• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3913
  • سه شنبه 1385/12/15
  • تاريخ :

بعضی ها اینطورین!


روی هیچ کدام از آگهی ها و بیلبوردها، آدرسی از آن جا نیامده است. تنها یک شماره تلفن است. «ببخشید، مرکز خرید...؟ آدرستون رو می خواستم.» این را پای تلفن به دختری که گوشی را برمی دارد می گویم.

دختر می پرسد ببخشید وقت قبلی دارید؟ پیش خودم فکر می کنم که شاید شماره یک مطب دکتر را گرفته باشم اما بلافاصله یادم می افتد، دوستی که شماره این مرکز خرید و تبلیغاتش را برای تهیه گزارش برایم آورد، گفت: « آنجا همه چیز عجیب غریب است.» با تته پته به دختر می گویم: «نه وقت قبلی ندارم». می خندد و می گوید: «شما برای چه ساعتی راحت ترید؟» فوری می گویم: «ساعت هشت امشب می شه؟» کمی مکث می کند و می گوید: «برای ساعت هشت قبلاً وقت دادم اگر اشکال نداره، هشت و نیم تشریف بیارید.» اسم و فامیل و آدرس و تلفن می خواهد من هم یک اسم و فامیل قلابی می دهم و فکر می کنم که اگر آدرس یک خانه در بالای شهر بدهم بهتر است پس یک آدرس قلابی تر هم تحویل می دهم.

آدرس را از خانم منشی می گیرم. می خواهم خداحافظی کنم اما می گوید: «با عرض شرمندگی، اما موسسه ما از پذیرفتن خانم های تنها بعد از ساعت هشت شب معذوره، باید لطف کنید و حتماً با یک همراه آقا تشریف بیاورید.» وقتی چند لحظه مکث می کنم می گوید: «ببخشیدها، اما همه اینها برای اینه که شما تا حالا تشریف نیاوردید موسسه ما دفعه اولتون، ایشاا... از دفعه های بعد که آشنا تر بشیم، این مشکلات دیگه وجودندارد.» گوشی تلفن را که می گذارم، قضیه را می گویم. تقریباً بین بچه ها برای ان که همراهیم کنند و از این مرکز خرید عجیب غریب دیدن کنند دعوا شده. آخر سر قرعه به نام هوتن الوالفتحی می افتد.

ساعت هشت و نیم سر کوچه ای که این مرکز خرید در آن جاست قرار می گذاریم. شانس می آوریم که آژانس گرفته ایم، ماشین را دم در نگه می داریم.» و وقتی نگهبان پارکینگ می خواهد جای پارکینگی برایمان کنار بنزها و BMV ها و پرادوها باز کند، می گوییم: «راننده داخل ماشین نشسته و منتظر است.» این جا هم خبری از تابلو و آگهی نیست. یک ساختمان چهار طبقه که شاید کمی هم قدیمی باشد. شبیه ساختمان های تجاری است اما هیچ شباهتی به پاساژ ندارد. دم در نگهبان دیگری که کت و شلوار به تن دارد جلو می آید و می گوید: «با ... کار دارید. باید زنگ طبقه چهارم را بزنید.» روی همه زنگ ها اسم همان مرکز خرید نوشته شده، اما به توصیه آقای نگهبان زنگ طبقه چهارم را فشار می دهم. «شما؟» این را مردی از طبقه چهارم می پرسد و من پشت در خودم را معرفی می کنم و بلافاصله در باز می شود.

در ورودی طبقه چهارم باز است، و مردی با کت و شلوار طوسی و کروات زده بیرون درایستاده ما را به داخل راهنمایی می کند. یک دستگاه آپارتمان بزرگ که پر از ویترین است. داخل هم که می شویم، باید خودمان را معرفی کنیم. راستش دلم شور می زند که هوتن فراموش کند و اسم خودم را صدا کند.

عکس 3

ویترین ها پر از کیف و کفش است و توی ویترین ها تک و توک لباس دیده می شود.

همه کفش ها و لباس ها مارک های معتبر دارند، اما روی هیچ کدامشان اتیکت قیمت نیست. بدون کمک فروشندگان نمی توانم از قیمت ها سر در بیاورم. پس به آقایی که پشت صندوق نشسته می گویم:«ببخشید، کسی من رو راهنمایی می کنه.» فروشنده ها دختر و پسرهای جوانی هستند که تا زمانی که کمکی از آنها نخواهیم، اصلاً طرفمان نمی آیند. شاید هم آنقدر تیپ و قیافه مان نسبت به مشتریان دیگر ساده و معمولی است که آنها هم فکر می کنند اشتباه آمده ایم! پسر جوانی که کت و شلوار و کراوات ست شده و شیکی به تن دارد مامور راهنمایی من می شود. یک کیف و کفش نشان کرده ام فوق العاده معمولی است، اما مارک معتبری روی آن نصب شده است. دلم می خواهد از آن شروع کنم، می گویم: «قیمت این کیف و کفش؟» نگاهی به کیف و کفشی که نشان می دهم می اندازد و می گوید: «کفش این کار 680 هزار تومن هست و کیفش 420 هزار تومن روی هم یک میلیون و صد هزار تومان.» دوباره به کفش نگاه می کنم، فکر می کنم من اشتباه کردم. حتماً این کیف و کفش چیز دیگری دارند که من ندیده ام، اما ...

سراغ چیزهای دیگر را می گیرم. یک دامن لی کوتاه ساده با یک بلوز قهوه ای آستین کوتاه شبیه همین بلوزهای تریکوی چسبان که با هم ست شده اند، آنها هم مارک دارند.

به ویترینی که لباس ها داخل آن نمایش داده می شوند اشاره می کنم و با هیجان خاصی می گویم: «وای. این لباس ها چقدر قشنگه! قیمتش چنده؟»

«قیمت دامن حدود 500 هزار تومان است و بلوز هم 280 هزار تومان.اگر هر دو را بخرید، 80 هزار تومن هم تخفیف داره!» کمی مکث می کند و می گوید: «شما خوب موقعی اومدید الان حراج ماست. روی هر یک میلیون تومان خرید، 200 هزار تومن گیفت(جایزه) داریم.» سعی می کنم خودم را از شنیدن این مطلب هیجان زده نشان دهم و می گویم: «وای چه عالی! شما غیر از کیف و کفش ها و لباس هایی که داخل ویترین است، اجناس دیگه ای هم دارید؟»

بلافاصله سرش را به علامت مثبت تکان می دهد و می گوید:«سه طبقه دیگر هم انبار هستند. شما اگر هر لباس یا کفشی بخواهید کافی است بگویید که قصد دارید چقدر هزینه کنید و سایزتان را بدهید. ما هم 10 تا پانزده مدل با توجه به درخواست تان برایتان می آوریم.»

ببخشید قیمت کفش هایتان از چقدر شروع می شود؟ کمی فکر می کند و می گوید:« از 480 هزار تومان تا یک میلیون و 800 هزار تومان بستگی دارد که شما چقدر بخواهید هزینه کنید.»

از لباس های شب می پرسم، می گوید: « لباس های شب هم از 700 هزار تومان شروع می شود تا دو میلیون و نیم باز هم بستگی به خواسته شما دارد.» با این که از قبل وقت گرفته ایم و توقع داشتم که تنها خودمان مهمان باشیم، اما خانم ها و آقایونی را می بینم که میان کیف و کفش ها قدم می زنند وانتخاب می کنند. به فروشنده می گویم:« شنیده ام لباس های شما تکه، این برای من خیلی مهمه.» لبخندی می زند و می گوید: «معلومه وقتی شما برای یک کفش یک میلیون و نیم هزینه می کنید، توقع ندارید که همون رو پای همسایه تون هم ببینید. ما از هر کار فقط یکسری وارد می کنیم. یعنی از هر مدل کفش از سایز 36 تا 40 را وارد می کنیم.»

نگاهی می کنم، می گویم:« پس اگر پای همسایه مان یک سایز از پای من کوچک تر یا بزرگ تر باشه می تونه از کفش من بخره؟» با تعجب نگاهم می کند و می گوید:« خانم شما دیگه خیلی وسواس دارید. ما که نمی تونیم فقط سایز شما کفش و لباس وارد کنیم.» می خندد و می افزاید:« اگر به شما باشه فکر کنم همه مسافرها رو تو فرودگاه باید بگردید که یک وقت مشابه کفش و لباس شما با خودشون نداشته باشند.» آن طرف چند پالتو آویزان است. یک پالتوی زنانه از جنس فوتر که هیچ دکمه ای ندارد و به جای دکمه با قلاب و سگک بسته می شود. قیمتش به یورو گفته می شود. 17 هزار یورو برای یک پالتو. با خودم فکر می کنم که اگر حدود 20 میلیون تومان پول داشته باشم چه کارها که نمی کنم. اما صدای دختر جوانی که سر حساب و کتاب اش با فروشنده چانه می زند افکارم را پاره می کند. 2 جفت کفش و 2 تا کیف و یک بلوز و دامن تمامی خرید این خانم جوان است که خودش را دختر یکی از جواهر فروش های معروف شهر معرفی می کند. فاکتوری هم که تقدیمش می کنند مبلغ ناقابلی است. پنج میلیون و سیصد هزار تومان بابت خریدی که انجام داده و فروشنده می گوید:«هیچ تخفیفی نداریم. شما توی حراج ما خرید کردید و روی هر یک میلیون تومان دویست هزار تومان تخفیف گرفته اید.» دست آخر یک پیراهن هدیه می دهد و می گوید:« این هم هدیه به شماست. قیمت این پیراهن 280 هزار تومان است. پس چانه نزنید!» دختر با دل چرکینی دسته تراول چک هایش را بیرون می آورد و انگار که هزار تومانی می شمرد تراول ها را می شمرد و پنج میلیون و سیصد هزار تومان تقدیم می کند!

دختر دیگری چیزی نخریده و تنها یک جاسوئیچی برداشته که چون از پوست کروکودیل است 280 هزار تومان قیمت دارد. آنقدر خریدش ناقابلاست که انگار خودش هم رویش نمی شود تقاضای تخفیف کند.

دلم می خواهد بیشتر بگردم. قدم می زنم و قیمت می پرسم. یک مشتری داخل می شود از مشتری های قدیمی است. صندوق دار جلوی پایش بلند می شود و می گوید: «اینجا خیلی شلوغ است. فکر می کنم اگر تشریف ببرید پایین، بهتره.» یکی از فروشنده ها را صدا می کند تا مشتری سفارشی را به طبقه پایین راهنمایی کنند. هنوز مشغول بازرسی ویترین ها هستم که دختر دیگری برای حساب و کتاب جلو می آید. یک جفت کفش و کیف خریده و یک پیراهن. کل حسابش دو میلیون و سیصد هزار تومان شده است. سیصد هزار تومان را نقد می دهد و دو میلیون تومان را چک می دهد. فروشنده نگاهی به چک می اندازد و با کمی تعلل و شرم می گوید:«ببخشید خانوم، چک شما امضا ندارد.» و چک را برمی گرداند. دختر با تعجب نگاه می کند و می گوید:« ببخشید، این چک از طرف نامزدم هدیه بوده. احتمالاً فراموش کردند که امضا کنند.» لباس ها را پس می دهد و بیرون می رود تا امضای چک را بگیرد. پیش خودم فکر می کنم که شاید او هم مثل ما آمده نفوذی و اصلاً قصد خرید ندارد! نگاهی به فروشنده می کنم و می گویم: «من نمی دونستم که شما لباس شب هم دارید. فردا با مامان میام که لباسم رو با کیف و کفشم ست کنم.» فروشنده لبخندی می زند و می گوید:«خواهش می کنم. شما هر وقت بخواهید می توانید تشریف بیاورید.» می پرسم آیا باید باز هم وقت بگیرم. می خندد و می گوید:«نه ،نه. اگر صبح تشریف بیاورید که احتیاج به وقت نیست. اما پنج بعدازظهر به بعد اینجا شلوغه. برای سرویس دهی بهتر باید وقت بگیرید.» موقع بیرون آمدن سه نفر تا دم در بدرقه مان می کنند. شاید پیش خودشان فکر می کنند که«اینها برای چی آمده بودند؟»

منبع: چلچلراغ

UserName