درهر مکان

تو جز گنده بودنبه چی دلخوشی
بیا عکس من را بهپوستر ببین

ببین تی وی ات راکه من سوژشم
ببین حال میدن درجراید به من

منم سانگ ایل گوکهنامدار
ز من گنده ترنامده در جهان

تو در پیش من مورهم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی




در اینحالرستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:



چنین گفت رستم بهاین مرد جنگ
جومونگا ! توییدشمنم بی درنگ

چنان بر تنت کوبماین نعلبکی
که دیگر نخواهی توسوپ، آبکی

مگر تو ندانی کهمن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت!نیستم

منم رستم، آن شیرایران زمین
(
بویو) کوچک استدر نگاهم همین




بعد ازرجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

mostafa2_gh

جومونگ آمد از پشتتل سیاه
کنارش(یوها) مادربی گناه!

بگفت:هین! منم آنجومونگ رشید
هم اینک صدایت بهگوشم رسید

(
سوسانو) همارهبود همسرم
دهم من به فرماناو این سرم

چون او گفته با تونجنگم رواست
دگر هر چه گویم بهاو بر هواست!




و بعد ازحرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:



و این شد که رستمسخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پسکو نبرد؟!)

بگفت ای جومونگاکه حرف دل است
که زن ها گرفتنداوضاع به دست

که ما پهلوانیم واین است حالمان
که دادار باید رسدبر دل این و آن!



و اینچنینشد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:


بگذار تا بگرییمچون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزدبر حال ما جوانان!


** *
جمعه 25/4/1389 - 21:30

 

  

آموخته ام …… بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام …… وقتی که عاشق هستید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود.
آموخته ام …… تنهاکسی که مرا در زندگی شاد میکند کسی است که به من می گوید : تومرا . شاد کردی .
آموخته ام
…… داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفتهزیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام …… که هرگزنباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت .
آموخته ام …… که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .

آموخته ام …… که مهم نیست که زندگی تا چه حداز شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم کهلحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم .
آموخته ام …… کهزندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکترمی شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام …… که پولشخصیت نمی خرد .
آموخته ام …… که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند
آموخته ام …… که چشمپوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام …… که اینعشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام …… که وقتیبا کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سویما را دارد .
آموخته ام …… که هیچکس در نظر ما کامل نیست تا زمانیکه عاشق بشویم.
آموخته ام …… که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام
…… که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌ بلکهشخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد.
آموخته ام …… کهلبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد.
آموخته ام……که نمیتوانم احساسم را انتخاب کنم امامی توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم.
آموخته ام ……که همهمی خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ میدهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام……بهترینموقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام …… که گاهیتمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست اوست و قلبی است برای فهمیدن وی .

آموخته ام که…… به انسان ها مانند سکوی پرتابنگاه نکنم.
آموخته ام که…… هرگاهکه ترسیده ام ، شکست خورده ام.
آموخته ام که…… غرورانسان ها را هرگز نشکنم.
آموخته ام که ……  انسان های بزرگ هم اشتباه می کنند.
آموخته ام که…… اگرمایلم پیام عشق را بشنوم ، خود نیز بایستی آن را ارسال کنم.
آموخته ام که
……  تنهانیازی که مرا کامل می کند نیاز به خداست.
آموخته ام که……در همهلحظات ودر هر شرایطی به خدااطمینان داشته باشم.
آموخته ام که……دوست خوبمانند الماس است.
آموخته ام که……گاهی کوچک ترها بیشتر از بزرگترها می دانند.
آموخته ام که……خداهمیشه همراه من است.

آموخته ام که……وقتی ناامید می شوم خداوند با تمامعظمتش ناراحت می شود وعاشقانه انتظارمی کشد که به رحمت او بار دیگر امیدوار شوم.
آموخته ام که……اگر راجعبه چیزی نمی دانم با شهامت بگویم نمی دانم.
آموخته ام که
……قبل از رسیدن به هر هدفی باید ظرفیت وفرهنگ آن رادر خود پرورش داد.
آموخته ام که……اولینشرط رسیدن به هدف،علاقه است.
آموخته ام که……انسانبزرگ در اندوه آنچه ندارد فرو نمی رود،بلکه از آن چه دارد لذت می برد.
آموخته ام که
……اگر نمی توانم ستاره باشم،لزومی ندارد ابر باشم.
آموخته ام که……ایمانیعنی خواستن بدون انصراف و توکلبدون انقطاع.
آموخته ام که……وظیفهسبب می شود تا کارها را به خوبی انجام دهم ،اما عشق کمک می کند تا آن را به زیباییانجام دهم.
آموخته ام که……آیندهمکانی نیست که به آن جا میروم بلکه جایی ست که خود آن را به وجود می آوریم.
آموخته ام که……همیشهآخرین کار من،بهترین کارم باشد،پس جا برای بهتر شدن همیشه باز است.
آموخته ام که……زندگیفعلی من حاصل تمام انتخاب هایی استکه داشته ام ولی این بدان معنی نیست که نمی توانم از خود تصویر جدیدی رسم کنم.
آموخته ام که……هنگاممواجهه با کاری سخت،طوری عمل کنم که انگار شکست غیر ممکن است.
آموخته ام که……همیشهباباور هایم زندگی کنم و انگیزه هایم را شعله ور نگاه دارم.
آموخته ام که……هیچ کسدر نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم.
آموخته ام که……زندگی دشواراست، اما من از او سخت ترم.
آموخته ام که……فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهدکرد.
آموخته ام که……لبخندارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد.
آموخته ام که……کوتاهترینزمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را بایدانجام دهم.

آموخته ام که ……زندگی را از طبیعت بیاموزم ، مثل ابر با کرامت باشم .چون بید متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوطمقاوم ،مثل خورشید با سخاوت و مثلرود ، روان.

 

جمعه 25/4/1389 - 10:6

 

mostafa2_gh

 

 

سلام سلام سلام

 

سلام به همه ی دوستان گل ثبت مطلبی

 

خوب و خوشید ؟

 

چه خبرا ؟

 

مارو نمیبینید در چه حالید ؟

 

خیلی دوست داشتم برگردم و فعالیت كنم ولی نمیشد  چون هدف من ثبت مطلب نبود !  هدفم دوستان بود . اگر قصد ثبت مطلب بود هر روزمیومدمو یه مطلبی میزدمو میرفتم . اما از اونجایی كه دوست ندارم بیام و به مطلبكسی نظر ندم نمیومدم كه شرمنده ی كسی نباشم . یادمه اون موقع ها یه ربع مطلب ثبتمیكردم 2 ساعت مطالب بچه هارو میخوندمو نظر میدادم . و از اونجای كه شرمنده ی كسینشم و بی ادبی نكرده باشم نمیومدم تا همچین اتفاقی نیفته .

و از همه دوستانی كه نظر دادن توی این مدت و من نتونستم جواببدم معذرت میخوام .

 

امیدوارم بتونم در كنارتون باشم

 

موفق باشید ..

 

 

** *

 

 

mostafa2_gh
چهارشنبه 23/4/1389 - 22:51

 

ایام فاطمیه را به تمام شیعیان و تبیانی های عزیز تسلیت عرض میکنم.
 
(پیشنهاد میکنم تا لود شدن کامل صفحه کمی صبر کنید)
 

 

 

mostafa2_gh

شبی در شهر پیغمبر
دل من خاطرات خلوت خود را تكرار می كرد:
به سوی خانه دخت پیمبر عزیمت كرد
دلم بی تاب می نالید
مدار چرخ و گردون و زمان گم شد
به سان نقطه ای گمگشته در افلاك می ماندم
شبی سرد و توان فرسا
شبی كه انتظار دیده ام فرجام تلخی را بشارت داد
شبی دلگیر
شبی در حسرت یك سقف
كه سالاران عالم را به زیرش سایبان باشد
چراقی و رواقی خواهش من بود یك شمعی
كه روشن باشدآنجا در بقیع خاطرات من
كجا زاری كنم ؟بر سر زنم ؟
بر باد بسپارم دفتر عمر تباهم را
برای سایبان های رهایی سایبانی نیست
برای پاسداران شرف منزلگهی در خور نمی بینم
چرا پیغمبر از این پاره های تن جدا خفتست؟
كدامین كینه چركین در این وادی رقم خوردست؟
بقیع خاطرات من دلش تنگ است
بقیع خاطرات من پراز داغ شقایق هاست
صبوری كرده این وادی برای آبی بامش
برای خاكی فرشش
برای مهر لبهایش
دل من با هزاران بی دل دیگر
تمام روزگاران ضجه خواهد زد بر بی بارگاهی امامانش
تمام قرنها
این قامت له گشته دل را
برای كاروانهای قرون تكرار خواهد كرد
نگو روح زمان مردست در اینجا
بگو روح زمان جاریست
بقیع خاطرات من پراز اسرار ربانی است

بقیع خاطرات من دلش تنگ است

 

 

  ** *

 

جمعه 24/2/1389 - 23:41
 

 

 

قضاوت مردم در مورد پولدارها و پول ندارها

 

اگر لباس تنگ و چروک و بیریخت بپوشن

در مورد پولداره : ایول عجب لباسی معلومنیست از کجا خریده ... اصل مارک داره ... فکر کنم خودش از خارج خریده
در مورد بی پوله : عجب لباس جیغی ...احتمالا" بهش صدقه دادن شایدم دست دوم

اگر مد ... مدل هچل هفتی بزنن

در مورد پولداره : اوه ببین چه تیپی زده... از سیخای سرش معلومه ژلش ایستوریای اصل ایتالیاست ... فکر کنم تیریپی که زدههمین دیروز انریکو زده ... اونجا هر چی شلوارت پاره تر باشه محبوبیت بیشتره
در مورد بی پوله : اه چه شپل ... فکر کنمبا صابون دست و صورت سرش میشوره که انقدر سیخ واستاده ... تو خونشونم که سوزن نخپیدا نمیشه یک کوک به این پاره پوره ایاش بزنه

اگر تند تند غذا بخوره

در مورد پولداره : ببین چقدر گرفتاره که مجبورهانقدر تند غذا بخوره یا هواپیماش داره میپره یا جلسه مهمی داره
در مورد بی پوله : اوووووو انگار از قحطیفرار کرده

اگر آروم و کم غذا بخوره


در مورد پولداره : احتمالا" این غذاتو رژیم غذاییش نیست و باید آهسته بخوره که معدش نفهمه
در مورد بی پوله : اینو ببین فکر کنم تاحالا همچین غذایی ندیده بلد نیست بخوره

اگر با جنس مخالف صحبت کنه

در مورد پولداره : عجب روابط عمومی بالایی... مرسی فرهنگ ... دختر و پسر براش یکیه ... آی اینطوری حال میکنم
در مورد بی پوله : این ....... رو ببین ...چه ذوقی میکنه طرف بهش ...... ... ... ندیده دیگه ... بپا نخوریش

اگر درس بخونه


در مورد پولداره : احسنت به این تدبیر واندیشه ... این تو ایران نمیمونه ... مطمئنم تو لیست فرار مغزهاست
در مورد بی پوله : خر خونیم اندازه دارهدیگه ... انقدر میخونی آخرش چی ؟!! بپا عینکت نیفته

اگر درس نخونه


در مورد پولداره : پول داره درس میخوادچیکار ... درس برا بچه بی پولا و بیکاراست
در مورد بی پوله : بدبخت از بس نون نخوردهنمیتونه درس بخونه

در مورد خانوما >>> از نوع محجبه و چهبسا چادری


در مورد پولداره : آفرین به این تربیتصحیح ... معلومه خالصانه مسلمونه ... این دختر نیست فرشتست که تو این جامعه خرابخودشو اینطوری میپوشونه
در مورد بی پوله : اوهوک ... چقد امل ...کی به تو نگاه میکنه حالا ؟!؟!؟

در مورد آقا پسرها >>> مدل ابرو قشنگو زیر ابرو گوگول


در مورد پولداره : بابا مایكل جكسون ...لئوناردو ... گاتوسو ... برم زیر ابروهای شیطونیتو
در مورد بی پوله :  خجالت نمیكشه ... آرایش میكنی ؟! این روزا دیگه دختر پسرا از هم تشخیص دادهنمیشوند ... وانگهی چی شده داداشمون

ازدواج


در مورد پولداره : یکی دو تا کمه ... منجای این بودم اصلا" ازدواج نمیکردم ... این همه حور و پری دور و برشن که بیخیالازدواج ...
در مورد بی پوله :آخی حیوونی تا دیروز عنکبوت تو جیبش یکی بود حالا دو تا شد! ضرب المثلی شد براخودش !

پیاده روی

در مورد پولداره : زنده باد سلامتی وتناسب اندام ... هیچ چیزی از ورزش و مخصوصا" پیاده روی برای تندرستی انسانبهتر نیست حتی میگن اشتها رو هم زیاد میکنه
در مورد بی پوله : کفشاشم مالی نیست کهحالا بگیم پیاده بره ... قربونش برم که همیشه بلیت خط 11 رو داره

تعویض ماشین


در مورد پولداره : بابا تنوع ... آخرینمدل ... سنت اگزوپری ... پارکینگ دیگه جا نداره
در مورد بی پوله : دبیا ... تا دیروزدنبال الاغ پدر بزرگش میدوید حالا واسه ما ماشین خریده

تعویض کار


در مورد پولداره : شکمه پره ... چه اینبشقاب چه اون بشقاب ... پول تولید میکنه دیگه چه این کار چه اون کار ... میبارهبراش
در مورد بی پوله : فقط مونده بود این بهیه جایی برسه ... از فردا جواب سلام ما رو هم نمیده

رانندگی


در مورد پولداره : فکر کنم عادت بهرانندگی نداره آخه همیشه راننده داشتن اما استیل فرمون گرفتنشو داشته باش ...انصافا" شوماخرم اینطوری فرمون نمیگیره
در مورد بی پوله : این بابا گواهینامهفرغونشو گرفته ؟!

 

**********************

اگر در متن حرفی زده شد كهباعث ناراحتی شد بخشید . بالاخره حرفایی كه زده میشه !

 

 

 

 

موفق باشید

   ** *

چهارشنبه 1/2/1389 - 10:23