• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1379
  • پنج شنبه 1385/12/17
  • تاريخ :

اینجا چراغی روشن است

گزارشی از سكونت خانواده ای در گوشه خیابان


خبرگزاری مهر- گروه اجتماعی: «دلم می خواد یه سقف بالا سر داشته باشیم. از در به دری خسته شدم. الان چند شبه كه صاحب خونه بیرونمون كرده. سردمونه، من و 7 تا دیگه؛ از برادر و خواهر و پدر و مادرم حالا دیگه سقف نداریم. پیاده رو خونمون شده...».

اینجا چراغی روشن است، نبش پارك دانشجوی خیابان انقلاب تهران. «صاحب خونه بیرونمان كرده است. با امشب می شه 3 شب. خونمون فلكه دوم تهرانپارس بود اما 3 روز پیش اسباب و اثاثیه مان را بار زدیم و اومدیم این جا تا نزدیك كمیته امداد باشیم.»

علی این را می گوید. او زیر سقف كوتاهی از پلاستیك و زمینی از جنس سنگ فرش خیابان درس و مشق را رها كرده و دلش برای كتاب فارسی دوم دبستان لك می زند. باد آخرین امیدها را با خود می برد.

كفش های وصله پینه شان جلوی دری از پلاستیك است. سقف كوتاه خانه خیابانی را كه پس بزنی 8 بچه قد و نیم قد می بینی. علی كوچولو با عینك ته استكانی خود را پشت چادر تنها دختر خانواده پنهان می كند.

صدای سرفه می آید، همه سرفه می كنند. پیك نیك خاموش جلوی در است. بوی دربدری از لحاف و تشك پهن بر زمین، به مشام می رسد. مادر خانه گوشه چشمانش را با چادر نیمه افتاده بر دوش پاك می كند، همان طور كه چادر را می چلاند می گوید: «رویت را بكش مادر، بدتر می شی.»

یكی از پسران خانه، كارگر آشپزخانه است، باید برود، زنش قهر كرده حالا او هم با خانواده زندگی می كند. پسر دیگر خانه سر از زیر لحاف نارنجی بیرون می آورد، سری تكان می دهد و می گوید: «بدبختی از در و دیوار می آید بعد به آدم می گن شما دارید فیلم بازی می كنید. ما 29 ساله تو این تهرونیم. 20 سال پیش مشهد بودیم. هی رفتیم پاكدشت و هی برگشتیم تهرون اما هر روز وضعمان بدتر از قبل شد. آقام (پدرش را می گوید) چند بار رفت پیش آقای... نامه نوشت گفت ما بدبختیم. انگار شوخی بود آن قدر صدایمان را نشنیدند كه آخر آواره خیابان شدیم. الان باید به فكر خودم باشم اما دو زار پس انداز ندارم. هر چی داشتم خرج خواهر و برادرم كردم. آینده من به جهنم...، نمی دونم تا كی باید ور دل بابام دست فروشی كنم و آخرش هم هیچ... .

دختر تازه دیپلم گرفته دهانش باز نمی شود حرف بزند. چشمانش اما همه چیز را می گویند. مثل چراغ بالا سر خانه ای كه دیگر نیست... پسر دیگر خانه مجله ای ورق می زند تا كاری كرده باشد. عابران تیر و تخته ها و تمام اسرار زندگی شان را ورانداز می كنند. بوی گرم خاك و یخ زدگی نفسها با زمستان درهم می آمیزد. چراغی بالای سر سقف نایلونی خانه خیابانی این خانواده 10 نفره پهن است.

حالا آنها اخطاریه و شكایت صاحب خانه، چهار دیواری قدیمی 72 متری اجاره ای ماهی 150 هزار تومان با پیش پرداخت 500 هزار تومان را به اجبار رها كرده اند و با كلی نامه مچاله چند ساله درخواست كمك به پیاده رو پناه آورده اند.

سن و سال دقیق بچه ها را نمی دانند. پدر خانواده شناسنامه ای درمی آورد و با انگشت اشاره می گوید: «نگاه كنید ببینید چند سالشونه. به ما می گن مهاجرید. بابا به خدا الان 20 ساله كه اینجاییم. به تعداد موهای سرم رفتم استانداری گفتم یه انباری هم بدن راضی ایم. گفتن حالا برید مسافرخونه تا جایی پیدا كنیم بهتون بدیم، اما خبری نیست. با كامیون وسایلمون رو آوردیم اینجا. می گن شما كه پول كامیون داشتید حتماً پول اجاره یه خونه رو هم دارید....».

آهی می كشد و ادامه می دهد: «آخه كدام پدری حاضره زن و بچه اش را بندازه گوشه خیابان! همه در قلب یخ زده زمین لانه كرده اند. اضطراب از صدای نفسهای خواب آلود بچه ای كه سر در زیر بالش پنهان كرده موج می زند.

عابران بی اختیار اسباب اثاثیه رها شده در خیابان را لمس می كنند.

خونه تكونیه؟ این را عابران می پرسند. آخر دم عید است. بچه های دیگر برای خرید عید، خیابان چهارراه ولیعصر«عج» را تندتند بالا می روند اما چشم علی پشت عینكش نمناك است.

«نه آقا جون خونه تكونی نیست. دل آدم تكون می خوره وقتی می بینه...» عابری زیر لب این را می گوید.

كاش یه سقفی داشتیم، بزرگترین آرزوی ما همینه...

هنوز چراغی روشن است.

UserName