• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 2244
  • دوشنبه 1385/12/14
  • تاريخ :

من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟


یك سؤال بزرگ و جدى، همیشه پیشِ روى صاحبدلان بوده است، و آن این كه:

«من كیستم، كجایم و به كجا مى‏روم؟»

و تو، اگر صاحبدلى؛

اگر به ژرفاى حیات و هستى اندیشیده‏اى؛

و اگر از «سطح‏»، به «عمق‏»، راه برده‏اى؛

حتما به این «سؤال بزرگ‏» هم فكر كرده‏اى؛

زندگى یك «راه‏» است، و ... هر راه، مقصدى دارد كه باید به آن رسید.

هیچ اندیشیده‏اى كه در پرواز به سوى «هدف خلقت‏»، چه عاملى به تو نیرو مى‏بخشد و با كدام بال مى‏توانى به سوى آن «افق روشن‏» پرواز كنى؟ و چه چیزى بال پروازت را مى‏شكند؟...

اگر «موانع‏» را نشناسى، چگونه مى‏توانى از آنها عبور كنى؟

اگر «استعداد» و «توان‏» خویش را محاسبه نكنى، با كدام طرح و برنامه ‏در «راه معنى‏» گام خواهى نهاد؟

وقتى آب بركه‏اى، غیر از چهره آشكارش، عمقى هم دارد؛وقتى سطح زمین، غیر از این پوسته، ژرفاى ناپیدایى هم دارد؛

و ... وقتى گستره خاك و پهنه محیط، تنها همین «پیرامون‏» ما نیست، بلكه افق‌هاى دور دست‏ترى هم دارد كه با این چشم، دیدنى نیست، چرا در «مجموعه هستى‏» و «كل آفرینش‏»، چنین نباشد؟

برخى رفتارها، حركت تو را شتاب مى‏بخشد، و برخى خصلت‌ها مانع ‏حركت مى‏شود.

از «خداجویى‏» تا «خودخواهى‏» فاصله زیادى است.

انسان نیز در این میانه، در گرو یك «انتخاب‏» به این یا آن مى‏رسد و از لذت آن یا رنج این، برخوردار مى‏شود.

در یكى «طراوت روح‏» است، در دیگرى «افسردگى جان‏»!

اصلا بیا قدمى در دنیاى؛ تو در توى دل و جهان شگفت روح و روان ‏بزنیم. «نفس‏» هزار چهره، چه دام‌هایى كه پیش پاى ما نگسترده است و ابلیس وسوسه‏گر چه نقشه‏ها كه برایمان نكشیده است.

مى‏دانى «نفس اماره‏» چیست؟

همان كه سر دو راهى «دل‏» و «دین‏»، وسوسه مى‏كند تا خواسته دلت را بر فرموده دین ترجیح دهى؛

زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آن‏ مى‏سوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پیوسته است، و مرگى است ‏به نام زندگى.

همان كه به «خوشى امروز» فرا مى‏خواند و ... «فرداى نیامده‏» را از ذهنت‏ بیرون مى‏كند و اگر بتواند، تو را پاى دیوار «حاشا» مى‏نشاند و به‏ كامت زهرابه «تردید» مى‏ریزد!

آیا نمى‏خواهى «هجرتى در درون‏» داشته باشى؟

براى «سیر آفاق و انفس‏»، گامى دیگر و عصایى دیگر و تن‏پوشى دیگر لازم است.

... آیا مهیایى؟

زیستن در دامن رنج‌ها و پذیرفتن محدودیت‌ها، براى رسیدن به‏ آسایش و برخوردارى است.

رنج دنیا، راحت آخرت را در پى دارد؛

و ... محدودیت دنیوى، نعمت و رفاه آخرت را. ولى براى آنان كه آن‏ «مرحله‏» را باور داشته باشند و آگاهانه و انتخابگرانه، «نقد دنیا» را فداى‏ «آخرت‏» كنند.

وگرنه، كم نیستند كسانى كه رنج دو جهان و عذاب دو سرا را خواهند داشت و محرومیت هر دو مرحله را خواهند چشید: «خسر الدنیا و الآخرة‏».

براى زیستن در دامن رنج‌ها و تحمل ابتلائات، باید منطق داشت. قیچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمى‏كند و بحران اندیشه را افزون‌تر مى‏سازد.

این زندگى به جایى بند نیست،

گاهى مثل شكستن ساقه‏اى در طوفان، غرق شدن قایقى در دریاى ‏مواج، مرگ راه گم كرده‏اى در كویر خشك، پژمردن گلى در دست‌هاى یك‏ كودك، سوختن و دود شدن مشتى زباله، تركیدن یك حباب بر روى آب‏ است. گاهى ورق كتاب زندگى، به تعبیر «صائب تبریزى‏»، «به نسیم مژه بر هم زدنى‏» نابود است.

براى زیستن در دامن رنج ها و تحمل ابتلائات، باید منطق داشت. قیچى كردن باور از آخرت، مشكلى را حل نمى‏كند و بحران اندیشه را افزون تر مى‏سازد.

آن كه زندگى را، نوعى جان ‏كندن تدریجى مى‏داند، اگر خدا را در زندگى ‏و عقیده به معاد را براى پس از زندگى نداشته باشد، راست مى‏گوید.

زندگى بدون اعتقاد به خدا و معاد، جهنمى است كه انسان در آن‏ مى‏سوزد و زندانى است كه انسان، گرفتار عذاب پیوسته است، و مرگى است ‏به نام زندگى.

ولى همه اینگونه نمى‏بینند و نمى‏شناسند.

اقبال لاهورى مى‏گوید:

مذهب زنده‏دلان، خواب پریشانى نیست از همین خاك، جهان دگرى ساختن است

تنها «آخرت‌گرایى‏» است كه به «حس خلود» كه در نهاد و عمق فطرت ‏ماست پاسخ مى‏دهد و معماى حیات و «راز بقا» را براى ما كشف مى‏كند.

نقداندیشان مادی¬‏گرا و دنیاباور، از حل این معما عاجزند و از «وسعت‏ وجود» و «عمق هستى‏» بى خبرند.

وقتى آب بركه‏اى، غیر از چهره آشكارش، عمقى هم دارد؛

وقتى سطح زمین، غیر از این پوسته، ژرفاى ناپیدایى هم دارد؛

و ... وقتى گستره خاك و پهنه محیط، تنها همین «پیرامون‏» ما نیست، بلكه افق‌هاى دور دست‏ترى هم دارد كه با این چشم، دیدنى نیست، چرا در «مجموعه هستى‏» و «كل آفرینش‏»، چنین نباشد؟

ما هم «جهان غیب‏» داریم، هم «غیب جهان‏».

هستى، تنها همین نیست كه به چشم مى‏بینیم و با حس، درك ‏مى‏كنیم. آنچه را هم كه مى‏بینیم و حس مى‏كنیم، همه حقیقت اشیاء نیست. در وراى این «عالم محسوس‏»، عوالمى وجود دارد، نامرئى و نامحسوس، كه همان غیب جهان است. و در عمق این «جهان فیزیكى‏» هم، حقیقت نابى هست، فراتر از ماده، كه «متافیزیك‏» نام دارد و «جهان ‏غیب‏»!

آن «نادیدنى‏»‌ها را با چشم و نگاهى دیگر باید دید، با «چشم دل‏».

و آن «ناشنیدنى‏»ها را نیز باید با «گوش جان‏» شنید.

رسولان الهى، كه پیام آورانى از آن جهان‏اند، آمده‏اند تا چشم و گوش ‏بشر را به همین حقایق بگشایند. آمده‏اند تا به «دید» انسان، هم «وسعت‏»ببخشند، هم «دقت‏»، هم «عمق‏».

فقط پیش پاى خود را نبینیم، كه آفاق گسترده‏ترى هم هست.

فقط سطح و ظاهر را نشناسیم، كه عمق و ژرفایى هم هست.

"ناهید صادقی"

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
من کیم ؟

من کیم ؟

من کیم ؟
حركت براساس منحني

حركت براساس منحني

حركت براساس منحني
مقصدت كجاست؟

مقصدت كجاست؟

مقصدت كجاست؟
از سلول تا كهكشان

از سلول تا كهكشان

از سلول تا كهكشان
UserName
عضویت در خبرنامه