• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1675
  • چهارشنبه 1385/12/23
  • تاريخ :

من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟ (2)


خداوند، ما را بر پاكى و خوبى سرشته است و با همین «زبان‏» فطرت ‏هم با ما سخن مى‏گوید، زبانى آشنا كه اگر به عمق دل و وجدانمان‏ برگردیم، دعوت و نداى خدا را مأنوس و آشنا مى‏بینیم و مى‏یابیم.

خیلى از اینها كه بدى مى‏كنند، «بد» نیستند. اصلا هیچ كس ذاتاً بد نیست، بدى را ما پدید مى‏آوریم و فطرت پاك خدایى را مى‏آلاییم. وسوسه انگیزى ابلیس، چراغ فطرت را كم سو یا خاموش‏ مى‏سازد.

اگر گوش به وسوسه شیطان دهیم، زبان فطرت نیز گنگ مى‏شود.

خدا با ما با همان زبان كه ما را سرشته است‏ سخن مى‏گوید و امیدمان‏ مى‏دهد كه: «اى كسانى كه بر خویش بدى و اسراف كرده‏اید، از رحمت‏ خدا مأیوس نشوید، كه او گناهان را مى‏آمرزد.(1)

این چیست جز مخاطب قرار دادن همان فطرت؟!

اگر شرایط محیط و جامعه بد است، چرا فطرت را بیالاییم؟ آیا بهتر نیست كه محیط را دگرگون سازیم و «فضاى فطرى‏» بیافرینیم؟...

زبان فطرت را از یاد نبریم.


معبر عشق خدا

از «بینایى‏» تا «بینش‏»، فاصله بسیار است،

همچنان كه فاصله «چشم‏» تا «دید»، زیاد است.

«بصیرت‏»، تیزبین‏تر از «بصر» است، گاهى آنان كه چشم ندارند، بیناترند. «دیده از هر كه گرفتند، بصیرت دادند». حتى «دل‏»، بهتر از«دیده‏» مى‏بیند و مى‏شناسد، ولى... به شرط آن كه «چشم دل‏» را غبار نگرفته باشد.

آن وقت، «نگاه‏» از نگریستن لذت مى‏برد، چرا كه در چشم‌اندازش‏ جلوه‏هاى دیگرى پیدا مى‏شود. به قول هاتف اصفهانى:

«چشم دل‏» باز كن كه «جان‏» بینى                                               آنچه نادیدنى است، آن بینى

معبر «عشق خدا»، از كجا گشوده مى‏شود؟ باید چشم‌انداز بصیرت تو، بالاتر و وسیع‌تر از ماده و ظاهر باشد. حتى اگر خدا را دوست مى‏دارى، نه به‏ خاطر خودت باشد، بلكه به خاطر او باشد. او كه كانون همه خوبی¬ها و زیبایی¬هاست.

وقتى كه هستى تو، عطیه و هدیه خداست، وقتى كه غرق نعمت¬هاى‏ اویى، مگر مى‏توانى دوستش نداشته باشى؟

میان عاشق و معشوق، حبیب و محبوب، دوست و دوستدار، باید نوعى ‏سنخیت و شباهت ‏باشد.

محبت ‏یك طرفه به سامان نمى‏رسد. «چه خوش بى، مهربانى هر دو سر بى...»

عشق، اگر عاشق را به همسویى و همسانى و همرنگى با محبوب‏ نرساند، نمى‏پاید. و ... اصلا از كجا كه عشق باشد؟ یك ادعاست، یا هوس!

دل، اسیر عشق كیست و چیست؟

آن كس كه گمان مى‏كند محبت خداوند را در دل دارد، ولى شب¬ها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گوید. مگر نه این كه هر دوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟!

این، محك شناخت عشق خداست.

عاشق كیست و عاشق نما كدام است؟...

وقتى كاه جان ما، مجذوب كهرباى جانان شد، آنگاه، «خدا» را مى‏بینیم، نه «خود» را، و رضاى «او» را مى‏طلبیم، نه «خویش‏» را.

این، اوج خداجویى و عرفان است و رسیدن به «آزادگى‏» و نهایت ‏«بندگى‏».

وقتى همه كارها براى خود و در جهت «خود محورى‏» باشد، اینجا نه ‏توحید، كه شرك و نه اخلاص، كه عجب و طمع، حاكم گشته است.

آن كس كه گمان مى‏كند محبت خداوند را در دل دارد، ولى شب¬ها تا صبح مى‏خوابد، دروغ مى‏گوید. مگر نه این كه هر دوستى، خلوت با دوستش را مى‏خواهد؟!

«خود»، یك چاه است.

گاهى یوسفِ روح و جانت در آن اسیر مى‏ماند و زندانى مى‏گردد. باید این یوسف گرفتار را از آن چاه بیرون آورد و «عزیز»ش ساخت.

آیا تا به حال، «هجرت در خویش‏» كرده‏اى؟

قرآن، هم «هجرت آفاقى‏» و هم «هجرت انفسى‏» را مطرح كرده است. هجرت از خود و در درون خویش، یعنى هجرت از ظلمت ‏به نور، هجرت از «سیئات‏» به «حسنات‏»، از «ریا» به «خلوص‏»، از «معصیت‏» به «طاعت‏»، از «خود» به «خدا».

باید «خدا محور» بود، تا بت «نفس‏» قدرت پیدا نكند و شیطانك‏هایى‏ چون خودخواهى، خودپسندى، خودبینى، خودستایى، خودنمایى، خودپرستى و ... در «كعبه دل‏» حضور نیابند.

اینها اگر در جان رخنه كنند و بر ساقه روح برویند، دیگر جایى براى‏ «خدا»، «ایثار»، «خلوص‏»، «تسلیم‏» و «تواضع‏» نمى‏ماند.

باید «خود» را فراموش كرد تا «خدا» را یافت.

حضرت امام ‏قدس سره فرمود:

«... و آن چاهى كه از همه عمیق‏تر است، چاه نفسانیت است‏.»(2)

كیست كه نخواهد «عزیز مصر وجود» شود و «سلطان سریر شهود»، آن‏چنان كه «شیخ بهایى‏» فرمود؟!


آینه فطرت

انسان، آفریده خداست؛ خداى خیر و كمال و جمال.

از خدا، جز «خیر» بر نیاید. پس این شر و تباهى موجود در انسان¬ها از كجا و از چیست؟

درست است كه انسان، برگزیده خدا و مسجود فرشتگان و امانت‏دار الهى است، ولى اگر به «فطرت‏»، پشت كند، اگر بُعد خاكى را بر بعد افلاكى ‏غلبه دهد، اگر در سر دو راهى نفس و خدا، فرمان دل خویش را به شیطان ‏بسپارد، همان خواهد بود كه فرشتگان هم به خداوند اعتراض كردند كه ‏آدمیزاد، تباهى آفرین و خونریز است!

مسیرى را طى مى‏كنیم، به درازاى «از اویى‏» و «به سوى اویى‏». عصاى دستمان در پیمودن این راه، «حسن انتخاب‏» است و رهتوشه ما، توجه به «هدف‏».

فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم، به شرطى كه آن را زیر گرد و غبار نفس‌پرستى دفن نكنیم.

تو، در پى چشمه نور و روشنایى مى‏شتابى، تو در «نیستان وجود»، نفیر فراق سر مى‏دهى و سرود شوق مى‏خوانى تا به اصل خویش برسى.

اگر این فطرت را بشناسى و بیابى و آن را باور كنى و بارور سازى، به خدا مى‏رسى و به مقام «قرب‏» نایل مى‏شوى. وگرنه، وقتى با دو دست ‏«طغیان‏» و «عصیان‏»، آن فطرت نورانى را به گل و لاى «فساد» بیالایى، اگر بالا هم بروى، پایینى! اگر پیش هم بروى به سوى دوزخ است و اگر قدرت هم بیابى قدرت بر گناه و فساد است و خدا نكند كه چنین شود!

دست‏ یافتن به آن «اوج‏»، در سایه «فروتنى‏» است.

رسیدن به «قرب‏»، نتیجه بیدار ساختن «فطرت‏» در همه عمر است. قلب¬هاى آماده و متواضع، بهتر و راحت‏تر جلوه‏گاه معرفت ‏حق و ظهور بندگى مى‏گردد.

صیقل خوردن جان، در سایه «پروا پیشگى‏» و «خداترسى‏» است. گل‏ فطرت هم در این بوستان مى‏شكفد و مشام دل و جان را معطر مى‏سازد.

آن كه چهره جان را در «چشمه ذكر» مى‏شوید، اهل «صفا» مى‏شود.

و ... «غفلت‏»، آیینه دل را تیره مى‏سازد.

كدام خشت تیره، تا كنون جلوه‏گاه فروغ خورشید بوده است؟...

خورشید، در آیینه روشن و شفاف است كه انعكاس مى‏یابد.

گاهى دنیا را به سان یك «زندان‏» مى‏بینى و خود را در «غریب آباد» این جهان، گرفتار وحشت و تنهایى.

این، نشان چیست؟

فطرت خداجو و خدایاب را همه داریم، به شرطى كه آن را زیر گرد و غبار نفس‌پرستى دفن نكنیم.

شاید جرقه‏اى از روح عطشناك توست كه به جهانى برتر و والاتر، ابدى ‏و جاودانه، نامحدود و بى‏پایان وابسته است. حس مى‏كنى كه در این «جا»، به همه خواسته‏هایت نمى‏رسى، دل و جانت اشباع نمى‏شود، عشقى دارى‏ كه دنیا پاسخگوى آن نیست و گمشده‏اى دارى كه در اینجا نمى‏یابى!

«احساس غربت‏» در این جهان، بازتابى از آن بُعد "ابدیت ‏خواهى" و حس "خلود و جاودانه طلب" در روح توست.

مى‏بینى كه در كاروان بشرى، یكایك به كام مرگ مى‏افتند، همه‏ عمرها پایان مى‏یابد، انرژی¬ها تمام مى‏شود. خورشید، به سردى مى‏گراید، نسل¬ها و نسل¬ها براى مردن به دنیا مى‏آیند و براى واگذاشتن و رفتن، مى‏سازند و آباد مى‏كنند، ثروت‌ها مى‏اندوزند و با دست تهى از جهان‏ مى‏روند.

راستى... چیست فلسفه این آمدن‏ها و رفتن‏ها؟

آیا «خلعت ‏خلقت‏» را براى چه مى‏پوشیم؟

از كجا آمده‏ایم؟... و به كجا مى‏رویم؟ و آمدنمان بهر چه بوده است؟ این ‏مساله بزرگ و حیاتى، هزاران سال است كه اندیشه انسان‌هاى بسیارى را به ‏خود مشغول ساخته است.

«فرزانگان‏»، با جدیت ‏به این موضوع مى‏اندیشند، تا جواب آن را دریابند. ولى... غافلان یا متغافلان، چون از دریافت و شناخت جواب درست‏ ناتوان مى‏مانند، صورت مساله را پاك مى‏كنند و این سؤال عمده را از ذهن‏ خویش مى‏زدایند و گاهى به «پوچ گرایى‏» و «نیهیلیسم‏» مى‏گرایند.

تنها عقیده به «معاد» است كه مى‏تواند به زندگى، معنا بخشد و زیستن‏ها را جهت‏دار سازد. منكران رستاخیز و نشور، خیلى زود به ‏«پوچى‏» مى‏رسند. آنان كه زندگى را فقط میان دو پرانتز «ولادت تا مرگ‏» خلاصه مى‏بینند، از تفسیر حیات، عاجزند.

كششى كه به سوى دنیاى برتر از این دنیا دارى، نشان بیدارى فطرت ‏است.

نگذار این سؤال، بى‏پاسخ بماند!...

--------------------------------------

1-سوره زمر آیه 53 .

2- تفسیر سوره حمد(امام خمینی(ر¬ه))/ص 113.

منبع:www.miadgah.ir ؛ ناهید صادقی

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
زبان فطرت را از یاد نبریم

زبان فطرت را از یاد نبریم

زبان فطرت را از یاد نبریم
عاشقان این منزل جانان ماست

عاشقان این منزل جانان ماست

عاشقان این منزل جانان ماست
طعم شیرین محبت

طعم شیرین محبت

طعم شیرین محبت
نجات از جنون عشق مجازی

نجات از جنون عشق مجازی

نجات از جنون عشق مجازی
UserName
عضویت در خبرنامه