• مشکی
  • سفید
  • سبز
  • آبی
  • قرمز
  • نارنجی
  • بنفش
  • طلایی
  • تعداد بازديد :
  • 3573
  • دوشنبه 1382/6/31
  • تاريخ :

تو هنوز بدنت گرم است

خودش خیلی بامزه تعریف می كرد؛ حالا كم یا زیادش را دیگر نمی دانم. می گفت در  یكی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بیخودی می افتد. بعد، آمبولانسی كه شهدای منطقه را جمع می كرده و به معراج می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و       دِ برو. راننده در آن جنگ و گریزتلاش می كرده كه خودش را از تیررس دشمن دور كند واز طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیفتد، كه این بنده خدا در اثر جابه جایی وفشار به هوش می آید ویك دفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند. اول تصور می كند كه ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد، اما خوب كه دقت می كند می بیند نه، انگار همه برادرا ن شهید شده اند و تنها اوست كه سالم است. دستپاچه می شد و هراسان بلند می شود و می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می كند داد و فریاد كردن كه:برادر! برادر! منو كجا می برید، من شهید نیستم، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباهی سوار كردید، نگه دار من طوریم نیست... راننده كه گویی اول حواسش جای دیگری بوده، از آینه زیر چشمی نگاه می اندازد و با همان لحن داش مشتی اش می گوید: تو هنوز بدنت گرمه، حالیت نیست. تو شهید شدی، دراز بكش، دراز بكش بگذار به كارمون برسیم. او هم دوباره شروع می كند كه : به پیر و پیغمبر من چیزیم نیست، خودت نگاه كن ببین. و راننده می گوید: بعداً معلوم می شود.

خودش وقتی برگشته بود می گفت: این عبارات را گریه می كردم و می گفتم. اصلا حواسم نبود كه بابا! حالا نهایتاً تا یك جایی ما را می برد، بر می گردیم دیگر. ما را كه نمی خواهد زنده به گور كند. اما او هم راننده ی با حالی بود چون این حرف ها را آنقدر جدی میگفت كه باورم شده بود شهید شده ام.

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه

ماجرای عکاسی بهنام در جبهه
مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر

مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر

مقر حاجی جوشن و آشپزخانه لشکر
شوخی‌های حاجی بخشی در فاو

شوخی‌های حاجی بخشی در فاو

شوخی‌های حاجی بخشی در فاو
زودباش هزار تومان بده

زودباش هزار تومان بده

زودباش هزار تومان بده
UserName
عضویت در خبرنامه