• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 1753
  • يکشنبه 1382/7/6
  • تاريخ :

تسبیح

حسین جان ! ذكرهایم به هزار هزار رسیده است و هنوز از تو خبری نیست . خودت گفتی حكایت این تسبیح ، حكایت شاهپرهای سیمرغ است . گفتی كه یك دوره ذكر « بالحسین » بگویم ،‌ هر جا كه باشی ، حاضر می شوی ، یادت هست ؟ حالا اینجا ، زیر این همه سنگ و آجر ، توی این كانال  كوچك ، مابین تیرآهن ها  گیر افتاده ام .  از صبح كه نهالستان را زده اند ، كار من شده است ذكر « بالحسین » ، شاید كه بیایی . و نیامدی .

تسبیح بی رنگ است ، مثل اشك چشم كه در دل هر دانه اش ، یك قطره كوچك قرمز جا داده باشند ، مثل خون ، گفتی  تسبیح را از پیرزن دستفروشی خریده ای ، در آبادان روزهای آرام ، گفتی  پیرزن به زبان مادران عرب ، برای بچه ایكه نداشت ، لالایی می خواند : دلی لای ، دلی لای ...

گفتی  تسبیح را برای من خریده ای تا سرگرم باشم و با ذكری ، روزهای دوری را كوتاه كنم . اما همیشه  این طور نیست ، می دانی ؟  امروز صبح بوی الهام ، توی این پایگاه پیچیده بود. با اولین آژیر  خطر حمله هوایی كه دروغ بود همگی از شهر زدند بیرون ، نمی دانم چرا من از نیمه راه برگشتم .

طیبه گفت : مریم  به من الهام شده است شهر رامی زنند .

دكتر گفت:  باز دیوانگی ات گل كرده است ؟

ماه منیر گفت : من از تنهایی می ترسم ما همیشه با هم بوده ایم .

گفتم چیزی را جا گذاشته ام كه باید پیداش  كنم . برویدخودم را به شما می رسانم . حسین!دنبال تسبیح تو آمده بودم .آن را كنار رختخوابم جا گذاشته بودم . گشتم و پیدایش كردم . همینكه خواستم برگردم ، با صدای آژیر  حمله هوایی كه راست بود ، زمین لرزید و سقف ، با صدای بلند انفجار پایین آمد . حالا من از همگی بی خبرم . خدا خدا می كنم رفته باشند . حساب كه می كنم ،  می بینم باید رفته باشند .

این پاها شده اند و بال گردن من ، می بینی ، این پاها  كه تا به حال بارها مرا از مهلكه نجات    داده اند ، پاهایی كه تا می شد ، از آنها كار كشیده ام . حالا زیر این همه خاك و سنگ و تیرآهن مانده اند . اصلاً پایین  بدنم را حس نمی كنم . شاید به خاطر فشار خاك و سنگهاست . چطور افتادم اینجا ؟ نمی دانم  چطور جان به در بردم ؟  نمی دانم  اما حالا این خوابرفتگی  پاها ، اذیتم می كند  و این تشنگی .

اینجا ، در این تاریكی  محض ، قدری  به خواب رفتم . مثل بیهوشی بود. در خواب دیدم كه یك دسته سینه زن سیاهپوش ، وسط حیاط خانه امان نوحه گرفته اند و سینه می زنند. توی آنها ، عباس شوهر طیبه خانم هم بود . من دنبال تو می گشتم ، اما پیدایت نكردم . وقتی بیدار شدم

تسبیح از دستم افتاده بود . كجا ؟ نمی دانستم . یعنی تو شهید شده ای ؟  آخر این آتشبازی غیر طبیعی است . اصلاً خود گم شدن تسبیح توی این تاریكی  ، توی این جای تنگ ، آن قدر به خودم پیچیدم ، آن قدر برای پیدا كردنش تقلا كردم ، كه بازویم را چیزی برید .تیز ، مثل لبه  یك شمشیر توی  گوشت  تنم نشست و دادم را در اورد آستین پیراهنم خیس شده . چفیه ات را از سرم باز كردم و بازوی مرا بستم . تسبیح را پیدا كردم ، ذكر « بالحسین » را از سر گرفتم .  پس چرا نمی آیی ؟

هر چهار جهت را قبله كرده ام و نماز نمی دانم صبح یا شامم را خوانده ام . اینجا ، بی قبله ، بی وضو  ، یك نماز محض داشته ام . حساب ساعتها را ندارم ،  یك نماز بی نیت ! آخر  حسا ب صبح و ظهر و شب را ندارم . حساب این  همه حسین گفتن را هم ندارم . چقدر بی حسابی سخت است . چقدر تشنگی سخت است .

انگار توی خانه خانم جانم هستم . پیش از ظهر  جمعه است . دیگ قیمه پلو را دم داده اند و منتظرند تا روضه خوان آخری ، یاالله بگوید و روضه را ختم كند .

مادرم لبه حوض نشسته است و پایین  چادرش افتاده است توی پاشویه . ماهیها پشت سرش چرخ می خورند و توی آب آبی ، یك حلقه قرمز گذرا  درست می كنند . مادرم زیر چادرش  گریه می كند وبه زمزمه می گوید : « آقا جان بمیرم برای لب تشنه ات . بمیرم برای سر وزلف غرق خاك و خونت . بمیرم برای بچه های آتش گرفته ات . »

من تشنه ام می شود . چقدر دلم می خواهد  یك كف دست از آب حوض ماهیها بخورم . خانم جانم می گوید : قطحی آب كه نیست . آن ظرف ، آن تنگ .

من اما دلم می خواهد از آب حوض ماهیها بخورم . سال وبایی است .به زور و اجبار گردن هر كداممان یك رشته سیر پوست كنده نخ كشیده كرده اند برای دفع مرض . بوی سیر مانده دارد خفه ام می كند .

- سال وبایی كه آدم آب حوض نمی خورد .

- باز دیوانگی ات گل كرده است .

- هیهات تا تو بزرگ بشوی ، عاقل بشوی

دلم می خواهد بروم زیر چادر  مادرم ، پناه بگیرم تا حرفهایشانرا نشنوم . می روم با بند تسبیحش كه دور دستش  حلقه كرده است . بازی كنم دستش را روی سرم می كشد و همانطور آرام ، دم دمی گیرد : « بمیرم برای لب و كام تشنه ات .»

از خواب می پرم . خواب كه نه ، بیهوشی به هوش می آیم . تشنگی بیداد می كند . دانه ای از تسبیح را توی دهانم میگذارم و پلكهایم سنگینم را دوباره می بندم . می خواهم از این جامی كه به من داده ای ، قطره قطره  بنوشم . دانه های تسبیح تو را می نوشم .

از آسمان لاینقطع بمب می بارد ، موشك می بارد ، طوری كه تا حال هیچ كس نتوانسته است به مدد من بیاید ، من صدای هیچ لودری رانشنیده ام .

حساب ساعت ها را ندارم . اصلاً چند روز است اینجا هستم ؟ نمی دانم اینجا تنها صدای جنگ است . صدای هواپیماها ، صدای انفجار و صدای ضد هوایی ها . اما صدای هشدار ،‌صدای زندگی و یا صدای كمك را نمی شنوم . صدای آژیر نمی آید . صدای لودرها نمی آید . صدای پای یك عابر اتفاقی ، نمی آید تا من فریاد بكشم و بگویم كه اینجا هستم . تنها صدای امیداوار كننده  صدای تیك تاك پیوسته یك ساعت است و بوی بد سوختگی كه نشان از یك آتش سوزی است . توی این بوی آتش گرفتگی ، این بوی غربت و تنهایی ، حس یك گمشده را دارم . من گمشده ام . به دلم میگویم : ای دل  گم شدن از فراموش شدن بهتر است . همیشه  یك گمشده را جستجو می كنند ، اما معمولاً كاری به كار یك فراموش شده ،ندارند . مثلاً عكس  یك گمشده را می دهند به روزنامه ها ، به امید پیدایی یا در هر چهره آشنایی به دنبالش می گردند . به امید پیدایی . اما فراموش شده مثل خاموشی یك سنگ ، توی ذهن یك آشنای فراموشكار ، تنها ، سنگینی مبهمی ایجاد میكند . یا مثل یك حفره تاریك خالی ، حس ناشناسی از یك كمبود است كه به زودی  ، جایگزین  می شود.  حسین  من فراموش شده تو نیستم . من گمشده تو هستم . پس بگرد و پیدایم كن .

اینجا  نقطه كور است . دیگر حتم دارم  كه همه ردیابها مرا گم كرده اند و گرنه  با اینهمه صداكردنت باید به من می رسیدی . دل تو هم مرا گم  كرده است و من تشنه ام . من تشنه پیدا شدن هستم .  تشنه آب هستم . تشنه یك كف دست از آب حوض ماهیها .

مادرم می گوید : ای بد پیله . این پیرزن  را این قدر اذیت نكن خوب سال وبایی است .

می گویم  : اگر بد بود ، ماهیها هم وبایی می شدند . طوری كه من نفهمم . می خندد . بعد قربان صدقه ام  می رود ، ناز و نوازشم می كند تا از خر شیطان ، پیاده شوم . مادر من كه سوار بر خر شیطان نیستم . من روی بال ملائكه می پرم . بیین .

درست كه دیگر پایی ندارم . اما می توانم به سبكی یك پروانه بپرم . نگاه كن سرم را روی زانویش میگذارد : تو دیگر بزرگ شده ای . عاقل باش پریدن كدام است ؟ اینجا خانه خانم جانت است و تو روی زمینی .

بوی قیمه پلوی دم كشیده را می شنوم . روضه خوان یا الله می گوید و پنجه های مادرم مثل دولاله نیمه باز ، رو به آسمان بلند می شوند .در غفلت او ، من یك كف دست آب از حوض ماهیها        می خورم . آخرین دانه تسبیح را توی دهانم می گردانم . آخرین قطره را هم می نوشم به یاد لب تشنه ات یا حسین .

انگار تب كرده ام . دنیا روی سینه ام سنگینی می كند . چقدر  دلم گرفته است .

خواب دیدم دوره مان كرده اند  و دارند برایمان صلوات می فرستند. تو كنارم بودی و این تسبیح  را انداخته بودی گردنم واین چفیه را انداخته بودی روی سرم . بعد انگار خو استی بروی كه من از ترس گم شدن ، به خودم لرزیدم و بیدار شدم . حالا هم انگار دارم توی بیداری ، خواب می بینم ، می دانم  باید بروم و می دانم اینها همه هذیان تبی است كه دارم وگرنه این صدای لودر ، نمی تواند واقعی باشد .

اصلاً من خوابم ؟ بیدارم ؟ منی كه حتی از هست و نیست خودم بی خبرم ، حسم ، حس مسلم نیست . اما درد بازویم می گوید كه بیدارم . پس واقعاً این صدا ، صدای لودر است ؟  و این صدای قدمهاست بر سنگ و خاك آوار ؟

و این صدای گفت و شنود آدمهاست ؟ كاش می تونستم فریاد بكشم  تا بفهمند كه اینجایم . اما از همه وجود من ، فقط ذهنم كار می كند و گوشهایم من كه كلام ندارم .

یا خدا یعنی این صدای حسین است ؟ صدای حسین من ؟ نه من خوابم ، یقیناً  من خوابم .

من بیدارم و تو حسینی ،‌و چه سخت است حرف داشتن و زبان نداشتن ! شده ام مثل گنگی كه از عالم یك كابوس گریخته باشد و نتواند بگویدكه چه دیده است !چه كشیده است حالا چطور  به تو بگویم  كه كجا هستم ؟ چطور  پیدایم می كنی ؟ آی كه چقدر دلم می خواهد این  حفره های خشك چشمهایم ببارند اما چه كنم كه اشكی برایم نمانده است می گویی : « باید همین جا باشد . ماشین را روشن كنید ! اینجا ، اینجا را حفر كنید . »

می گوید : «بابا جان من ، هفت روز است اینجا را یكریز كوبیده اند . دیگر دیار البشری زیر این خاكها زنده نیست . »

می گویی : همین جا ! مواظب باشید سرش ، دستش ،‌پایش .

می گوید : « آقا جان من ، ببین توی آسمان حتی پرنده هم پر نمی زند ، آن وقت زیر این موشك باران از من كار بیهوده می خواهی .»

می گویی : « اینجا ! زنده است . می دانم . »

می گوید : « زنده یاب داری كه این طور با یقین حرف می زنی ؟ عجب آدمی هستی ها . »

می گویی : « زنده یاب دل من است . زود باش مواظب باش ! سرش ، دستش . »

می گویم : « جانم به قربانت ! » و سرم  را روی بازوی زخم  خورده ام می گذارم تا در چفیه ات ، یك دل سیر بگریم . چقدر  پیدا شدن خوب است . حسین !

اگر در خصوص این موضوع سوالی داشتید، به مشاوره تبیان مراجعه نمایید .
کتابستان حضرت جود و سخا؛ مروری بر مهم ترین کتابها در مورد امام جواد عليه السلام

کتابستان حضرت جود و سخا؛ مروری بر...

کتابستان حضرت جود و سخا؛ مروری بر مهم ترین کتابها در مورد امام جواد عليه السلام
مبعوث در شیشه

مبعوث در شیشه

مبعوث در شیشه
از تو می آموزیم ...

از تو می آموزیم ...

از تو می آموزیم ...
ذهن‌‌افروغی زینبی برای مشکلات زندگی

ذهن‌‌افروغی زینبی برای مشکلات زندگی

ذهن‌‌افروغی زینبی برای مشکلات زندگی
UserName