• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 6995
  • يکشنبه 1382/7/13
  • تاريخ :

ناگه غروب كدامین ستاره



آقا جان مرده بود. چرا كه مدتها بود عینك پنسی اش روی طاقچه بود. با شعاعهایی از شكستگی كه بر شیشه سمت راست آن افتاده بود و بر كلاه شاپویش هم، سوراخی كه مثل خوره، پیش می رفت و هر روز بزرگتر از روز پیش می شد. برای همدم، باور این اتفاق چندان هم دشوارنبود. مگر نه اینكه یاس دیواری خشك شده بود و به جان گلابی پیوندی باغچه شته افتاده و پله های زیر زمینی كه آب باران سستشان كرده بود، فرو ریخته بود.­­

به همین دلیل ساعتها، روی مبل چرمی پایه كوتاه، یادگار او می نشست و به همه روزهایی كه پر شده از یادش بود، فكر می كرد.

آقا جان همیشه همین جا می نشست. درست همین جا. بر تشكچه پنبه ای مربع شكلی كه رویه ای از چهل تكه داشت و روی مبل جاسازی شده بود و به رادیوی فادای سبز كوچك دو موجش گوش می داد. بی آنكه همدم را ببیند و یا صدایش را بشنود.

بعد رفتنش هم، همدم بود كه بیشتر ساعات روز، روی همین مبل می نشست و با نوك انگشتانی كه لاغر بودند و زرد، شروع به نوازش رویه تشكچه می كرد. اما دیگر حوصله این را نداشت كه بلند شود و عینك را از لبه طاقچه بردارد تا از روی روزنامه كهنه، اخبار جنگی را كه دیگر نبود، بخواند و یا چراغ سبز رادیوی دو موج را روشن كند و به نوایی گوش كند كه آن همه آقا جان را سر شوق می آورد. فقط دوست داشت گاهی با نوك عصا، دست بقچه اش را از زیر مبل بیرون بكشد. برای اینكه بنشیند و چهل تكه بدوزد. اما همین كه با زحمت، سوزن را نخ می كرد و می آمد كه شروع كند، آقا جان جلویش می ایستاد و بین او و خورشید،  قد می كشید و سایه دراز و سیاهش را سد راه نور می كرد، تا جایی كه همدم مجبور به اعتراض میشد:" مرد برو كنار، بگذار كارم را بكنم."

اما آقا جان لج می كرد و همانطور بالای سرش می ایستاد كه " پس دواهای من چه شدند؟ غذایم كو، آب هندوانه ام؟!"

همدم آه می كشید. سوزن را به لبه پارچه ای كه می دوخت می زد . آن را به گوشه ای می انداخت. پنجه دستش را به دور گلوی عصای چوبی كه سری به شكل اژدها داشت حلقه میكرد و به زحمت راست می ایستاد. اما تا رو بر می گرداند، آقا جان بالا می رفت ، بالا و بالاتر. كنج سقف می نشست و شروع می كرد به تار بستن.

آنوقت صدای زن همسایه تو سر همدم می پیچید كه " خیالاتی شدی زن، خوب دو سه روزی برو خانه دامادت. پیش نوه هایت. هم هوایی می خوری و هم فكر و خیال از سرت می رود." همدم دوباره بر می گشت طرف مبل. روی همان تشكچه می نشست و ساعتها و ساعتها به روبروزل می زد، تنها یك بار بلند می شد تا لقمه ای غذا بخورد و دواهایش را و بعد دوباره روی مبل می نشست و این بار مچاله و كوچك شده می خوابید، تا صبح.

و همین كه چشم باز می كرد باز آقا جان پایین می آمد، قد می كشید. باریك و بلند روبرویش می ایستاد:" همدم نگفته بودم پیاله شكر را از وسط اتاق بردار؟ می خواهی پایم به آن بخورد و همه جا پر از شكر شود" همدم هنوز دست نماز نگرفته، عصا را برمی داشت و با سر اژدها ظرف شكر را جلو می كشید و آن را زیر پایه مبل پنهان می كرد . بعد بلند می شد تا از روی فرشی از سوزن بگذرد. به هر جان كندنی بود می رفت ودست نماز می گرفت.

با صورت آبچكان می آمد و روی مبل می نشست . میز كوچكی را جلو می كشید، سجاده را پهن می كرد و نمازش را نشسته می خواند.اما هنوز سلام نداده بود كه نق نق او بلند می شد:" زن قیچی باغبانی من كجاست؟ نگفته بودم آن را از اینجا برندار؟ نشد یك بار چیزی را بخواهم"... او به زحمت نمازش را تمام می كرد.از جا بلند می شد و با پاهایی كه سوزن سوزن می شد و مفصل های كه صدا می كرد، می رفت و از زیر تل رختخوابها، قیچی را بیرون میكشید و آن را روی لبه طاقچه می گذاشت.

- دفعه آخر خودت اینجا گذاشتی، چرا حواست را جمع نمیكنی مرد؟ چرا همه چیز را از من می خواهی؟

اما دیگر جوابی نبود، انگار كه یكی بود و یكی نبود، كه غیر خدا هیچكس نبود و همدم می زد زیر گریه. آنوقت زن همسایه می آمد تو پاشنه در می ایستاد و می گفت:" خیالاتی شدی، كه تنهایی خیالاتی ات كرده ، كه دخترت، دخترت، دخترت، دخترت.

آقا جان مرده بود. این را عینك شكسته سر طاقچه می گفت كه مدتها همانجا بود و قیچی باغبانی كه زنگ زده بود و یاس دیواری كه خشك شده بود و درخت پیوندی گلابی كه شته ها...

همدم گاهی هم كنار پنجره اتاق می رفت پنجره ای كه رو به زمین چمن باز می شد.

زمینی كه مستطیل شكل بود و سبز سبز می زد. اما از وقتی كه آقا جان مرده بود انگار كه، همه جایش را خاكستر پاشیده بودند.

جوانهایی هم كه، آن وسط به دنبال توپی گرد می دویدند، همه نقشی از جوانی او را كه مرده بود داشتند. انگار كه داشت جلوی آینه ای كه تا بی نهایت را نشان می داد بازی می كرد. درست مثل سی و چهار سال پیش . اما هر وقت كه همدم از نگاه كردن خسته و خسته تر می شد آنها هم یكی یكی همراه توپی كه پرواز می كرد، توی آسمان پر می كشیدند وبه طرف دروازه ای كه رو به طرف مغرب بود، می رفتند و می گذشتند. تا جایی كه او دیگر نمی توانست ببیندشان. آنوقت مجبور می شد برگردد و آرام آرام به طرف مبلی برود كه هنوز گرمای تن آقا جان در آن بود. تا بنشیند و ساعتها به غباری نگاه كند كه روی همه چیز را پوشانده بود و به ساعت دیواری كه عقربه هایش روی همان ساعتی كه آقا جان مرده بود، خوابیده بود. بعد او از سایه درختها بود كه می شد فهمید تا تنگ غروب چقدر مانده است.

تنها ساعت هفت صبح را می توانست از آمدن زن همسایه بفهمد. زن لاغر و لندوك بود. با موهایی تنك و چشمهایی مورب. می آمد و همانطور توی پاشنه در می ایستاد. هیچوقت حاضر نمی شد تو بیاید و یا روی صندلی لهستانی كهنه ای كه همان جلوی در بود بنشیند.

اما با چشمهایش همه جای اتاق را می گشت و آب دهانش را فرو می داد و می گفت، خیالاتی شدی، چرا نمی گویی، دخترت، دخترت، دخترت،دخترت.

نه نمی دید. آقا جان را نمی دید كه آن بالا به سقف چسبیده بود. شیشه شیر را به دستش می داد و با چشم، اتاق را می گشت و همدم دلش می خواست كه زن زودتر برود تا صبرش، صبر زردش، مثل یك گل، چتر باز كند. همه جا را زیر پرش بگیرد به این امید كه دخترش بیاید. از وقتی كه آقا جان مرده بود ریشه او هم قیچی شده بود. می گفت كه گرفتار است، كه كار دارد، كه بچه ها، كه شوهرش و ... همدم تحمل می كرد. تنهایی را. ساعتها و ساعتها و توی خلوتش به دخترش هم فكر می كرد. به او كه روزگاری دختر كوچكی بود. موهای سیاهی داشت. با چتر زلفی كه روی پیشانی اش می ریخت و چشمهایی كه مثل دانه تسبیح سیاه بودند. به آن روزها كه روی زانوی آقا جان می نشست و لی لی لی لی حوضك بازی می كرد و برایش می خواند:" اهل و گهر، حلوای تر و قرص قمر..." اما حالا ... از آن سالها چقدر گذشته بود. به اندازه چینهایی كه كنار لب و پایین چشم و روی پیشانی اش را پوشانده بودند؟ به اندازه دانه دانه موهای سیاهی كه رنگشان پریده بود؟

همدم امروز هم چون هر روز تنها بود، راستی چرا دخترش نمی آمد؟ مخصوصاً حالا كه آقا جان قهر كرده و لب از روی لب بر نمی داشت.

غروب بود كه كلید در قفل در چرخید. تمام گردی صورت دخترش در قاب در ظاهر شد. همدم انتظار خنده او را داشت،اما... چقدر خسته اش دید. پس بچه ها كجا بودند؟ دختر آمد. مثل همه دخترهایی كه به دیدن مادرشان می روند و همدم صدایش را نوشید، گرد پایش را چون سرمه به چشم كشید. از تلخی چهره اش به خود لرزید و بعد سایه اش را بین خود و خورشیدی كه می رفت تا غروب كند، دید.

می دانی مادر، می خواستم چیزی بگویم. رویم نمی شود. اما... ما احتیاج به پول داریم. می دانی كه زمین را می سازیم، اگر، اگر می شد اینجا را فروخت. اصلاً خانه را می خواهی چكار؟ تنهایی خیالات برت می دارد. دعایی می شوی. اگر بخواهی نزدیك خودمان اتاقی برایت...

همدم به حلقه برنجی كهنه دستش خیره شده بود. حلقه چه می لرزید. سرش را بلند كرد . آقا جان آن بالا بود. داشت نگاهش می كرد. می خواست بگوید نه... اما دختر را دید كه به طرف صندوق رویه مخمل گوشه اتاق رفت.

حالا شده بود یك دختر بچه كوچك، با چتر زلفی بر پیشانی و پاهایی كه لجوجانه روی سقف صندوق كوبیده میشد. می خواهم، می خواهمش. قفل توی مشت دختر بود. همدم نگاهی دوباره به آقا جان كرد كه كنار پنجره رفته بود و خیره به زمین چمن. همیشه همین بود. هر وقت كه باید به دادش می رسید، دیگر نبود. اگر هم بود دیگر نبود و حالا باید چكار می كرد؟

همدم دستش را دراز كرد و سر اژدها را چسبید . به زحمت بلند شد و از روی فرشی از سوزن گذشت. دست به گلویش برد. كلید كوچك طلایی را كه به نخ سیاهی بود در آورد. به زحمت خم شد و كلید را در قفلی كه در مشت دختر بود پیچاند.

در صندوق باز شد. بر روی چند قواره پارچه ندوخته، خلعتی اش بود و بردش و لا به لای آنها سدر و كافور و چوب كوچكی از درخت انار و تربت آب ندیده و برروی همه، قباله خانه. همدم فقط خلعتی اش را برداشت و آهسته آهسته به طرف مبلی برگشت كه هنوز گرمای تن آقا جان را داشت اما دید كه دختر قباله را برداشت. باز كرد . ورق زد، زیرورو كرد و در ساك دستی اش جا داد.

حالا می رفت تا برایش چای درست كند ویا با دستمالی گردگیری كند. شاید هم جارویی می كشید. اما چرا سربلند نمی كرد تا تیله شكسته چشمهای همدم را نگاه كند.

دقایقی دیگر دختر رفته بود و در صندوق همانطور باز. همدم خلعتی را به تن كشیده و سرش را به پشتی مبل تكیه داده بود و چشمها بر هم . آفتابی كه می رفت غروب كند، بر پیشانی اش مهری نشانده بود. شاید تنها نقطه گرم وجود او همین یك لكه سرخ نور بود، كه تا دقایقی دیگر هم دیگر نبود. كه غروب به شب می پیوست.

پی نوشت:

*- عنوان قصه برگرفته از شعر شاعر بزرگ مهدی اخوان ثالث است.

نویسنده: راضیه تجار

UserName